قصه چشم‌هایی که قاب نشدند

 

قصه چشم‌هایی که قاب نشدند-چشمانش

 

پیش‌نوشت: این قصه واقعیست و در اتوبان قم تهران اتفاق افتاده است.

چشمانش را به من دوخته بود. وقتی سر برمی‌گرداندم که از سکونِ بیابان خلاص شوم، در میانه راه  نگاهم به او برخوردم. چشمانش مرا متوقف کرد. با یک نگاه سریعا او را ورانداز کردم. جمع شده بود روی صندلی اتوبوس و تمام بدنش را پیچانده بود در چارقدی مشکی. چادر کمی پایین‌تر از شقیقه‌ی سمت چپ تا گونه‌ی راستش ادامه داشت و مقنعه مشکی‌اش به اندازه یک نیم دایره از پیشانیش را در معرض دید قرار می‌داد.

با این‌حال تنها چشم‌ها بود که خودنمایی میکرد. چشمانی افسون‌گر که به ناخوداگاه اسیرت می‌کردند. در یک لحظه نقطه قوی چشمانش برایم جالب شد. در همان حال دوربین را اندکی بالا آوردم. نباید می فهمید وگرنه همه چیز خراب می‌شد. باید ماهرانه نقطه قوی چشمانش را در خط یک سوم قرار می‌دادم. عجب عکسی می‌شد. مخاطب را قطعا پای عکس میخکوب می‌کرد. همانطور که با من این کار را کرده بود. دوربین را که کمی بالاتر آوردم، ترسیدم. نه. عکس گرفتن در این حالت اشتباه بود. خوب نمی‌شد. تیزی نگاهش آن‌چنان بُرنده بود که قدرت هرگونه حرکتی را از من سلب کرده بود. ناگزیر شدم اسلحه ام را پایین بیاورم. او چون شکارچی مصمم مرا می‌پایید و نمی‌گذاشت حرکت اضافی دیگری انجام بدهم. در چشمانش خیره شدم و خواستم با لبخند کم‌رنگی، چاشنی صمیمیت را به فضای‌ بین‌مان اضافه کنم. شاید این ‌طوری می‌شد نقش‌مان را عوض کنم. من بشوم شکارچی و او طعمه  و در نهایت لمس کردن دکمه دوربین موبایل و تمام. اما نشد. سمج بود و قدرت زنانه‌ی خاصی داشت که جذابش می‌کرد. تعجب می‌کردم. نُه سالش بیشتر نباید باشد. یک کودک در چنین سنی چگونه می‌توانست مرا این گونه به بازی دهد و پریشان و حیرانم کند؟

این قدرت زنانه از چه کسی به او ارث رسیده بود؟ از کجا یادگرفته بود؟ فکر می‌کردم بزرگتر که بشود، چه زنی از آب درمی‌آید! قطعا هیچ مردی نمی‌توانست در برابر این چشمانِ به رنگ شب تاب بیاورد.

خسته شده بودم، معذب بودم، گیر افتاده بودم، نمی‌توانستم از بند چشمانش رها بشوم. هیچ راهی پیش پایم نبود. لبخند هم که آخرین حربه‌ام بود سودی نداشت. نه تنها صمیمت را اضافه نکرده بود، که چهره‌ام را مضحک‌تر هم کرده بود.

اما بخت تصمیم گرفت با من یار باشد.

آرام آرام چشمهایش گرم شد. پلک‌هایش روی هم افتاد. گاهی به زور آن‌ها را باز می‌کرد تا ببیند طعمه‌اش در چه وضعیتی است. می‌خواست مرا بپاید که از دست او نگریخته باشم. فرصت را غنیمت شمردم. تصمیم گرفتم در یک لحظه که پلک‌هایش را بست، نگاهم را برگردانم و دیگر به او نگاه نکنم. پلک اول طولانی شد، پلک دوم طولانی تر، لعنتی، من هنوز او را نگاه می‌کردم. ناتوان شده بودم. چرا نمی‌توانستم او را نگاه نکنم؟ چرا از فرصت استفاده نمی‌کردم؟ درست مثل وقتی که در کابوس هستی و و با تمام قدرت  سعی می‌کنی فریاد بزنی و خودت را خلاص کنی، اما نمی‌شود. حالا هم نمی‌شد. جادوی چشمانش افسونم کرده بود.

در یک لحظه تمام توانم را در پلک‌هایم خلاصه کردم، آن‌ها را چند ثانیه بستم و بعد به سمت پنجره چرخیدم. پلک‌هایم را که باز کردم. بیابان بود. خالیِ خالی.

 

جایگاه فردیت در عکاسی از نگاهِ کیارنگ علایی

 

فردیت در عکاسی- کیارنگ علایی

 

برای من که یکی از مهمترین دغدغه‌ها و باورهایم در عکاسی اینست که عکاس باید نگاه منحصر به فرد خودش را به تصویر بکشد، خواندن نوشته‌ی زیر از کیارنگ علایی در وبسایت خودش کافی نبود. باید کلمه به کلمه‌ی آن را تایپ می‌کردم.

بدون شک برای آن‌ها که عکاسی را دوست دارند و به عنوان یک حرفه به آن نگاه می‌کنند، مطالعه متن زیر و فکر کردن به آن ضرورت دارد:

