نامه به عکس‌ها: نگاه بی‌آلایش کودکی

 

پیش‌نوشت: از علاقه من به نامه‌نگاری خبر دارید. دوست دارم گاهی برای آدمهایی که در عکس‌ها هستند، نامه بنویسم.

چشمانت آنقدر جذاب و گیراست که در همان وهله‌ی اول توجهم را تمام و کمال به خودش جلب می‌کند. نگاهت را می‌کاوم. و بعد صورتت را. سیاهی پوستت چرک‌ها و کثیفی‌ها را پنهان کرده و نمی‌دانم از این بابت خوشحال هستی یا نه. البته کوچکتر از آن هستی که چنین چیزی برایت مهم باشد. تو کودکی و در لحظه‌های خوش کودکی با فراغ بال و خیالی آسوده سیر می‌کنی. هنوز نگران نیستی و ذهنت انباشته از چه کنم چه کنم‌های آدم بزرگ‌ها نشده است. برایت مهم نیست آنکه سوارش شدی، ماشین نیست بلکه تکه پاره‌ای پلاستیکی از یک گالن نارنجی رنگ نفتیست. همین که پارچه‌ای را به آن وصل کنند و تو را روی آن بکشند، ذوق می کنی و از ته دل می‌خندی. کاش آن عکاس که احتمالاً لنز بزرگش شگفت‌زده‌ات کرده است،  عکس‌ خنده هایت را هم ثبت می‌کرد. اصلا فیلم می‌گرفت. با دوربین روی دست و تو بای بای می‌کردی و روی سنگلاخ‌ها تکان تکان می‌خوردی و صدای خنده‌ات بالاتر می‌رفت و ما از دیدن خنده‌ات ریسه می‌رفتیم و کاش اصلا کنارت بودم تا به آغوشت می‌کشیدم و غرق بوسه‌ات می کردم. دست به موهای فرفری‌ات می‌کشیدم و در آغوشم می‌فشردمت. و تو خسته می‌شدی و دست‌هایت را به بالا می‌آوردی تا از آغوشم رها شوی. نمی‌دانم این عکس مربوط به چه سالی است و تو اکنون در کجای دنیا هستی و چند سالت است. تو مرا نمی‌شناسی و هیچ وقت نخواهی دانست که من دختری هستم ایرانی که در گوشه ای از دنیا به زبان فارسی برایت نامه‌ای نوشتم. این نامه را هرگز نخواهی خواند پسرک. اگر در چند دهه قبل زندگی می‌کردیم، شاید هیچ وقت من هم نمی‌توانستم عکسی که عکاس از تو ثبت کرده را ببینم. اما امروزه به مدد اینترنت و فضای مجازی که تو با آن سن کوچکت هیچ از این‌ها سردرنمیاری می‌توانم این نگاه مملو از تعجبت را ببینم. می‌توانم برایت نامه بنویسم. اما دنیای ما هنوز آن قدر کوچک نشده که تو در بزرگسالی این نامه را بخوانی. بااین‌حال چنین مسائلی سبب نمی‌شود که من برایت ننویسم پسرک، برایت ننویسم که دوستت دارم، که چه اندازه نگاه بی‌آلایش کودکی‌ات را دوست دارم پسرک.

پینوشت: عکاس را نمی‌شناسم. این عکس از آن دسته عکس‌های گمشده است.

 

خواندن ادامه مطالب

آن سوی لنز همدلی در جریان است

پیش‌نوشت: به دعوت دوست عزیزم، معصومه شیخ مرادی، برای عکاسی از مسابقات دو استقامت که به مناسبت هفته صلح برگزار میشد به باغ موزه دفاع مقدس رفتم. این مسابقه در دو بخش بانوان و آقایان برای تمام گروه‌های سنی برگزار شد و دونده‌ها مسافت ده کیلومتر را دویدند.

تجربه‌های نو همیشه برای من جذاب بوده و سعی کردم با آغوش باز بپذیرمشان. در هر تجربه‌ای چیزی برای یادگرفتن وجود دارد و اگرچه این بار کمی نگرانی‌ام بیش از اندازه شده بود اما با تشویق یکی از دوستانم عزمم برای تجربه کردن جزم شد و اتفاق و خاطره به یادماندنی رقم خورد.

