داستان یک عکس، داستان یک زندگی

اول میز بود و دو صندلی و هیچ.

بعد میز بود و دو صندلی و یک مرد و یک زن.

بعد میز بود و دو صندلی و یک مرد و یک زن و دو لیوان.

بعد میز بود و دو صندلی و مردی که حرف می‌زد و زنی که می‌شنید. که می‌نوشید.

بعد میز بود و دو صندلی و مردی و زنی و عشقی که تکه تکه شد.

بعد میز بود و دو صندلی و و مردی که می‌نوشید و گلوی کلماتی را می‌برید و می‌ریخت روی میز.

بعد میز بود و سکوت بود و اندوه بود و لیوان‌های ناتمام.

بعد میز بود و سنگینی چند عکس و لغزش چند قطه آب شور بر نرمی گونه‌ی زنی.

بعد میز بود و پیشانی مردی که روی آن تکیه می‌زد.

بعد میز بود و آب‌های شوری که از چشم‌هایی روی‌ آن می‌بارید.

بعد میز بود و لیوان‌هایی که کسی لمس‌شان نمی‌کرد.

حالا میز است و دو صندلی خالی و دو لیوان ناتمام و سه عکس بی‌معنا و چند چیز دیگر.

و هزار چیز دیگر.

 

 

پینوشت: متن به قلم مصطفی مستور و عکس به انتخاب کیارنگ علایی از عکاس لهستانی دورتا وربلوفسکا است و از کتاب پرسه در حوالی زندگی گزینش کردم.

خواندن ادامه مطالب

به بهانه روز جهانی‌ عکاس

 

در تقویم میلادی ۱۹ آگوست را “روز جهانی عکاس” نامیده‌اند. علت این نام‌گذاری به سال ۱۸۳۹ بازمی‌گردد که دولت فرانسه تصمیم گرفت در یک گردهمایی بزرگ در پاریس “عکاسی” را به عنوان یک فن و هنر به مردم جهان معرفی کند.(+)

اما در روزگاری که تکنولوژی عکاسی را از نقطه نظر تکنیک بسیار سهل‌الوصول کرده است، همواره بحث بی‌پایانی در این باره که چه کسی عکاس است وجود دارد.

لغت نامه دهخدا “عکاس” را شخصی معرفی می‌کند که عکس برمی‌دارد و پیشه‌اش عکاسی است. شاید این تعریف امروزه آنچنان به کار نیاید و یا نتواند طیف خاصی را  مشخص کند. از طرفی دیگر فردی که به مهارت و استادی در این زمینه رسیده باشد در لغت نامه دهخدا با عنوان “عکاسباشی” معرفی می‌شود.

راستش را بخواهید فکر می‌کنم این لغت هم کمی مهجور است و امروزه متداول نیست.

پس عکاس چه کسی است؟ این سوال مدت‌ها من را درگیر خودش کرده، و شاید در ذهنم همان تعریفی را که برای “عکاسباشی” در لغت نامه دهخدا آمده است، در نظر می‌گرفتم. اما دیروز اتفاقی افتاد که باورم را در این‌باره تغییر داد.

در گردهمایی ۲۶ مرداد متمم از دوستانم عکس‌هایی را گرفتم و با توجه به اینکه این دومین تجربه فضای بسته و قرار گرفتن در چنین جوی بود متاسفانه آنچه که می‌خواستم محقق نشد. با اینکه قبل از همایش خودم را به آرامش دعوت کرده بودم اما هیجان و ذوق و اشتیاق دیدن دوستان و ثبت لحظه‌های بی‌نظیرشان باعث شد طبق معمول عجول باشم و تمام آنچه که با خودم مرور کرده بودم را فراموش کنم. نتیجه این شد که به جز چند مورد از عکس‌های خودم راضی نبودم.

دیروز جایی نوشتم: من اصلا عکاس نیستم.عکسام خوب نشدن. (با تاکید روی “اصلا” و چند صورتک ناراحت)

دوست عزیزی نوشت: یک حرف شعاری بزنم؟

فکر می کنم هیچ کس عکاس نیست، همینطور شاعر و داستان‌نویس و … فقط بعضی افراد خودشون رو در جریان عکاس و شاعر شدن قرار میدن و بعضی‌ها نه. 