عکاسی اگر حامل فردیت نباشد، عکاس را به بیراهه خواهد برد، ظاهر ساده عکاسی که عموماَ آن را ماشین کوچکی تلقی می‌کنند که مسئولیتش فقط ضبط واقعیت است ما را فریب می‌دهد و نوع آسانی را در برخورد با عکاسی ایجاد می‌کند. از طرف دیگر پیوند بلامنازع عکاسی با زندگی روزمره اجازه می‌دهد برخلاف هنرهای دیگر هر آدمی بدون داشتن پشتوانه فنی و اگاهی نظری دوربین را رو به موضوعی گرفته و به ثبت عکس بپردازد. ما در هنرهای دیگر سخت‌گیری شدیدی برای تجربه مدیا داریم، اما در عکاسی، نه! به این‌ها اضافه کنید هیاهو و موج حاکم بر عکاسی مان را که هر تازه واردی را مفتون خود می‌کند، این موج بویژه در عکاسی موبایلی که بیشترین ارتباط روزانه را با آن داریم به خوبی نمایان است. حجم بالایی از عکس‌های تولید شده شبیه به هم که حتی ویرایش‌های تصویری آن‌ها نیز عین هم است. می‌بینید این وسط چه بلایی بر سر فردیت می‌آید؟ عکس ارگانیسمی است زنده. چرا که میان اجزای آن رابطه معناداری است و هر عکس بستر کشف آن رابطه توسط مخاطب است.مخاطب همواره یکی از اضلاع عکس هنری است که وجودش به عکس ضمانت می‌دهد. عکس به ما می‌گوید عکاس چگونه با دنیا رابطه دارد؟ آیا دست دنیا را به گرمی فشرده است؟ آیا او شخصی حساس و مسئولیت‌پذیر است یا موجودی بی‌عار نسبت به جهان؟ پس عکس کاربرد شاتر و دیافراگم و ایزو نیست، آن چنان که در کلاس‌های مقدماتی گفته می‌شود. اگرچه کسی که در آغاز راه است باید بر ابزار تسلطی مثال‌زدنی پیدا کند اما عکاسی فارغ از این‌ها یک «روح» است. یک کالبد زنده که قدم گذاشتن در آن مستلزم پیروی از روح است. چنین راهی آدم اهل می‌خواهد. آدمی که نسبت به انسان مهربان و حساس باشد. خودش را پایین‌ترین عضو جامعه بداند، مردمش را دوست داشته باشد و به قول سعدی بر همه عالم عاشق باشد که همه عالم از اوست.

نکته دیگری که هنر عکاسی را پیچیده تر می‌کند این است که ما چه بخواهیم چه نخواهیم درگیر شکل جهان هستیم. یعنی مجبوریم به فرم‌ها نگاه کنیم، دلباخته فرم‌ها شویم، اشکال را ببینیم، ما با هندسه و سطوح در تماسیم و تقلا می‌کنیم از دل آن‌ها معنا بیافرینیم. این واقعیت تلخی‌ست که سهراب چند دهه قبل به این صورت گفته است: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ» انگار راه ورود به راز هستی بسته است و ما نسبت به آن در یک کشاکش و جدال ازلی، ابدی هستیم. آیا بدون قائل شدن به فردیت می‌توان به این روح دست یافت؟واکنش های ما نسبت به فرم‌ها عقلانی‌ است اما زبانی که برای عکس با ان مواجهیم تماماَ عقلانی نیست.عکس‌های ما تصاویری از دنیا هستند که توسط ذهن و زبان به کد تبدیل شده‌اند. گویی جهان رازآلود را به کد‌های رازآلودتری تبدیل می‌کنیم.

پینوشت: این متن در پانصدمین شماره روزنامه هنرمند چاپ شده و در وبسایت کیارنگ علایی با عنوان «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ» منتشر شده است.

نوشته‌های دیگر من از کیارنگ علایی:

داستان یک عکس، داستان یک زندگی

نگاه بی‌آلایش کیارنگ علایی

 

ما آدم‌های چند پتانسیلی!

 

ما آدم‌های چند پتانسیلی

 

عبارتِ «ما آدم‌های چند پتانسیلی» ممکن است در نگاه اول غریب به نظر برسد. اصولا آدم‌ها یک بعدی نیستند، هر شخصی در طول زندگی خود علایق فراوانی دارد، پس این عبارت به چه کسانی اطلاق میشود؟ اجازه دهید به عنوان کسی که معتقدم جز این گروه افراد قرار می‌گیرم از تجربه‌ی خودم شروع کنم:

داستان از آن‌جا شروع شد که در یک عصر پاییزی با دوستم صحبت می‌کردم و به او می‌گفتم با این‌که می‌خواهم از این شاخه به آن‌ شاخه نپرم اما گاهی در زندگی چیزهای پیش رو راضی‌ام نمی‌کند.

وارد حوزه‌ای می‌شوم آن را یاد می‌گیرم به یک جایی می‌رسم که لزوما آن نقطه، قله‌ی یادگیری نیست اما برای من کافیست. انگار هرچه که از نظر خودم لازم بوده را یاد گرفتم. به او گفتم تمام زندگی‌ام را که مرور می‌کنم همین شکلی بوده، انگار هیچ تعهدی نسبت به علاقه‌هایم ندارم. از اینکه آن‌ها را پیگیری کردم پشیمان نیستم، چون با یادگیری هر مهارت، چیزهای زیادی به من افزوده شده است.

با این حال نقطه‌ای هم هست که فکر می‌کنم دیگر راه چالشی برایم ندارد. دیگر آن شور و شوق اولیه را ندارم، از خودم می‌پرسم واقعا می‌خواهم حرفه‌ام باشد و سراغ چیز دیگری نروم؟

زمانی فیزیک می‌خواندم، و همیشه گفته‌ام آن را با عشق خوانده‌ام به طوری که اگر زمان بازگردد باز هم شش سال فیزیک خواهم خواند، زمانی متمم می‌خواندم روزانه سه یا چهار ساعتِ تمام و بدون خستگی! دوره‌ای عکاسی می‌کردم، هر روز بیرون می‌رفتم و عکس می‌گرفتم، یا روزانه می‌نوشتم، ساعت‌ها وقت می‌گذاشتم برای اینکه یک پست وبلاگ بنویسم، و آن چنان حال خوشی را تجربه می‌کردم که هیچ ماده مخدری نمی‌توانست آن را به من بدهد! حالا نه اینکه ناراحت باشم از گذراندن وقتم به یادگیری مهارت‌های مختلف، همان‌طور که درباره فیزیک پشیمان نیستم درباره هیچ کدام از آن‌ها هم پشیمان نیستم.

و البته دوست ندارم هم هیچ کدام از این مهارت‌ها را کنار بگذارم، اما آن عطشی که برای یادگیری داشتم را دیگر تجربه نمی‌کنم. و این‌ گونه است که فکر می کنم چه قدر آدم بی‌تعهدی هستم که هر دم و هر لحظه از یک شاخه به شاخه دیگر می‌پرد!

این احساس مرا نگران کرده بود و بابت آن خودم را سرزنش می‌کردم، تا اینکه به پیشنهاد دوستم ویدیویی از TED را دیدم.