مسابقه روز پنج شنبه ۲۳ شهریورماه برگزار شد و من روز قبل را به یادگیری نکات عکاسی ورزشی و دیدن عکس‌های متنوع دومیدانی گذراندم. مطالب را در دفتری یادداشت کردم و تقریبا فرم عکس‌هایی که می‌خواستم بگیرم را در ذهنم چیدم. درست است که بسیاری از اتفاقات در لحظه می‌افتد اما به تجربه دریافتم که اگر برای انجام کاری از قبل برنامه‌ریزی کنم، آرامش و خروجی بهتری خواهم داشت و سطح رضایتم از عکس‌ها بالاتر می‌رود.

البته سینا آقااحمدی هم جز عکاسان بود و توانستیم دیداری تازه کنیم و میان عکس‌ گرفتن‌هایمان با معصومه و سینا درباره مسائل مختلفی حرف بزنیم.

نکته‌ی جالب توجه برای من گروه‌های مختلف سنی بودند که در این مسابقه شرکت کرده بودند و نه تنها نوجوانان پر از شور و هیجان بودند، بلکه افراد مسن و سالخورده‌ای هم بودند که برخلاف تصورم بسیار پرانرژی بودند و شوخ‌طبع و صمیمانه جوان‌ترها را تشویق می‌کردند و نیروی فوق‌العاده‌ای بهشان می‌بخشیدند.

از معصومه عزیزم ممنونم که چنین تجربه‌ی لذت بخشی را برای من رقم زد و توانستم علاوه بر آموختن و یادگرفتن، حس بی‌نظیری را از بودن در این فضا تجربه کنم، با آدمهای تازه‌ای آشنا شوم و با او و سینا دیداری تازه کنم.

از میان لحظه‌هایی که ثبت کردم چند عکس انتخاب کردم که برایتان می‌گذارم:

کوچکترین دونده:) کلاس چهارم بود اما تونست از پس ده کیلومتر بربیاد.

 

حسِ پیروزی

 

آقای سمت راستی همیشه در حال روحیه دادن بود، پیر و جوون نداشت.

 

 لذت عکاسی ورزشی ثبت لحظه‌های بی‌نظیرشه!

 

شور و شوقِ قهرمانی

 

 آن سوی لنز همدلی در جریان است.

عکس آخر را خیلی دوست دارم. اگرچه عناصر عکس در تضاد با همدیگر هستند، نوجوان در مقابل بزرگسال، دونده در برابر فرد روی ویلچر و آمدن و رفتن، اما این تضادها به‌ شکل عجیبی در یکدیگر پیوند خورده‌اند و معنا و مفهوم عکس را کامل کرده‌اند. لیوان آبی که در دست فرد بزرگسال قرار دارد و آن را به سمت پسرک برده است، آن نقطه‌ی اتصال و وحدت تضادهاست که معنای همدلی را تمام و کمال به مخاطب می‌رساند. آن سوی لنز همدلی در جریان است. صمیمانه و بی‌تکلف.

 

خواندن ادامه مطالب

مگنوم را بشناسید

شاید یکی از وابستگی های من به اینستاگرام را بتوان همین آژانس قدیمی مگنوم فوتوز (Magnum Photos) دانست. هر روز بی‌صبرانه منتظر عکس‌های بی‌نظیری هستم که در این صفحه منتشر می‌شود. این آژانس جز اولین‌ها و به عبارتی‌ قدیمی‌ترین‌ آژانس‌های عکاسی محسوب می‌شود که دو سال پس از جنگ جهانی دوم توسط هنری برسون، رابرت کاپا، جورج راجر و دیوید سیمور تاسیس شده است.

درباره هنری کارتیه برسون یا آقای چشم قرن مطالبی منتشر کردم که می‌توانید آن را اینجا پیدا کنید.

اوایل که وارد عکاسی شده بودم و هنری برسون را شناختم، یکی از آرزوهایم این بود که عضو آژانس مگنوم بشوم. بیشتر عکاسان خیابانی  پر آوازه عضو مگنوم هستند که از ایرانی تبارهای آن می‌توان به رضا دقتی اشاره کرد.

اگرچه که اینستاگرام دسترسی را آسان تر کرده اما ترجیح دادم امروز سری به سایت آن بزنم و چند عکس را برای شما انتخاب کنم:

 

Spain. Valencia. Buñol. 2017. La Tomatina festival.

