نامه به عکس‌ها: نگاه بی‌آلایش کودکی

 

پیش‌نوشت: از علاقه من به نامه‌نگاری خبر دارید. دوست دارم گاهی برای آدمهایی که در عکس‌ها هستند، نامه بنویسم.

چشمانت آنقدر جذاب و گیراست که در همان وهله‌ی اول توجهم را تمام و کمال به خودش جلب می‌کند. نگاهت را می‌کاوم. و بعد صورتت را. سیاهی پوستت چرک‌ها و کثیفی‌ها را پنهان کرده و نمی‌دانم از این بابت خوشحال هستی یا نه. البته کوچکتر از آن هستی که چنین چیزی برایت مهم باشد. تو کودکی و در لحظه‌های خوش کودکی با فراغ بال و خیالی آسوده سیر می‌کنی. هنوز نگران نیستی و ذهنت انباشته از چه کنم چه کنم‌های آدم بزرگ‌ها نشده است. برایت مهم نیست آنکه سوارش شدی، ماشین نیست بلکه تکه پاره‌ای پلاستیکی از یک گالن نارنجی رنگ نفتیست. همین که پارچه‌ای را به آن وصل کنند و تو را روی آن بکشند، ذوق می کنی و از ته دل می‌خندی. کاش آن عکاس که احتمالاً لنز بزرگش شگفت‌زده‌ات کرده است،  عکس‌ خنده هایت را هم ثبت می‌کرد. اصلا فیلم می‌گرفت. با دوربین روی دست و تو بای بای می‌کردی و روی سنگلاخ‌ها تکان تکان می‌خوردی و صدای خنده‌ات بالاتر می‌رفت و ما از دیدن خنده‌ات ریسه می‌رفتیم و کاش اصلا کنارت بودم تا به آغوشت می‌کشیدم و غرق بوسه‌ات می کردم. دست به موهای فرفری‌ات می‌کشیدم و در آغوشم می‌فشردمت. و تو خسته می‌شدی و دست‌هایت را به بالا می‌آوردی تا از آغوشم رها شوی. نمی‌دانم این عکس مربوط به چه سالی است و تو اکنون در کجای دنیا هستی و چند سالت است. تو مرا نمی‌شناسی و هیچ وقت نخواهی دانست که من دختری هستم ایرانی که در گوشه ای از دنیا به زبان فارسی برایت نامه‌ای نوشتم. این نامه را هرگز نخواهی خواند پسرک. اگر در چند دهه قبل زندگی می‌کردیم، شاید هیچ وقت من هم نمی‌توانستم عکسی که عکاس از تو ثبت کرده را ببینم. اما امروزه به مدد اینترنت و فضای مجازی که تو با آن سن کوچکت هیچ از این‌ها سردرنمیاری می‌توانم این نگاه مملو از تعجبت را ببینم. می‌توانم برایت نامه بنویسم. اما دنیای ما هنوز آن قدر کوچک نشده که تو در بزرگسالی این نامه را بخوانی. بااین‌حال چنین مسائلی سبب نمی‌شود که من برایت ننویسم پسرک، برایت ننویسم که دوستت دارم، که چه اندازه نگاه بی‌آلایش کودکی‌ات را دوست دارم پسرک.

پینوشت: عکاس را نمی‌شناسم. این عکس از آن دسته عکس‌های گمشده است.

 

خواندن ادامه مطالب

آن سوی لنز همدلی در جریان است

پیش‌نوشت: به دعوت دوست عزیزم، معصومه شیخ مرادی، برای عکاسی از مسابقات دو استقامت که به مناسبت هفته صلح برگزار میشد به باغ موزه دفاع مقدس رفتم. این مسابقه در دو بخش بانوان و آقایان برای تمام گروه‌های سنی برگزار شد و دونده‌ها مسافت ده کیلومتر را دویدند.

تجربه‌های نو همیشه برای من جذاب بوده و سعی کردم با آغوش باز بپذیرمشان. در هر تجربه‌ای چیزی برای یادگرفتن وجود دارد و اگرچه این بار کمی نگرانی‌ام بیش از اندازه شده بود اما با تشویق یکی از دوستانم عزمم برای تجربه کردن جزم شد و اتفاق و خاطره به یادماندنی رقم خورد.

مسابقه روز پنج شنبه ۲۳ شهریورماه برگزار شد و من روز قبل را به یادگیری نکات عکاسی ورزشی و دیدن عکس‌های متنوع دومیدانی گذراندم. مطالب را در دفتری یادداشت کردم و تقریبا فرم عکس‌هایی که می‌خواستم بگیرم را در ذهنم چیدم. درست است که بسیاری از اتفاقات در لحظه می‌افتد اما به تجربه دریافتم که اگر برای انجام کاری از قبل برنامه‌ریزی کنم، آرامش و خروجی بهتری خواهم داشت و سطح رضایتم از عکس‌ها بالاتر می‌رود.