فکر می‌کنم اون‌هایی که “عکاس” و “شاعر” نامیده میشن، صرفا کسانی هستند که خودشون رو توی جریان صیرورت و شدن قرار دادن.

این حرف حتی اگر شعاری هم باشد بازهم برای من تامل برانگیز است. نه از آن جهت که تعریفی پیدا کرده باشم که بتوانم خودم را در جرگه عکاس‌ها بگنجانم بلکه  بیشتر به من یادآوری می‌کند، امروزه بسیاری از حرفه‌ها یک جریان پایان ناپذیر هستند که نمی‌توان آغاز و پایانی برایشان متصور بود. تنها اگر به آنها علاقه مندیم باید خودمان را همراه جریان و نسیمی که از آن ها برمی‌خیزد قرار دهیم. به گمانم این نگاه بیش از آنکه قاعده و قانون معینی را برای “عکاس بودن” معرفی کند،  آن را به منزله یک تجربه دائمی و همیشگی می‌بیند. و همین امر در عین سادگی در طولانی‌مدت، وجه تمایز افرادی‌ست که برای سرگرمی یا مسیر شغلی‌شان عکاسی را برگزیده‌اند و یا افرادی که آن را به عنوان یک همراه همیشگی پیشه خود کرده‌اند.

 

خواندن ادامه مطالب

حرفه‌ای‌گری در فتوشاپ با ساسان پناهی

مدتیست در کلاس فتوشاپ ساسان پناهی شرکت کردم و افتخار شاگردی او را دارم. به گفته خودش اکنون هجدهمین سالیست که از ورود او به حوزه یادگیری و آموزش نرم‌افزارهای گرافیک می‌گذرد. هرچند که کلاس‌مان به اتمام نرسیده اما در همین مدت کوتاه نکات فراوانی را از او یادگرفتم. جدای از علاقه‌ای که به او دارم معتقدم ساسان پناهی از جمله آدم‌های حرفه‌ای در زمینه‌ کاری خودش است و ترجیح دادم دلایلی که برای این ادعا دارم را در مطلبی جداگانه بنویسم:

۱- او همیشه در حال یادگیری ست. می‌گوید هیچ گاه امر یادگیری برایش متوقف نمی‌شود. معتقد است فتوشاپ دریای بزرگیست که هرچه بیشتر یاد بگیری بازهم نکته‌ی جدیدی برای یاد گرفتن می‌یابی. چند روز پیش در کلاس با ذوقی مثال زدنی گفت یک تکنیک کاملا جدید را یاد گرفته و آن را برایمان توضیح داد.

۲- علاوه بر این همیشه ما را به سوال پرسیدن ترغیب و تشویق می‌کند و بر این باور است که اگر جواب را بلد باشد یاد می‌دهد و اگر بلد نباشد می‌رود یاد می گیرد.

۳- اولین جلسه کلاس در اوایل صحبت‌هایش به کتاب ست گادین اشاره کرد. و تجربه اش را از خواندن آن کتاب بیان کرد: در مسیر یادگیری آنچه می‌خواهیم در آن حرفه‌ای شویم یک شیب وجود داردکه آدم‌های بسیاری را از ادامه مسیر منصرف می‌کند. جزو آنها نباشید. سختی‌های زیادی در مسیر هست و باید آن را تحمل کرد و از ادامه دادن نترسید. به ما پیشنهاد کرد این کتاب را بخوانیم که در همان لحظه من با ذوق و شوق گفتم این کتاب را خوانده‌ام.

راستش را بخواهید آدم‌هایی که شیب ست گادین را خوانده‌اند در یک دسته جدا در ذهن من دسته بندی می‌شوند:)

۴- هرچند هجده سال زمان کمی نیست اما برای من بسیار جالب بود که او در  زمینه گرافیک بسیار می‌داند. خودش می‌گوید به تئوری خیلی علاقه مند است و قطعا دانش کم نظیرش در فتوشاپ از مطالعه شبانه ‌روزی بدست آمده است. درباره وجه تسمیه اسم‌ها، علت ترتیب پنل‌ها، تاریخچه و سیر تحولاتی که بوجود آمده و… واقعا بودن در کلاسش و یادگرفتن از ایشان لذت بخش است.