 

اولین عکس را  Matt Stuart ثبت کرده و احتمالا از دیدن این همه سر و تن یک‌جا، تعجب کرده باشید اما خدمتتان عرض کنم که این تعجب در نهایت به طنز تلخی بدل خواهد شد، چون شما در حال مشاهده‌ی نمایی از بزرگترین جنگ غذا هستید که با عنوان فستیوال La Tomatina در اسپانیا برگزار شده و حدود صد تُن گوجه رسیده آنجا تلف شده است.

 

USA. Washington DC. 1967. An American young girl, Jan Rose KASMIR, confronts the American National Guard outside the Pentagon during the 1967 anti-Vietnam march. This march helped to turn public opinion against the US war in Vietnam.

 

عکس دوم که به عنوان نمادی از صلح شناخته می‌شود را Mark Riboud گرفته است و مربوط به جنگ ویتنام و آمریکاست.

 

MYANMAR. Sittwe. May, 2016. Medical clinic inside the Internally Displaced People (IDP) camps for Rohingya.

 

عکس سوم هم اگرچه که غمگین است اما واقعیست! زنی در یک کمپ کوچک در میانمار و مربوط به ماه مِی ۲۰۱۶ است. عکس را Chien-Chi ثبت کرده است.

اینستاگرام مگنوم فوتوز

 

خواندن ادامه مطالب

پیشه‌ام ساختن است

 

ده روز گذشت و به تعبیری این روزه‌ی رسانه‌ای به پایان رسید. نسبت به ده روز پیش حال خوبی دارم. فکر می‌کنم در این دنیایی که سرعت حرف اول را می‌زند، چنین تامل‌هایی برای من که همیشه از روی دور تند بودن متنفرم و دچار استرس می‌شوم لازم است.

استرس، اضطراب، آشفتگی، تنش همیشه در زندگی من به کرات وجود داشته و راستش را بخواهید همیشه به حال کسانی که بی‌خیال هستند و کیف زندگی و دنیا را می‌کنند، از جهت آسودگی، غبطه می‌خورم. برای من هر تصمیم، هر قدم، هر فکر، هر هدف و هر اتفاق و رویداد و هر احساسی مهم بوده و گاهی با دقتی وسواس‌گونه زمان زیادی برای تفسیر آن وقت گذاشته‌ام.

 دیگران آن را به سخت گرفتنِ زندگی تعبیر می‌کنند اما به هرحال، خوب یا بد، چنین شخصیتی و چنین ویژگی‌ای در من وجود دارد. به جای آن که بخواهم با آن مقابله کنم و آن را از ریشه از خودم جدا کنم، سعی می‌کنم به گونه‌ای مسالمت‌آمیز در خودم حل کنم و به جلو بروم. یکی از مصداق‌هایش این می‌شود که وسط هیاهوی زندگی وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم بناهای فکری، یا انتخاب‌های بیرونی‌ام مال خودم نیست و با سرعتِ‌ دیوانه‌وار زندگی همراه شده‌ام و آجرها را کج می‌گذارم، ترمز دستی را می‌کشم و به خودم چند روزِ معین فرصت برای خراب کردن آنچه که مال خودم نبوده و ساختن آن طور که خودم می‌خواهم هدیه می‌کنم.

در این ده روز، تصمیم گرفتم هر روز یک پاراگراف کوتاه یا یک جمله بنویسم از آن چیزی که آن روز فهمیدم و یادگرفتم. خواستم با این کار سنگ بنای اعتقادات و باورها و افکار خودم را محکم‌تر کنم و هر آنچه که دیگران در ذهن من کاشته‌اند را ویران کنم. راستش را بخواهید فکر می‌کنم این باورها به سانِ خاکی برای بذر تصمیم‌ها و انتخاب‌های آینده‌ام هستند و بارها در زندگی به من ثابت شده که آدمی به تصمیمی که دیگران برای او می‌گیرند متعهد نخواهد ماند؛ ولو اگر به ظاهر خودش آن را گرفته باشد.

 من همیشه اهل ساختن بوده‌ام. چه در دنیای بیرونی که از لحظه‌ها عکس خلق کردم و از کلماتِ بی معنا نوشته‌ای خیال‌انگیز و دوست‌داشتنی آفریدم و چه در دنیای درونیِ خودم که این روزها سعی کردم از رنج و اندوه و سکون چیزی خلق کنم و بیرون بکشم که مایه تلاش و انگیزه‌ی بیشتر برای زندگی باشد. به قول کاموی عزیز در دفتر چهارم یادداشت‌هایش: “این جهان، جهانِ جبران‌هاست” و همین رنج و اندوه هم می‌تواند سبب خیر و شادی گردد.