در این ویدیو اِمیلی از تجربه‌ی آدم‌های چند پتانسیلی می‌گوید. آدم‌هایی که در یک حرفه شیرجه می‌زنند، آن را یاد می‌گیرند و تا آن‌جا پیش می‌روند که دیگر برایشان چالشی ایجاد نمی‌کند. بعد از آن دوست دارند حرفه‌ی دیگری را آغاز کنند و در آن کسبِ تجربه کنند.

جامعه چنین سبک و شیوه‌ای را نمی‌پسندد. فرهنگی که امروزه نه تنها بر جامعه‌ی ما بلکه بر جوامع دیگر هم حاکم است، انتخاب یک حرفه و تخصص در آن است. گزینه‌هایی که پیش روی شخص در دوران دبیرستان و دانشگاه قرار می‌گیرد، محدود بوده و والدین ما این محدودیت را در دوران کودکی با پرسیدن سوال «می‌خواهی چه کاره بشوی؟» به ما یادآوری می‌کردند. ما باید یک شغل را انتخاب کنیم و در دانشگاه یک حرفه را برگزینیم و سعی کنیم انتخاب‌مان تا آن‌جا که ممکن است با علاقه و استعداد ما هم‌خوانی داشته باشد.

این فرهنگِ پذیرفته شده در جامعه ماست، حال فرض کنید در وضعیتی باشیم که نتوانیم یک مهارت را انتخاب کنیم و به صورت متمرکز در آن فعالیت کنیم، فرض کنید برایمان تجربه کردن و لذتِ یادگیریِ ناشناخته‌ها اهمیت داشته باشد. در آن صورت اولین سوالی که از ما می‌پرسند این است:

با اصل محدودیت منابع چه می‌کنی؟

منابع ما محدود است، زمان و انرژی و منابع مالی ما آن چنان نیست که بتوانیم در چند رشته متخصص بشویم، در این‌ صورت آیا یادگیری چند حرفه بخش اعظمی از زمان ما (مهمترین منبع) را هدر نمی‌دهد؟

دفاعیه یا سه پاسخی که برای این سوال پیدا کردم:

یک: ترکیب ایده‌ها

معمولا چند پتانسیلی‌ ها ذهن‌ خلاقی دارند و می‌توانند از مهارت‌های مختلف‌شان در ایجاد یک حرفه و کسب و کار نو و بدیع بهره ببرند. برای نمونه، در این ویدیو تد از شاو هانگ و راشل بینکس صحبت می‌شود که از بین علایق مشترکشان یعنی نقشه‌کشی، طراحی داده، ریاضی، سفر کمپانی مشیو (Meshu) را ایجاد کردند. کمپانی که جواهرات را بر اساس الهام از جغرافیا طراحی می‌کند.

دو: از صفر شروع کردن!

یکی دیگر از ویژگی‌های چند پتانسیلی‌ ها که در این ویدیو معرفی شده، یادگیری سریع بود. چنین افرادی معمولا از ورود به یک حوزه ناشناخته نمی‌ترسند و توان ریسک و انطباق‌پذیری بالایی دارند. چون بارها وارد حرفه‌ای شدند که از آن اطلاعات کمی داشتند و به بیان دیگر از صفر شروع کردند. علاوه براین فکر می‌کنم افرادی که چنین ویژگی دارند به قصد تخصص وارد حرفه نمی‌شوند، بلکه به قصد یادگیری و با نگاهِ یک تجربه‌ی جدید آن را آغاز می‌کنند. در نتیجه ترسِ کمتری برای شروع دارند و نیازی هم نمی‌بینند حتما تا انتها و مرز تخصص پیش بروند.

سه: چرا لذت تجربه کردن را از خودمان دریغ کنیم؟

گاهی ما در دامِ فرهنگ جامعه می‌افتیم، همگام با آن حرکت می‌کنیم و چنین می‌پنداریم که هر حرکتی خلافِ آن اشتباه است و یا نتیجه خوبی ندارد. اما چه چیزی در زندگی مهم‌تر از آن است که شکلی از زندگی را انتخاب کنیم که می‌پسندیم نه آن شکلی که برایمان پسندیده شده است؟  فکر می‌کنم این مهمترین اصلِ زندگیست که در این دوران و عصر باید به آن توجه کنیم.

همان طور که در ابتدای این مطلب اشاره کردم، ما آدم‌ها موجوداتِ تک بعدی نیستیم، قطعا هر کدام علایق و مهارت‌های متفاوتی داریم، اما چیزی که در چند پتانسیلی‌ ها پررنگ‌تر دیده می‌شود، شیرجه زدن به حوزه‌های ناشناخته است! هرچند در ابتدا این موضوع شاید مورد پسند خیلی از افراد جامعه قرار نگیرد، یا بزرگترهای ما بگویند بهتر است سبد علایق خودمان را داشته باشیم اما در یک رشته‌ی خاص و در یک مسیر خاص حرکت کنیم.

اما من با این طرز فکر مخالفم. من فکر می‌کنم قرار نیست مسیری به عنوان یک مسیر خوب برای همه معرفی شود. یک شخصی با ویژگی چند پتانسیلی بودن‌اش می‌تواند رشد کند، همان اندازه که یک فرد که در رشته‌ای خاص فعالیت می‌کند.

و به عنوان کلامِ آخر، این مطلب را با هدفِ برتری قرار دادن شیوه‌ای از زندگی به شیوه‌ی دیگر ننوشتم. بلکه تنها خواستم یک سبک از هزاران سبکِ زندگی را معرفی کنم.

 

پینوشت: سایت اِمیلی واپنیک را می‌توانید اینجا  پیدا کنید.

 

یادداشتی بر جاده‌های کیارستمی: کار آن باشد که گام در راه نهی

راه‌ها-یادداشتی بر جاده های کیارستمی

راه‌ها، این خراش‌هایی که بشر بر تن طبیعت کشیده است تا بتواند به درونش بخزد حالا موضوع اصلیِ فیلم کیارستمی شده است. چیزی که در بیشتر فیلم‌های او بستری برای داستان سرایی بوده، اکنون خود موضوع اصلی داستانی شده که همراه با موسیقی و تصاویرِ پشت سرهم روایت می‌شود.