یا مثلا جایی اشاره کرد برای اینکه با چاپ و امورات آن آشنا شود، چند سال در چاپخانه کار کرده یا حتی برای بهبود مهارت خود در ویرایش پرتره کلاس آرایشگری رفته است.

اما مهمترین دلیلی که من را به نوشتن این مطلب ترغیب کرد چه بود؟

۵- جلسه اول کلاس مشخص شد از پنج نفر هنرجویی که در کلاس حاضر هستیم، سه نفر در فتوشاپ صفر هستند و دو نفرمان از جمله خودم فتوشاپ را به صورت خودآموخته یاد گرفتیم و تا حدودی با آن آشنا هستیم. جلسه بعد گفت این‌گونه نمی‌شود. اگر بخواهد کلاس را از صفر شروع کند برای ما کلاس بیهوده می‌شود و در غیر این صورت آن سه نفر دیگر متوجه تمام مباحث نمی‌شوند. بعد از نظرات و بحث‌ها ایشان پذیرفتند کلاس را تفکیک کنیم. یعنی برای ما دو نفر یک کلاس سطح بالاتر و برای آن سه نفر از پایه آموزش دهند. این حرکت برای من خیلی قابل احترام بود. بدون آنکه هزینه اضافی بدهیم ایشان به جای دو ساعت چهارساعت آموزش را پذیرفتند.

هرچند در کلاس که صحبت می‌کردیم گفتم آموزشگاه در توضیح این درس نوشته بود: “فتوشاپ با عکاسان” و مباحث مطرح شده هم مباحثی نبود که بیان کند قرار است ما از ابتدا همه چیز را یاد بگیریم. به همین دلیل من ثبت نام کردم، کاش آموزشگاه دقت بیشتری در معرفی و ثبت نام هنرجویان داشت. او هم پذیرفت و گفت دقیقا همینطور است که شما می‌گویید اما متاسفانه آموزشگاه در این امر سهل‌انگاری کرده است. و اکنون راه‌ دیگری هم نداریم. من نمی‌خواهم کلاس برای کسی بیهوده باشد. شما هزینه کردید.

من فکر می‌کنم اگرچه برند شخصی ساسان پناهی در محیط ‌های آموزشی بسیار معتبر است و می‌توان آن را یکی از دلایل مهم این اتفاق دانست اما در کل تعهد کاری و اهمیتی که برای هنرجویانش قائل است را نباید فراموش کرد.

خوشحالم که در کلاس او شرکت کردم و قطعا در پایان کلاس با هدیه‌ای مانند یک کتاب از او قدردانی خواهم کرد. هرچند که برای کسی که چیزی به تو آموخته باشد هیچ هدیه ای قابل تصور نیست.

در تمام این مدت نوشته‌ی محمدرضا شعبانعلی با عنوان حرفه‌ای گری مصداق‌های ساده هم دارد در ذهنم بود.

سری مطالب نگاه عکاسان

خواندن ادامه مطالب

#بامتمم

من دیر به ایستگاه متمم رسیدم اما در همین ایستگاه همسفر آدمهایی شدم که لذت خواندن و نوشتن را دوباره به من یادآوری کردند. لذت خود بودن و جرأت و جسارت پیش رفتن در مسیری که به آن علاقه داریم.
اگرچه که دیر به آن رسیدم اما خوشحالم که اکنون جز همسفران هستم.

ممنونم از محمدرضا شعبانعلی عزیز، خیلی ممنونم.

پنجشنبه در همایش بزرگ متمم دوستان زیادی را خواهم دید و واقعا حال ِخوشی دارم.

 

خواندن ادامه مطالب

معیار عکس خوب چیست؟

اخیرا نمایشگاهی با عنوان «مزامیر سکوت» در گالری هپتا برپاست. در این نمایشگاه ۳۸ عکس از ۱۳ عکاس به کوشش کیانا فرهودی برگزیده شده اند. ایده اصلی این عکس‌ها سکوت و حضور است.