 

خواندن ادامه مطالب

سر انالحق…

 

ای که از سر انالحق خبری یافته‌ای

چه شوی منکر منصور که بر دار بسوخت

 

تو که احوال دل‌سوختگان می‌دانی

مکن انکار کسی کز غم اینکار بسوخت

 

صبر بسیار مفرمای من سوخته را

که دل ریشم از این صبر جگرخوار بسوخت

 

این غزل را خواجوی کرمانی ساخته است و می‌توانید کامل آن را از اینجا بخوانید.

 

پینوشت: دوستان خوبم، مدتِ کوتاهی مطلبی منتشر نمی‌کنم. شاید ده روز و شاید بیشتر. هرچند دل‌تنگ‌تان خواهم بود.

 

خواندن ادامه مطالب

تجربه حضور در نهمین نمایشگاه عکس برتر سال دوربین‌نت

دوربین‌نت اولین آژانس عکس خبری ایران است که فعالیت خود را از سال ۱۳۸۴ به صورت رسمی آغاز کرده است. این آژانس عکس از سال ۸۷ با هدف ایجاد بستری برای معرفی عکاسان جوان اقدام به برگزاری نمایشگاه‌ها و جشنواره‌های مختلف کرد. یکی از این نمایشگاه‌ها که توسط دوربین‌نت برگزار می‌شود، نمایشگاه عکس برتر سال است و هرساله تعداد بسیاری از عکاسان در آن شرکت می‌کنند.

خواندن ادامه مطالب

تجربه‌های کاری من: لطفا کُلَپْس نکن!

پیش‌نوشت: تصمیم گرفتم تجربه‌های کاری‌ام را در یک دسته جدا مکتوب کنم، تا در آینده بتوانم از آن‌ها بهره ببرم.

بای دیفالتِ ذهنی من ایده آل گراییست. ذهنم پر از ایده‌ها و آرمان‌هاست. آرمان هایی که وقتی متوجه می‌شوم به هزار و یک دلیل آن چیزی نیست که در واقعیت اتفاق می‌افتد، به قول فرنگی‌ها کُلَپْس می‌کنم.

آرمان و آرزو در نوع خودش مقدس است. چه کسی می‌تواند اهمیت آن را انکار کند؟ از زمان نوجوانی تا کنون ذهنم پر بوده از چنین ایده‌هایی. و هربار که با واقعیت بیرون روبرو شدم و متوجه شدم همه چیز لزوما آن‌طور که من می‌خواهم نیست، به سرعت و ناگهان فرو ریختم وگاهی هم از آن‌ها روبرگرداندم.

آن زمانی که در جست و جوی یک حقیقت ناب بودم و فکر می‌کردم یک مطلق برتر و متعالی وجود دارد، یا زمانی‌که فیزیک را علمی قدرتمند و زیبا و برتر از هر علم دیگری می‌دانستم. آن وقتی که عشق برایم مقدس‌ترین بود یا حتی زمانی که تنها آرزویم خدمت به بشریت بود.

برای تمام آرمان‌هایی که با عناوین کلی برشمردم، مصداق‌ها و جایگاه‌هایی در ذهنم داشتم، که بارها آن‌چه در واقعیت پیش می‌آمد با افکار من جور نمی‌شد. واین تعارضات به شدت مایه رنج بود.

مصداق اخیرش که به تازگی مرا به چالش کشید، انتخاب مسیر شغلی‌ام بود. دوست داشتم در زمینه‌ای کار کنم که به آن علاقه دارم و شاید به همین دلیل تا کنون که بیست و پنج سالم است صبر کردم. اتفاقا شغل مناسبی هم یافتم و به آن علاقه داشتم و برخلاف انتخاب‌های دیگر با کمال میل آن را پذیرفتم. چون جای رشد و یادگیری داشت و به نوشتن هم مربوط بود. چه از این بهتر! اما از آنجا که دنیا همیشه به کام نمی‌چرخد، در همان برخورد روزهای اول متوجه شدم آنچه که برای من در زمینه نوشتن و تولید محتوا اهمیت دارد، آن‌ چیزی نیست که برای دیگران اهمیت دارد. چه اینکه در دنیای واقعی یک کسب و کار، احتمالا کسب درآمد و جذب مخاطب مطرح تر است.