انگار کیارستمی از خودش پرسیده چرا راه‌ها؟ چرا جاده‌ها را انتخاب کرده است و خواسته پاسخ آن را برای مخاطبش بازگو کند. در ابتدای فیلم می‌گوید مثل هر علاقه‌ای که سرچشمه‌اش در کودکیست، این علاقه‌ی خاص و ویژه‌ی او به جاده‌ها هم در کودکی باید جست و جو شود. اما کیارستمی خاطرات کودکی‌اش را بازگو نمی‌کند بلکه مخاطب را در میان موسیقی و سپیدی برف و تصاویرِ راه‌ های پر پیچ و خم تنها می‌گذارد تا خود دلیل ویژه بودن راه‌ها را کشف کند. اما دیدن تصاویر پشت سرهم از جاده‌ها و کوه‌ها چگونه می‌تواند مخاطب را متوجه رازی کند که در دل راه‌ها نهفته است؟ شاید همین سبب می‌شود که کیارستمی خود دست به کار شود و چون حکیمِ قصه‌گویی‌ راز را در قالب داستان فاش کند:

«از اول کار در اندرون او حزنی غالب بود و پیوسته از خلق رمیده بود و پای از رفتن درکشیده بود. سبب این بود که از نوحه‌گری شنید: کدام روی و موی بود که در خاک ریخته نشد؟ دردی عظیم از این معنا بر وی فرود آمد و قرار از او برفت و متحیر شد. بدو گفتند تو را چه بوده است؟ او واقعه باز گفت و گفت: دلم از دنیا سرد شده. چیزی در من پیدا گشته که راه بدان نمی‌دانم و در هیچ کتاب معنای آن نمی‌یابم و به هیچ فتوا در نمی‌آید.

 گفتند این کاری نباشد که در خانه متواری شوی. کار آن باشد که گام در راه نهی. هیچ نگویی. به راه بنگری. راه خود با تو خواهد گفت از آن هزار پرسش بر دلت.

و او به جستجوی راه شد. راه‌های که به سر نمی‌رسیدند و پایانشان نبود. راه‌هایی پیچ در پیچ که به هیچ کجا نمی‌رفتند.

خط اندر خط بر صفحه‌ی خاک. آن سان که گویی کودکان به بازی خطوطی پر خم و پیچ مشغولند بر صفحه‌ای کاغذین. آدمیان چونان مورچگان پی روزی و رزقی. مسیر‌ها برای سیر و سیر به پیدا آورده بودند.

و او خوب که به راه‌های تو در تو نگاه کرد حکایت آدمی را دید که در راه یگانه‌ی حیات از ابد به ازل راه می‌سپارد و در دل آن راه معنایی می‌جوید و در بی‌کران هستی هر یک راهی بود پیچ در پیچ، ‌گاه‌‌‌‌ رها شده در هیچ و‌گاه خطی ممتد که پایانش باغ و سایه سار درخت و چشمه آبی بود در سنگلاخ.»

شاید همین گواه‌ای باشد برای ما که دل به راه بسپاریم و بیش از این تعلل نکنیم. چه اینکه آنچه گفته شده و به تصویر درآورده شده، تنها گوشه‌ای از معجزات راه‌ها و جاده‌هاست.

کیارستمی را باید تحسین کرد، به خاطر مهربانی‌هایش نسبت به ساده‌ترین عناصر طبیعت. چیزهایی که خیلی ها نمی بینند، او می بیند و به ما نشان می‌دهد. همین است که آدم را شیفته‌ی او می کند.

 

پینوشت یک: فیلم کوتاه جاده‌های کیارستمی را از این لینک می‌توانید دانلود کنید.

پینوشت دو: قسمتی از فیلم که کیارستمی روایت می‌کند را ضبط کرده‌ام، اگر دوست دارید آن را بشنوید:

وقتی گرد تاریخ بر چهره عکاس می‌نشیند

 

عکاسی در گذر تاریخ

 

در جهانی که هر روز انبوهی از تصاویر تولید می‌شود، شاید طبیعی به نظر برسد که نگاه هنرمندانه و عکاسانهٔ برخی از عکاسان چیره‌دست از نظر پنهان بماند. غم‌انگیزتر آن‌که بسیاری از عکاسان هستند که اگرچه در دوران خود درخشان بوده‌اند و آثار بی‌نظیری ارائه داده‌اند اما به سبب ضعف در تدوین تاریخ تحولات عکاسی، امروزه سخنی از آن‌ها به میان نمی‌آید و کارهای بدیع و خلاقانه شان از نظر نسل جدید پنهان می‌ماند.

مهدی سیف الملوکی و ناصر حقیقی تنها دو تن از عکاسان بی‌شماری هستند که در شماره چهلم مجله حرفه هنرمند به آن‌ها و زندگیشان پرداخته شده است. آن‌هم از زبان دوست و آشنا و به مدد پیدا کردن برخی از اسلاید‌ها و عکس‌های به جامانده‌ از آن‌ها که بدون شک چشم هر بیننده‌ای را در همان لحظهٔ نخست به خود جلب می‌کند. و البته اولین سوالی که بعد از دیدن عکس‌ها به ذهن متبادر می‌شود این است که چرا تاکنون سخنی از آن‌ها به میان نیامده است؟ عکاسانی که در فاصلهٔ سال‌های بیست تا شصت زندگی می‌کردند و بنا به عدد و رقم هم فاصله تاریخی آن‌ها از ما دور نبوده است. با این‌حال گاهی اطلاعات در این زمینه به اندازه‌ای کم است که حتی سال تولد مهدی سیف الملوکی هم یک معما می‌شود.

با توجه به مطالب و مقالاتی که در این شماره از حرفه هنرمند آمده است، عدم اتصال هنرمند و جامعه در آن دوره تاریخی در ایران و همچنین نبود یک تاریخ نگاری جامع شاید از علل اصلی در این زمینه باشد. هنوز نمی‌دانیم عکاسی چه سیر تاریخی را طی کرده است و عکاسان امروز پا بر شانهٔ چه اشخاصی گذاشته‌اند.

علاوه بر این زانیار بلوری در مقاله‌ای در بخش پنجره ما در شماره ۵۳ مجله حرفه هنرمند (+) اشاره می‌کند که با توجه اینکه عکاسی از دوران قاجار وارد ایران شده است اما هم چنان روندِ تاریخیِ عکاسیِ هنری در ایران هم با مشکلات فراوانی روبهرو است. او سرآغاز شکل‌گیری عکاسی هنری در ایران را از دوران قاجار نمی‌داند و معتقد است عکس هایی که در آن زمان گرفته شدند بیشتر جنبه سند دارند تا جنبه هنری.