به گفته کیانا فرهودی: «عکس‌های این نمایشگاه بیش از آنچه درباره‌ سکوت باشند درباره‌ حضور‌اند، درباره‌ ردی که از هر فرد باقی می‌ماند، درباره‌ اتفاقاتی که پیش از لحظه‌ گرفته شدن عکس در کادر عکاس رخ داده‌ و حالا تنها اثری از آن اتفاق باقی مانده است. لیوانی که رها شده، کمدهای قدیمی، زمین‌های بازی و کلاس‌های درس و به طور کلی اثری شبح‌وار از حضوری انسانی که می‌تواند اتاق را برای لحظه‌ای یا حتی برای همیشه ترک کرده باشد.»

هفته پیش بعد از کلاس فتوشاپ تصمیم گرفتم سری به این نمایشگاه بزنم و حداقل چند عکس خوب ببینم. صریح بگویم صرف نظر از اینکه چه قدر عکس ها خوب است یا نه، آن ها را دوست نداشتم. به نظرم به جز پنج یا شش عکس باقی عکس ها اصلا متناسب با موضوع نمایشگاه نبودند. گویا کالکشنی بودند که برچسب سکوت و حضور را به اجبار به آنها چسبانده اند.

عکس‌ها ساده بودند، پیچیده نبودند اما سادگی‌شان زیبا نبود. به عبارت دیگر برای مخاطب گیرا نبود و من را به ایستادن و دقیق نگاه کردن دعوت نمی‌کرد. بلکه برعکس هر چه بیشتر می خواستم بایستم احساس می‌کردم وقتم تلف می‌شود و سریع از آنها می گذشتم.

علاوه بر این قطع هایی که برای چاپ برخی عکس ها به کار گرفته شده بود، توی ذوق می زد. در یک قاب تقریبا ۳۰ در ۲۰ یک عکس حدودا ۵ در ۳ آن وسط خودنمایی می کرد که به نظر من چشم نواز نبود.

معیار خوب بودن یک عکس چیست؟

این سوال مدتیست ذهنم را درگیر کرده است. آیا اینکه یک عکس را پربیننده بدانیم، صرف نظر از اینکه عکاس تا چه اندازه به قواعد و اصول توجه کرده است، یعنی آن عکس خوب است؟ یا اینکه عکسی خوب است که قواعد و معیارهای هنرشناسانه در آن رعایت شده باشد؟ در طول تاریخ برای هر دو این‌ها مثال هست.

در بسیاری از کلاس‌ها بر روی قواعد ترکیب بندی تاکید فراوان می‌کنند. اینکه نگاه شما باید تربیت شود. باید قواعد آنچنان ملکه ذهنتان بشود که ناخودآگاه آنها را رعایت کنید. اما چه بسیار عکس‌هایی که از این قواعد پیروی نکرده‌اند و در طول تاریخ محبوب بوده‌اند. آیا پربیننده بودن دلیلی بر خوب بودن یک عکس است؟ نظر شما چیست؟ از نظر شما چه عکسی خوب است؟ چه چیزی در عکس وجود دارد که وقتی آن را می‌بینید به نظرتان عکس خوبی می‌آید و تحسینش می کنید؟ ممنون می‌شوم نظراتتان را در کامنت برایم بنویسید.

 

خواندن ادامه مطالب

مادربزرگ‌ها

از همان ضرب‌المثل قدیمی که می‌گوید: «فرزندِ آدم مثل بادام است و نوه مثل مغز بادام» می توان حدس زد که رابطه نوه‌ها و مادربزرگ‌ها برای همه آدمها فراتر از یک رابطه گرم و صمیمانه است. رابطه‌ای که دورادور است اما لذتِ آن وصف ناشدنیست.

قربان صدقه رفتن‌ها، ناتوانی‌ها، مهربانی‌ها، لالایی‌ها و گاهی اشتباه تلفظ کردن‌های اسامی عجیب و غریب تکنولوژی که لبخند نمکین مادربزرگ‌ها را به همراه دارد هرگز فراموش نمی‌شوند. از هیچ و ذهن و خاطره‌ای فراموش نمی‌شود.