این بارهم مانند دفعات قبل به سرعت دل‌زده شدم و خواستم از آن کار روبرگردانم. خوشبختانه دوستان خوبی داشتم که مشورت با آن‌ها موثر بود و در نهایت به این نتیجه رسیدم که در یک مجموعه و سازمان باید نگاه همه جانبه‌‌تری داشت و به گمانم جدا کردن و خوب دانستنِ تنها یک اولویت آن‌ هم از دیدِ یک کارمندِ تازه وارد! نمی‌تواند در وهله‌ی اول نتیجه مطلوبی در پی داشته باشد.

گاهی فکر می‌کنم این نگاه ایده‌آلیسم و مطلق دانستن و سیاه و سفید مشخص کردن اگر چه که هیجان‌انگیز و زیباست اما در عمل برای سیستمی چون جهان واقعی اطراف ما کاربردی ندارد. البته فکر می‌کنم در مورد خودم بای دیفالتم به این سادگی‌ها قابل تغییر نیست. شاید تنها راهکاری که اکنون به نظرم می‌رسد، تامل، آرامش و صبوری بیشتر در مواجهه با رویدادهای بیرونیست.

باید حواسم باشد از این دست اتفاق‌ها برای من زیاد می‌افتد و صحبت با دیگران حتما در این زمینه می‌تواند دید بهتری به من بدهد و موثرتر باشد.

 

پینوشت: عکس می‌تواند خیلی مربوط نباشد. اما از آن عکس‌های بی‌نام مشهور است!

خواندن ادامه مطالب

ترس‌ها در عکس‌ها

به نظر شما یک تکه کاغذ یا یک تصویر آنلاین که مشتی از صفر و یک‌ها ست می تواند احساس داشته باشد؟ می‌تواند احساسات انسانی را بربیانگیزاند؟ بله می‌تواند. عکس‌ها شاید تنها موجوداتی در جهان باشند که چنین قدرتی را داشته باشند.

عکس‌ را باز کنید و به آن نگاه کنید. در یک چشم به هم زدن تمامِ عکس را از نظر بگذرانید. کجا متوقف می‌شوید؟ شاید روی چشمهای آن زن که به خارج قاب دوخته شده اند. آنجا چه خبر است؟ چرا زن دستش را روی دهانش گرفته است؟ نگاهش چه می‌گوید؟

به گمان من زن ترسیده است. اتفاق هولناکی در خارج قاب در حال وقوع است. اتفاقی که نگاه زن را میخکوب کرده و ما نمی‌دانیم چیست. در این عکس ترس نهفته شده است.

اگرچه که در گذشته ترس یک احساس مفید برای بقای نیاکانمان بوده اما امروزه شکل متفاوتی را به خود گرفته است. ترس از آینده، ترس از تصمیم گیری، ترس از شرایط مبهم، ترس از جامعه و بسیاری از ترس‌های دیگر که برخلاف گذشته نمی‌توان در مقابل آن‌ها به آسانی از روش‌های غریزی و ناخودآگاه مانند فرار کردن استفاده کرد. اکنون فرار کردن از شرایط و تصمیم‌ها به معنای آن است که انتخاب نکنیم و در یک نقطه متوقف شویم. فرار کردن معنای رکود و شکست را دارد نه بقا و زندگی را.

ترس‌ها می توانند خطرناک باشند. می‌توانند پایشان را از روابط خانوادگی و خویشاوندی فراتر بگذارند و دل‌ها را برنجانند و قلب‌ها را بشکنند. تصور کنید پدری به خاطر ترس‌هایی که از ناامنی و شرایط اقتصادی جامعه دارد، اصرار کند فرزندش یک شغل ثابت و دولتی را برگزیند. او ترس‌های خودش را ارجح بر توانمندی‌ها و استعدادهای فرزندش می‌بیند. یا زنی که ترس‌هایش اجازه ندهد به همسرش اعتماد کند و دائم با نیش و کنایه‌هایش او را بیازارد.