اگرچه که من در این زمینه اصلاً صاحب‌نظر نیستم اما به عنوان یک شخص علاقه مند و پیگیر در این زمینه، به نظرم مهم است که علاوه بر تکنیک‌ها و مباحث آموزشی که این روزها در دنیای وب و کلاس‌ها و کارگاه‌ها به آن پرداخته می‌شود، سخن از چنین مطالبی هم در میان اهالی هنر باشد. چه اینکه آشنا شدن با چنین اشخاصی و روند تحولات زندگی و آثارشان قطعا بر کیفیت کار عکاسان امروز و ایجاد جریان‌های هنری اثر خواهد گذاشت.

 

 

 

نامه‌ای برای عزیزی در کرمانشاه

 

تو آنجا ایستاده‌ای و من کنجی خزیده‌ام.

تو در بحبوحهٔ صداها و آژیرها و لابلای آوارها بهت‌ زده‌ای و من در سکوت رو به‌ روی لپ‌تاپ خشکم زده است.

تو آن‌جا با انگشتان دست یکی یکی تعداد عزیزانی که از دست داده‌ای را می‌شمری و من اینجا سایت خبری را هر چند دقیقه یک‌بار رِفْرش می‌کنم.

تو آنجا غم و درد را با بند بند وجودت حس می‌کنی و من اینجا سعی دارم با دیدن تصاویر آن را درک کنم!

اما عزیزِ جانم

فاصلهٔ جغرافیایی ما چند صد کیلومتر است و فاصلهٔ دردهای ما؟؟ چه قدر؟؟؟

شاید هم آن قدر که فکر می‌کنم دور نباشد. من بسیار غمگینم و نمی‌دانم این غم را چگونه تسکین دهم. راهی به جز نوشتنِ نامه‌ای برای تو که نمیدانم که هستی به ذهنم نمی‌رسد. نامه‌ها همیشه واقعی‌اند. نه از جنسِ شعار اند و نه از جنسِ متون ادبی. نامه‌ها حالِ واقعیِ آدمها در آن لحظه و مکان‌اند.

برایت نامه‌ای می‌نویسم با آن که میدانم شاید هیچ گاه به دستت نرسد.

برایت می‌نویسم از رنجی که می‌برم، رنجی که به خاطر نتوانستن و کاری برنیامدن برای هم‌نوعم گریبانم را می‌گیرد. تو لابلای کوهی از آوار و من اینجا هر دو بهت زده و دلْخسته.

تمام دیشب را کابوس دیدم و تمام روز به این فکر می‌کردم که چه اندازه در برابر طبیعت ضعیف هستیم. در برابر طبیعتی که خودِ ما هم جزئی از آن هستیم. و نمی‌توان چرایی آورد و نمی‌توان گله‌ای کرد و عصبانی بودن امری بیهوده است.

عزیزِ جان

این اتفاق هم مانند هزاران اتفاق طبیعی دیگر که از ابتدای جهان رخ داده، میگذرد. اما برای تو نمی‌گذرد. تکه‌ای از روحت لابلای همین آوار می‌ماند. لابلای همین خاک.

به ظاهر زندگی ادامه دارد. من و تو صبحی دیگر را خواهیم دید و تو به ساختن خانه و سرپناهی محکم‌تر از قبل مشغول خواهی‌شد. باز هم در پیِ آب و نانی خواهی بود. بازهم نگرانِ فرزندان و عزیزانی که برایت بازمانده‌اند خواهی شد.

بله، زندگی ادامه دارد و اعتراف می‌کنم اکنون در شک و تردیدم که بابتِ ادامه داشتنش خوشحال باشم یا متأسف و اندوهگین. گاهی برخی باورها در چنین شرایطی رنگ می‌بازند.

پری.

بیست و دو آبان نودوشش

چرا باید مجموعه عکس ببینیم؟

 

بسیاری از عکاسان سال‌های متمادی را برای ایجاد یک مجموعه عکس وقت صرف می‌کنند و در نهایت بهترین آن‌ها را انتخاب می‌کنند. همین امر می‌تواند گواه محکمی باشد برای اینکه دیدن مجموعه عکس‌ها را مهم قلمداد کنیم.

اما در این نوشته می‌خواهم دلایل دیگری را برای دیدن مجموعه عکس ارائه کنم.

با سیر داستانی عکس ها آشنا می‌شویم

گاهی عکاسان یک موضوع را مطرح می‌کنند و در قالب یک مجموعه عکس سعی می کنند یک سیرِ داستانی از آن درست کنند. به همین دلیل دیدن و دنبال کردن آن‌ها می‌تواند به ما یاد دهد که چگونه با عکس‌ها قصه گویی کنیم.

نگاه شخصی عکاس را می‌شناسیم

در قالب مجموعه عکس‌ها می‌توان نگاه شخصی عکاس را شناخت. نوع ترکیب‌بندی، زوایا و نورسنجی که به کار می‌برد و همچنین نگاه عکاس به موضوع مورد نظر و چگونگی به تصویر آوردنِ آن، از مواردی است که در مجموعه عکس‌ها به وضوح قابل مشاهده است.

شناختِ مصداق‌ها و مثال‌ها

با دیدن مجموعه عکس‌ها می‌توانیم مصداق‌هایی که عکاس برای نشان دادن موضوع یا اندیشه یا مفاهیمی که برگزیده است را بشناسیم. با توجه به موضوعی که عکاس انتخاب کرده است، برخی از این موضوعات در دنیای بیرونی ظاهر شده اند و عکاس آن‌ها را یافته و ثبت کرده است. در مواردی هم ممکن است عکاس از مثال‌هایی که در ذهنش شکل گرفته استفاده کند و با صحنه پردازی‌های خلاقانه مصداق‌های متفاوتی برای عکس‌ برگزیند. شادی قدیریان یکی از عکاسانی است که در مورد دوم مجموعه عکس های خوبی ایجاد کرده است. می‌توانید مطلبی که درباره او نوشته‌ام را اینجا بخوانید.

تغییر نگاه و دیدن عکاسانه

دیدن مجموعه عکس‌ها و دنبال کردن آن‌ها همانطور که اشاره کردم مصداق های متفاوتی را در نظر ما می‌آورد. همین امر موجب می شود که ما هم در دنیای بیرون یا دنیای ذهنی مان در جست و جوی مصادیق متفاوتی برای موضوع یا مفهومی باشیم و در نتیجه شیوه نگاه خود را بشناسیم و یا آن را تغییر دهیم و از زوایای دیگری به موضوع نگاه کنیم.