البته سینا آقااحمدی هم جز عکاسان بود و توانستیم دیداری تازه کنیم و میان عکس‌ گرفتن‌هایمان با معصومه و سینا درباره مسائل مختلفی حرف بزنیم.

نکته‌ی جالب توجه برای من گروه‌های مختلف سنی بودند که در این مسابقه شرکت کرده بودند و نه تنها نوجوانان پر از شور و هیجان بودند، بلکه افراد مسن و سالخورده‌ای هم بودند که برخلاف تصورم بسیار پرانرژی بودند و شوخ‌طبع و صمیمانه جوان‌ترها را تشویق می‌کردند و نیروی فوق‌العاده‌ای بهشان می‌بخشیدند.

از معصومه عزیزم ممنونم که چنین تجربه‌ی لذت بخشی را برای من رقم زد و توانستم علاوه بر آموختن و یادگرفتن، حس بی‌نظیری را از بودن در این فضا تجربه کنم، با آدمهای تازه‌ای آشنا شوم و با او و سینا دیداری تازه کنم.

از میان لحظه‌هایی که ثبت کردم چند عکس انتخاب کردم که برایتان می‌گذارم:

کوچکترین دونده:) کلاس چهارم بود اما تونست از پس ده کیلومتر بربیاد.

 

حسِ پیروزی

 

آقای سمت راستی همیشه در حال روحیه دادن بود، پیر و جوون نداشت.

 

 لذت عکاسی ورزشی ثبت لحظه‌های بی‌نظیرشه!

 

شور و شوقِ قهرمانی

 

 آن سوی لنز همدلی در جریان است.

عکس آخر را خیلی دوست دارم. اگرچه عناصر عکس در تضاد با همدیگر هستند، نوجوان در مقابل بزرگسال، دونده در برابر فرد روی ویلچر و آمدن و رفتن، اما این تضادها به‌ شکل عجیبی در یکدیگر پیوند خورده‌اند و معنا و مفهوم عکس را کامل کرده‌اند. لیوان آبی که در دست فرد بزرگسال قرار دارد و آن را به سمت پسرک برده است، آن نقطه‌ی اتصال و وحدت تضادهاست که معنای همدلی را تمام و کمال به مخاطب می‌رساند. آن سوی لنز همدلی در جریان است. صمیمانه و بی‌تکلف.

 

خواندن ادامه مطالب

مگنوم را بشناسید

شاید یکی از وابستگی های من به اینستاگرام را بتوان همین آژانس قدیمی مگنوم فوتوز (Magnum Photos) دانست. هر روز بی‌صبرانه منتظر عکس‌های بی‌نظیری هستم که در این صفحه منتشر می‌شود. این آژانس جز اولین‌ها و به عبارتی‌ قدیمی‌ترین‌ آژانس‌های عکاسی محسوب می‌شود که دو سال پس از جنگ جهانی دوم توسط هنری برسون، رابرت کاپا، جورج راجر و دیوید سیمور تاسیس شده است.

درباره هنری کارتیه برسون یا آقای چشم قرن مطالبی منتشر کردم که می‌توانید آن را اینجا پیدا کنید.

اوایل که وارد عکاسی شده بودم و هنری برسون را شناختم، یکی از آرزوهایم این بود که عضو آژانس مگنوم بشوم. بیشتر عکاسان خیابانی  پر آوازه عضو مگنوم هستند که از ایرانی تبارهای آن می‌توان به رضا دقتی اشاره کرد.

اگرچه که اینستاگرام دسترسی را آسان تر کرده اما ترجیح دادم امروز سری به سایت آن بزنم و چند عکس را برای شما انتخاب کنم:

 

Spain. Valencia. Buñol. 2017. La Tomatina festival.

 

اولین عکس را  Matt Stuart ثبت کرده و احتمالا از دیدن این همه سر و تن یک‌جا، تعجب کرده باشید اما خدمتتان عرض کنم که این تعجب در نهایت به طنز تلخی بدل خواهد شد، چون شما در حال مشاهده‌ی نمایی از بزرگترین جنگ غذا هستید که با عنوان فستیوال La Tomatina در اسپانیا برگزار شده و حدود صد تُن گوجه رسیده آنجا تلف شده است.

 

USA. Washington DC. 1967. An American young girl, Jan Rose KASMIR, confronts the American National Guard outside the Pentagon during the 1967 anti-Vietnam march. This march helped to turn public opinion against the US war in Vietnam.