همه این‌ها دستاورد ترس‌هاست. این احساس که در تک تک ما انسان‌ها وجود دارد و از آن نه گریزی و نه گزیری است. به گمانم امروزه کنترل احساسات و دیدن واقعیت‌ها خود یک مهارت اصلی برای رشد و همدلی و همراهی و موثر بودن در کنار اطرافیانمان است.

شاید زنِ در تصویر شاهد یک اتفاق هولناک نبوده باشد، شاید اصلا رفتار نامناسبی او را ترسانده است. رفتاری که از ترس‌های بشری نشأت می‌گیرد.

 

پینوشت: عکس را از این صفحه برداشته‌ام.

یادداشت‌های من روی‌ عکس‌ها

 

خواندن ادامه مطالب

نویسنده کسی است که…

نویسنده‌ها و شاعرها را خیلی دوست دارم می‌دانی چرا؟ چون برخلاف آدمهای دیگر که حقیقت را در پستوی ذهنشان تلنبار می ‌کنند آنها آن را جاری می‌کنند. آن‌ها خودشان را می‌نویسند و چه حقیقتی بالاتر از این است که آنچه خودت هستی را بنویسی؟

به همین دلیل نویسنده ها را دوست داریم. چون آن‌چه که جسارت بیانش را نداریم به تحریر می‌آورند.

من معتقدم درون ما آدمها یک شخص دیگری نهفته است. همان که گاهی به حرفش گوش نمی‌دهیم و همان که از دید دیگران پنهانش می‌کنیم. همان که همیشه راست می‌گوید و اگر به حرف او گوش دهیم پشیمان نمی‌شویم. درون من هم چنین کسی هست. همان که ساده تر از خود من گوشه ای نشسته و همه چیز را می‌داند. و البته شنیدنِ او خیلی سخت است. چه برسد به اینکه حرفهایش را هم بنویسیم. اما آدمهای کمی هستند آن چیزی که درونشان می‌گوید را ساده و روان و بی‌پروا روی کاغذ می‌آورند و من به این آدمها می‌گویم نویسنده. اگر حرفهایشان موسیقی هم بیافریند می‌گویم شاعر. به هر حال نویسنده‌ها و شاعر‌ها چنین آدمهایی هستند. چه بسیارند آنان که مهجور مانده‌اند و چه بسیارند آنان که قلابی‌اند.

بهمن فرسی هم یکی از همان نویسنده‌هاست. او را نویسنده نمی‌نامم چون توصیفات هنرمندانه‌اش از صحنه‌ها و موقعیت‌ها و شخصیت پردازی‌ها در رمان شب یک شب دو انگشت به دهانت می‌کند. او را نویسنده می‌نامم چون مفاهیم را لابلای توصیفاتش هوشمندانه می‌پیچد، آن چنان که کمتر کسی جرأت گفتن و نوشتنش را دارد و حتا تابِ خواندن و شنیدنش را.

خواندن ادامه مطالب

کارآفرینی در عکاسی از نگاه اریک کیم

اریک کیم (Eric Kim) از عکاسان خیابانی شناخته ‌شده ایست که آوازه تکنیک‌ها و ترفندهای حرفه‌ای‌ اش در همه جای جهان پیچیده است. شاید بدین علت که می‌توان عکاسی خیابانی را جز دشوارترین ژانرهای عکاسی دانست  و هر نکته و سخنی می‌تواند شبیه یک چراغ، راهنمای این مسیر سخت باشد.

بسیاری از عکاسان بر این باور هستند که ۸۰ درصد عکاسی خیابانی جرأت و ۲۰ درصد آن تکنیک و ترفند است. اریک دو کتاب شناخته شده دارد که توسط نشر تیسا به چاپ رسیده است: عکاسی خیابانی با اریک کیم و ذن در هنر عکاسی خیابانی. کتاب اول او به بررسی تکنیک ‌ها و ترفند‌ها می‌گذرد و کتاب دوم او که هم اکنون آن را در دست مطالعه دارم، عکاسی خیابانی را از جهت نگرش ذهنی و درونی و مباحث فلسفی به بیانی ساده و روان  بررسی می‌کند.