 

معمولا در نمایشگاه ها و گالری‌ها مجموعه عکس‌ های متفاوتی از عکاسان به نمایش درمی آید. بنابراین سر زدن به گالری ها می‌تواند قدم مناسبی برای شروع در این زمینه باشد.

پینوشتِ یک: اگر اینستاگرام مرا دنبال کنید در جریان هستید که من هر شب در استوری یک عکس خوب قرار می‌دهم. هفته پیش یک مجموعه عکس از Alex Timmermans را قرار دادم. سعی می‌کنم در کنار تک عکس‌های خوب، مجموعه عکس‌های جالبی که دنبال می‌کنم را آنجا بگذارم.

پینوشتِ دو: اگر استوری‌ها را از دست دادید، اشکالی ندارد:)

مجموعه عکسِ Storytelling از Alex Timmermans را برای آرشیو اینجا قرار می‌دهم.

 

 

 

 

 

 

 

سری مطالب نگاه عکاسان

سَنگان؛ سحرانگیز، سخت، صامت

 

 

کمی دورتر، دورتر از شهر، شلوغی و دنیای آدم‌ها، مکانیست که در ابتدا زیبایی‌ِ فریبنده‌اش مسحورت می‌کند. مکانی با رنگ‌های تند و آتشین و درختان ردیف شده در دامنِ کوه‌ها و طرح‌های پیچیده‌ی گل‌سنگ‌های تیره که نقش زده‌اند به روی سنگ‌ها تا تو پاییز را با تمام حواسِ پنج‌گانه‌ات درک کنی و این طبیعتِ سحرانگیز را در دلت تحسین کنی.

مکانی با سکوتی دلچسبْ که تنها در رویا دست‌یافتنیست و البته همراه با سمفونی تند و تیزِ باد به وقتِ عبور از پیچ و خم‌های مسیر.

مکانی که برای هرچه بیشتر کشف کردنِ زیبایی‌هایش باید بیشتر و بیشتر بروی، از لابلای سنگ‌ها عبور کنی، روی آن‌ها بلغزی، از میان معابر باریک بگذری و گاه انگشتانت به شاخه‌ی بوته‌های روییده در کنار گذرگاه‌ها گیر کند. انگار که طبیعت دلش نخواهد تو وارد قلمرواش بشوی. انگار که دوست نداشته باشد دستِ بشر گوشه‌هایی از تن و بدن بی‌جانش را لمس کند.

همین است که گاه با سماجت راه را برایت باریک و باریک‌تر می‌کند و در مسیرت چاله‌های عریض و عمیق ایجاد می‌کند. اما به هرحال همیشه این بشر بوده که زور و توان و دانش و کنجکاوی انسانی‌اش طبیعت را مورد حمله قرار داده و با چوب و سنگ و سیمان سخت‌ترین تمهیداتِ او را بی اثر کرده، جاده‌ها را دلش باز کرده و به درونش خزیده است.

برای چه؟

در خوش‌بینانه‌ترین حالت برای دمی‌ آسایش، برای لحظه‌ای از خود بی‌ خود شدن، برای دورشدن از همهمه و هیاهوی هم‌نوعانش و سکنا گزیدن در دلِ طبیعت؛ به سانِ جنینی درون شکمِ مادر.

برای آن که ثابت کند شهربندِ شهر نیست و به اراده‌ای می‌تواند خودش را از بندِ آن برهاند.

***

به هرحال از استعاره و تشبیه و تمثیل که دور شویم باز هم نمی‌توان نقشِ طبیعت را در زندگی انسان نادیده انگاشت. چه اینکه هرچه فکر می‌کنم مکانی آرامش بخش‌تر از طبیعت نمی‌یابم. جایی که بتوان پا به درونِ خود گذاشت و به آرامشِ درون رسید و برای زیستن جنگید.

عکس های زیر را از سَنگان با موبایل گرفته‌ام.

 

 

 

 

 

 

 

چرا اروین یالوم؟

 

از میان متخصصان و فعالان حوزه روانشناسی با تجربه‌ها و سوابق درخشان در کارگاه‌ها و کلاس ها و کتاب‌ها، تنها اروین یالوم بود که توانست با چند سطر از کتاب رواندرمانی اگزیستانسیالش مرا خواننده‌ی همیشگی کتاب‌هایش کند. خواننده‌ای که با هربار خواندن کتاب‌هایش در هر دوره‌ی زندگی معنا و وجه متفاوتی از حرف‌هایش را درک می‌کند. خواننده‌ای که به مخاطب پروپاقرص او تبدیل شده و هرجا که سخنی از او باشد گوش‌هایش تیز می‌شود.

نمی‌دانم جز چند هزارمین مخاطبانی هستم که به او ایمیل زده و خودش را بابت اینکه در قرنی زندگی می‌کند که او هم می‌زیسته و کتاب‌هایش این‌ چنین فراگیر بوده خوش شانس معرفی کرده است.

به بهانه‌ی کامنت سعید فعله‌گری در پست پیشین، تصمیم گرفتم چند مورد از دلایلی که سبب شده من به مخاطب او تبدیل شوم و او روی من تاثیر بگذارد را اینجا بنویسم:

راه حل او برای پوچی، خیزش به سمت تعهد و عمل 

اولین آشنایی من با یالوم برمی‌گردد به روزی بهاری در سال ۹۵ در شهرکتاب ونک. تقریبا ۲ سال از زمانی که من با دشوارترین بحران زندگی‌ام روبرو شده بودم می‌گذشت و همچنان با وجود کلاس‌ها و کارگاه‌های روانشناسی و درمان‌های رهاشده و کتاب‌های نیمه‌تمام فلسفه و آشنایی با آدم‌های متفاوت، همچنان سردرگرم بودم و بزرگترین سوالم در زندگی جلوی من قد علم کرده بود: چرا باید زندگی کنم؟ بعد‌ها در کتاب عبور از رنج‌ها خواهم گفت که تصمیم به خودکشی هم گرفته بودم که متوجه شدم جرأتش را ندارم. در این حال زندگی کردن با یک سوال بنیادی و نتوانستن و ترسیدن از مرگ، دشواریِ بودن و زیستن در این دنیا را دوچندان می‌کند. به هرحال آن روز مثل همیشه به پیاده‌روی های بی‌پایانم و پرسه در شهرکتاب می‌پرداختم که کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال یالوم را دیدم، اسمش را شنیده بودم و چند جمله و پاراگراف در جاهای متفاوت از او خوانده بودم.