 

عکس دوم که به عنوان نمادی از صلح شناخته می‌شود را Mark Riboud گرفته است و مربوط به جنگ ویتنام و آمریکاست.

 

MYANMAR. Sittwe. May, 2016. Medical clinic inside the Internally Displaced People (IDP) camps for Rohingya.

 

عکس سوم هم اگرچه که غمگین است اما واقعیست! زنی در یک کمپ کوچک در میانمار و مربوط به ماه مِی ۲۰۱۶ است. عکس را Chien-Chi ثبت کرده است.

اینستاگرام مگنوم فوتوز

 

خواندن ادامه مطالب

پیشه‌ام ساختن است

 

ده روز گذشت و به تعبیری این روزه‌ی رسانه‌ای به پایان رسید. نسبت به ده روز پیش حال خوبی دارم. فکر می‌کنم در این دنیایی که سرعت حرف اول را می‌زند، چنین تامل‌هایی برای من که همیشه از روی دور تند بودن متنفرم و دچار استرس می‌شوم لازم است.

استرس، اضطراب، آشفتگی، تنش همیشه در زندگی من به کرات وجود داشته و راستش را بخواهید همیشه به حال کسانی که بی‌خیال هستند و کیف زندگی و دنیا را می‌کنند، از جهت آسودگی، غبطه می‌خورم. برای من هر تصمیم، هر قدم، هر فکر، هر هدف و هر اتفاق و رویداد و هر احساسی مهم بوده و گاهی با دقتی وسواس‌گونه زمان زیادی برای تفسیر آن وقت گذاشته‌ام.

 دیگران آن را به سخت گرفتنِ زندگی تعبیر می‌کنند اما به هرحال، خوب یا بد، چنین شخصیتی و چنین ویژگی‌ای در من وجود دارد. به جای آن که بخواهم با آن مقابله کنم و آن را از ریشه از خودم جدا کنم، سعی می‌کنم به گونه‌ای مسالمت‌آمیز در خودم حل کنم و به جلو بروم. یکی از مصداق‌هایش این می‌شود که وسط هیاهوی زندگی وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم بناهای فکری، یا انتخاب‌های بیرونی‌ام مال خودم نیست و با سرعتِ‌ دیوانه‌وار زندگی همراه شده‌ام و آجرها را کج می‌گذارم، ترمز دستی را می‌کشم و به خودم چند روزِ معین فرصت برای خراب کردن آنچه که مال خودم نبوده و ساختن آن طور که خودم می‌خواهم هدیه می‌کنم.

در این ده روز، تصمیم گرفتم هر روز یک پاراگراف کوتاه یا یک جمله بنویسم از آن چیزی که آن روز فهمیدم و یادگرفتم. خواستم با این کار سنگ بنای اعتقادات و باورها و افکار خودم را محکم‌تر کنم و هر آنچه که دیگران در ذهن من کاشته‌اند را ویران کنم. راستش را بخواهید فکر می‌کنم این باورها به سانِ خاکی برای بذر تصمیم‌ها و انتخاب‌های آینده‌ام هستند و بارها در زندگی به من ثابت شده که آدمی به تصمیمی که دیگران برای او می‌گیرند متعهد نخواهد ماند؛ ولو اگر به ظاهر خودش آن را گرفته باشد.

 من همیشه اهل ساختن بوده‌ام. چه در دنیای بیرونی که از لحظه‌ها عکس خلق کردم و از کلماتِ بی معنا نوشته‌ای خیال‌انگیز و دوست‌داشتنی آفریدم و چه در دنیای درونیِ خودم که این روزها سعی کردم از رنج و اندوه و سکون چیزی خلق کنم و بیرون بکشم که مایه تلاش و انگیزه‌ی بیشتر برای زندگی باشد. به قول کاموی عزیز در دفتر چهارم یادداشت‌هایش: “این جهان، جهانِ جبران‌هاست” و همین رنج و اندوه هم می‌تواند سبب خیر و شادی گردد.

 

خواندن ادامه مطالب

سر انالحق…

 

ای که از سر انالحق خبری یافته‌ای

چه شوی منکر منصور که بر دار بسوخت

 

تو که احوال دل‌سوختگان می‌دانی

مکن انکار کسی کز غم اینکار بسوخت

 

صبر بسیار مفرمای من سوخته را

که دل ریشم از این صبر جگرخوار بسوخت

 

این غزل را خواجوی کرمانی ساخته است و می‌توانید کامل آن را از اینجا بخوانید.

 

پینوشت: دوستان خوبم، مدتِ کوتاهی مطلبی منتشر نمی‌کنم. شاید ده روز و شاید بیشتر. هرچند دل‌تنگ‌تان خواهم بود.

 

خواندن ادامه مطالب