مدتیست با وبسایت او آشنا شدم و مطالبش را مطالعه می‌کنم. هفته پیش یک مقاله انگلیسی از او درباره راهنمای کارآفرینی در عکاسی دیدم که ۴۱ صفحه بود. با اینکه ترجیح من خواندنِ متونِ انگلیسی بلند نیست اما همان لحظه شروع به خواندن کردم و هرچه بیشتر پیش می‌رفتم اشتیاقم بیشتر می‌شد. نثر وی بسیارساده و روان است و علاوه بر این یک مزیت طلایی دارد. نوشته‌های او چه در کتاب و چه در وبسایت معمولا از نوت‌های کوچکی تشکیل شده که همین امر کار خواندن را آسان‌تر می‌کند. در ابتدای کتاب ذن در هنرعکاسی خیابانی می‌گوید نیازی نیست که این مطالب را پشت سرهم بخوانید، می‌توانید از هرجای کتاب شروع کنید و هر قسمتی را که دوست داشتید مطالعه کنید.

در مقاله‌ی او نیز همین روند طی شده، یعنی مقاله از چند فصل تشکیل شده و هر فصل به زیرفصل‌های کوچکتری تقسیم می‌شود. اگرچه که در نوشته‌هایش بسیار صریح صحبت می‌کند اما این صراحت و آزادی بیان دوطرفه بوده و نه تنها آزاردهنده نیست بلکه توجه خواننده را بیشتر جلب می‌نماید.

در این مقاله که او به طور تخصصی‌تر به راهکارهایی برای کارآفرینی می‌پردازد در همان ابتدای امر تاکید می‌کند که این شرایط و مشکلات چیزهاییست که من در پیش روی خودم می‌بینم و بنابراین راه‌ حل‌ها و راهکارهای ارائه شده مختص من هستند و ممکن است برای شما هم بتواند مفید باشد. در واقع او اهمیت این مساله را در جای جای نوشته‌اش تکرار می‌کند و به عبارت عامیانه تر آب پاکی را همان ابتدا روی دست مخاطبش می‌ریزد.

در مقدمه‌ی مقاله راهنمای کارآفرینی، اریک کیم مروری بر روندهایی که پیش روی خودش می‌بیند دارد و پس از آن به شرح نیازهای خودش می‌پردازد و در نهایت ترجیحاتش برای انتخاب دوربین عکاسی و راهکارهایی که برایش در زمینه کارآفرینی مفید هستند را بیان می‌کند. و در ادامه مقاله به صورت گام به گام تجربیات خودش را ارائه می‌کند.

اریک کیم منتقد جدی شبکه‌های اجتماعیست و در مقاله‌اش به نکات جالبی در این زمینه اشاره می‌کند. از جمله اینکه شبکه های اجتماعی آزادی را از شما می‌گیرند. و شما برده لذت لحظه‌ای لایک‌ها و کامنت‌ها خواهید بود یا اینکه در ترتیب مطالبی که برای شما نشان داده می‌شود یا تبلیغاتی که برایتان به نمایش گذاشته می‌شود دخالتی ندارید. شاید بتوان گفت مهمترین مساله‌ای که اریک کیم را به کارآفرینی سوق داده است، عدمِ آزادی در انتخاب آن چیزی است که خودش می‌خواهد. به همین علت او ترجیح می‌دهد وبسایت داشته باشد و عکاسان را به داشتن یک وبسایت شخصی و کسب و کار آنلاین تشویق می‌کند.

اگرچه که او منتقد شبکه‌های اجتماعیست اما استفاده از آن‌ها را برای توسعه کسب و کارش مفید می‌داند. همچنین اریک معتقد است شما باید رسانه خودتان را بسازید. تاکید وی بر ساخت وبسایت ‌هم از همین جهت است. اریک کیم در وبسایتش علاوه بر قسمتی که در آن مقاله‌هایش را منتشر می‌کند، بخش دیگری را به تجربیات خودش و همچنین فروش محصولات و کتاب‌ها و دفترچه‌های کوچکِ مخصوصِ عکاسی خیابانی که با کمک همسر و خواهرانش طراحی کرده اختصاص داده است.

در پایان فکر می کنم اریک کیم را می‌توان از عکاسان حرفه ای در شاخه خودش به شمار آورد که آینده نگری تحسین برانگیزی دارد. شاید این نقل قول از او که در همین مقاله بعد از انتقاد صریحش از شبکه‌های اجتماعی  بیان می‌کند به عنوان حسن ختام ایده خوبی باشد:

 

“There is no real enemy. The only enemy is ourselves”

 

 

سری مطالب نگاه عکاسان

خواندن ادامه مطالب