کتاب را که باز کردم دیدم چند قسمت دارد که هرکدام مختص یک اضطراب وجودی است. آخرین قسمت مربوط به پوچی بود. البته تعجب کردم چون فکر می‌کردم پوچی باید اولین قسمت باشد، آدم باید اول تکلیفش را در این دنیا مشخص کند و بعد به مفاهیم و مشکلات دیگر بپردازد. به هر حال به سرعت ورق زدم و آن قسمت را مرور کردم، هرچه جلوتر می‌رفتم ولع‌ و هیجان بیشتری برای خواندن داشتم. چند صفحه‌ی آخر را کامل خواندم و مدام در لابلای پاراگراف‌ها متوقف می‌شدم. حرف یالوم چیز دیگری بود. درست در جهت مخالف آن چیزی که در ابتدا فکر می‌کردم.

«پادزهر پوچی و بی‌معنایی حاصل از منظر کیهانی، خیزش و تعهد به سمت عمل است»

در ادامه اشاره کرد که درمانگر لازم نیست تعهد را برای بیمار ایجاد کند یا روحیه تعهد پذیری او را تقویت کند، اشتیاق تعهد به زندگی همواره درون هر بیماری هست، تنها باید موانع را از سر راه برداشت. یک حرف تکان‌دهنده‌ و هوشمندانه‌ی دیگر که مرا به فکر واداشت!

در انتها او آخرین تیر خود را زد و اعتراف می‌کنم که درست به هدف خورد. البته چرایش را نمی‌دانم. او ادامه داده بود که در برخورد با مسأله‌ی آزادی، مرگ، تنهایی باید مستقیما با این اضطراب‌ها دست به گریبان شویم اما درباره مسأله پوچی راه حل متفاوت است. باید از پرسش فاصله گرفت، باید در رودخانه‌ی زندگی غوطه ور شد و اجازه داد پرسش نیز به راه خود رود.

همین جملات کافی بود تا آن آتشی که دو سال در وجود من زبانه می‌کشید، تا حدی تسکین یابد و مرا برای خواندن کتاب مصمم تر کرد. نمی‌گویم بعد از خواندن کتاب متحول شدم اما ذهنم با آنچه او گفته بود به شدت درگیر شد و تصمیم گرفتم بیشتر از او بدانم.

درمان منحصر به فرد، شیوه درمانی یالوم

در بسیاری از رمان‌هایش، قهرمان داستان یالوم (ارنست لش، در رمان دروغگویی روی مبل و در یکی از داستان‌های کتاب مامان و معنای زندگی)، شیوه درمانی منحصر به فرد را برمی‌گزیند و معتقد است برای هر بیمار باید شیوه درمانی مختص او را برگزید. توجه به شرایط و فرهنگ‌ها و ویژگی‌های منحصر به فرد انسان‌ها از سوی یک درمانگر برای من جالب توجه است.

انتقال متقابل در درمان یالوم

در یک رابطه‌ی درمانی هم بیمار و هم درمانگر هر دو درگیر می‌شوند و به عبارتی هر دو از هم می‌آموزند و یکدیگر را درمان می‌کنند. درون مایه این اصل در بسیاری از رمان‌ها و داستان‌های روان‌درمانی او نهفته است. به عنوان مثالی واضح می‌توان رمان وقتی نیچه گریست را نام برد که در آن هم نیچه و هم درمانگر (دکتر برویر) هر دو از هم می‌اموزند و یکدیگر را درمان می‌کنند.

اصل صداقت

خودافشایی یالوم و قهرمان داستا‌ن‌هایش و بازگو کردن احساسات و افکارشان در لحظه و مکان که عموما در جلسات روان‌درمانی و در اتاق درمانگر بوده است، برایم تعجب برانگیز و البته ستودنی بود. او در نوشتن اولین داستان کتاب مامان و معنای زندگی که بنا به گفته‌ی اش در مقدمه‌ی کتاب یک اتفاق واقعیست، حد بالایی از خودافشایی را در بررسی رویایش لحاظ می‌کند واعتراف می‌کند با وجود سخنرانی‌های بسیار و مطالب زیادی که نوشته و پرداخته و تحلیل کرده ، همچنان پایش در گذشته لنگ می‌زند و گویی همه این‌ موفقیت‌ها را برای رضایت مادرش کسب کرده است. با توجه به گفته ی اطرافیان و نظر خودم فکر می‌کنم در این زمینه بسیار از او تاثیر پذیرفته‌ام.

اهمیت به رویاها

از سال‌ها پیش رویاها در کانون توجه درمانگران و روان پزشکان بوده است. از زمان فروید اهمیت به رویاها و کشف معانی آن‌ها بیشتر مورد توجه قرار گرفت. برخلاف فروید، یالوم با بررسی رویای بیمار راهی به سوی ایجاد ارتباط همدلانه با بیمار برقرار می‌کند. او همواره به بیمارانش توصیه می‌کند که رویاهایشان و احساساتی که در آن لحظه داشتند را به صورت تداعی آزاد بنویسند.

اگرچه که نباید در این میان تعابیر هوشمندانه‌ی یالوم را در تفسیر رویاها دور از نظر داشت، اما با این حال من فکر می‌کنم هیچ کس به اندازه خود فرد نمی‌تواند معنای رویایش را دریابد. به تعبیر یالوم کوتوله‌ی رویاساز جایی در اعماق ذهن ما در میان رشته‌های عصبی پنهان شده و شبانه با خلاقیتی خاص رویاهای عجیب و معماگونه طرح می‌کند.

من خودم بازی با رویاها را خیلی دوست دارم و بارها شده از رویاهایم شگفت زده شدم و کاملا معنایشان را درک می‌کردم. برای مثال یکی از رویاهایی که معنای واضحی برایم داشت مربوط به یک سال و خورده‌ای پیش بود که کارگاه سایه شخصیت دکتر شیری را ثبت نام کرده بودم. چند روز بعد از اتمام کلاس خواب دیدم در فضای کلاس هستیم و قرار است یک بازی انجام دهیم. دو گروه شدیم و من سرگروه یکی از گروه‌ها شدم. به صورت واضحی در خاطرم هست که بازی بدین شکل بود که نیاز به قدرت داشت و یادم است با تلاش زیاد گروه من در بازی باخت. بعد ازاینکه متوجه شدم باختیم یک نگاه به هم‌گروه‌هایم انداختم و دیدم همه زن هستند، انگار که به خودم امده باشم گفتم چرا توی گروه من مرد نیست و همان لحظه از خواب بیدار شدم. برخلاف ظاهری که خواب ترسیم می‌کند من هیچ وقت مرد ستیز نبودم و نیستم. اما در آن زمان «قدرت» به عنوان یک شاکله شخصیتی چیزی بود که در من آ‌چنان شاخص نبود و در پس بعضی از اتفاقات فقدانش را احساس می‌کردم.

قدرت نویسندگی

یالوم روانپزشکی‌ است که در کنار کتاب‌های مفید و کاربردی روانپزشکی همچون رواندرمانی اگزیستانسیال و گروه درمانی، رمان‌های پرفروشی داشته است. کمتر روانپزشکی است که بتواند درون‌مایه درمانی اش‌ را این‌گونه هنرمندانه در رمان‌هایش وارد کند. دقت نظر او به پرداخت شخصیت‌ها و جزییات و ترسیم فضای داستان آدم را ترغیب می‌کند که دست از خواندن کتاب‌هایش نکشد. چه بسیار زمان‌هایی بوده که زمین گذاشتن‌شان برایم بسیار سخت و دشوار بوده است و نزدیک شدن به پایان کتاب باعث شده در خواندن تعلل بورزم تا کتاب را زود تمام نکنم.

 

همیشه دلم می‌خواست می‌توانستم با یالوم یک عصر را بگذرانم و یا چند جلسه، فقط چند جلسه درمانی داشته باشم. افسوس که نه فرصتش هست و نه من توانایی مالی و البته مکالمه سریع با او را دارم. شاید همین امر باعث شد که تصمیم بگیرم کتاب‌هایش را عمیق‌تر و بیشتر مطالعه کنم و مدل ذهنی‌اش را دریابم تا در این کوره راه پر از حوادث گذشته و حال و آینده، چراغی برای این مسیر داشته باشم.

بواسطه کامنت سعید و مصاحبه‌ی او متوجه شدم او هم‌اکنون در بستر بیماریست و در انتظار چاپ آخرین کتابش است. در جریان آخرین کتابش از فیس‌بوک بودم، چرا که او برای عنوان کتاب از مخاطبانش نظرسنجی کرده بود و عنوان‌های متفاوتی را کاندید کرده بود. گویا پس از انتخاب‌های متفاوت در نهایت عنوان آخرین کتابش این شد: من شدن.

 

 

برای مرگ این چیز نافهمیدنی

 

هیچ وقت نتوانستم بفهممت. نتوانستم بفهمم چگونه یک آدم، یک زندگی، یک وجود با تمامِ افکار، عواطف، احساسات، باورها را می‌گیری و بعد گرد فراموشی را روی آن آدم می‌پاشی. پوف. تمام می‌شود آن آدم. نیست می‌شود.

چگونه می‌توان این اندازه بی‌رحم بود؟ چگونه می‌توان شور زندگی را در لحظه‌ای و در کسری از ثانیه نابود کرد؟

چگونه می‌توان عشق را به فراموشی بدل کرد؟

هیچ وقت نتوانستم به عنوان پدیده‌ای طبیعی به تو نگاه کنم. هیچ وقت نتوانستم تو را یک پدیده بیانگارم.

همیشه در ذهنم تو موجودی بودی بی‌رحم که یکی یکی آدم‌هایی که دوستشان داشتم، که حتی ندیدمشان، که حتی خواندمشان، که حتی تنها عکسی از آن‌ها دیدم را برمی‌داری و می‌بری و من خشکم می‌زند.

یک زمانی یک جایی نوشته بودم تنها برای انتقام از تو زندگی می‌کنم، برای انتقام از تو وجودم به حرکت در می‌آید، در تکاپوام، تلاش می‌کنم. برای اینکه ثابت کنم تو هیچ چیز نیستی و این زندگیست که قوی‌تر است و این من هستم که قوی ترم. این من هستم که همچنان آدم‌ها را دوست خواهم داشت و به آن‌ها عشق خواهم ورزید. این من هستم که از عشق ورزیدن ناامید نمی‌شوم.

هنوز با تو سر جنگ دارم وتو مصرانه خودت را در خواب‌هایم وارد می‌کنی. می‌دانم می‌خواهی آرامش را از من بگیری. می‌خواهی مرا تسلیم کنی. من اما از تو متنفرم.

بیش از آنکه از تو بترسم، از تو متنفرم. اما از تو هم می‌ترسم. از اینکه می‌دانم روزی مرا هم انتخاب می‌کنی و تمام می‌شود و از من هیچ باقی نمی‌ماند مگر همین کلماتی که در این وقت صبح با بغضی که گلویم را می‌فشارد وارد دنیای عظیم و بی سر و ته وب می‌کنم.

می‌خندی. می‌خندی از سادگی ام. از اینکه فکر می‌کنم اینها می‌ماند و من دارم خودم را اینجا جاودانه می‌کنم. من اما آگاهم. آگاهم به میرا بودنم در پهنه‌ی هستی. آگاهم که در کل این جهان این کلمات هیچ‌اند.

اما صبر کن. اینجا من هستم که به تو لبخند می‌زنم. می‌دانی چرا؟ چون تا زمانی که هستم عشق می‌ورزم. چون عشقی پایان ناپذیر در وجودم نسبت به آدمها و زندگی وجود دارد که اگر چه روزی با من ناپدید می‌شود اما تا زمانی که هستم همچنان شعله‌ور است و می‌جوشد. چون اگر چه تمام می‌شوم اما عشقم بدون مرز است.

پینوشت: به بهانه مرگ فروه ناموری؛ زنی که با سرطان خندید، جنگید، دردکشید و رفت. مرگ خود نویس روسی را تمام کرد.

پینوشت۲: عکس را روزبه روزبهانی گرفته است.