این هفته از سری مطالب عکس‌لاگ به موضوع مادربزرگ‌ها پرداختم. شاید جالب باشد بدانید صابر ابر و گروه همراهش این روزها درگیر پروژه “تا هفت خانه آنورتر هستند. در این پروژه که از سال قبل آغاز شده است، آنها مهمانِ خانه صد مادربزرگ در تمام نقاط ایران هستند و با آن‌ها آشنا می‌شوند. یکی از عکس‌هایی که انتخاب کردم از این مجموعه‌ی درحال تکمیل انتخاب شده است. با مراجعه به صفحه اینستاگرام آن میتوانید عکس‌‌های بیشتر ی از این پروژه دوست‌داشتنی را ببینید.

 

از پروژه تا هفت خانه آنورتر

sepehr_k

محمدرضا معصومی

بهنام احمدخانی

آرش نقی‌زاده

 

سری مطالب عکس‌لاگ

خواندن ادامه مطالب

صبحِ آزادی

 

دومین قسمت از مجموعه نوشته‌های من با عنوان “عبور از رنج‌ها” را منتشر کردم. این بار هم در قالب یک فایل PDF آن را تنظیم کردم.

عبور از رنج‌ها نام کتابیست که من با هدف رها کردن گذشته و رنج‌های آن تصمیم گرفتم آن را بنویسم.

یک توضیح: تمام اتفاقاتی که در این قسمت و قسمت‌های آتی می‌نویسم، ترتیب زمانی مشخص ندارند. درواقع  همه‌ی آنها با هم و در فاصله کمی روی داد. علت آنست که به جز چند خاطره و اتفاق چیزی از آن دوران یادم نمی‌آید و این موضوع برای خودم هم خیلی عجیب بود. تمام نوشته‌های آن دوران را از ایمیل‌ها و گوگل کیپ پاک کردم و درنتیجه باید بگویم خیلی از جزییات فراموشم شده. به این دلیل که در نویسندگی تبحر ندارم نتوانستم آن طور که اتفاق افتاده حق مطلب را ادا کنم. اما تمام سعی‌ام بر این بوده که با احساسات و افکار و اعتقادات آن زمان این مطالب را بنویسم. به عبارت دیگر آنچه که می خوانید و خواهید خواند طرز تفکر و نگرش من در آن زمان بوده و سعی کردم نگاه اکنون را وارد آن ها نکنم.

قسمت دوم:

صبح آزادی

قسمتِ اول: روی مرز باریک انتخاب

 

خواندن ادامه مطالب

نگاه بی‌آلایش کیارنگ علایی

کیارنگ علایی از عکاسان چیره دست وکم نظیر معاصر است. او علاوه بر عکاسی در نویسندگی و فیلمسازی نیز تبحر دارد. او که متولد سال ۱۳۵۵ هجری شمسیست تا کنون موفقیت‌ها و افتخارات و تألیفات و تجربه‌های متعددی را در کارنامه خود ثبت کرده است. نیازی به توضیح دستاوردهای او در زمینه عکس و کتاب و مقاله و فیلم نیست، چرا که با یک جست و جوی ساده به انبوهی از آن ها برمی‌خورید. اما در میان همه آن‌ها، شیوه معرفی کیارنگ علایی از خودش در وبسایت رسمی‌اش جالب توجه است:

«در دوران به روز شدن سریع اطلاعات و دسترسی آسان به علوم، تشنه دانستن، کنار زدن جهل، و هنرجوی مدام هستم. لذا خواهشمندم از به کاربردن کلمه نامنوس “استاد” در مورد من پرهیز فرمایید»

من در این جمله‌ها تواضعِ ساختگی نمی‌بینم، بلکه صداقت و یکرنگی او را با مخاطب درمیابم. او کسی است که با تمام محدودیت‌ها و سخت‌گیری‌هایی که در دوران حاضر به عکاسی وارد می شود، اقدام به برگزاری جشنواره خانه ملی دوست می‌کند. جشنواره‌ای که در آن برای تمام عکاسان این امکان فراهم شده است که یک اردوی عکاسی از صحن مقدس رضوی را داشته باشند. این فرصت برای عکاسان تازه کار که به شبکه های خبری متصل نیستند، کاری دشوار وغیر قابل دسترسی به نظر می‌رسد.(+)

علاوه بر این داوری‌هایشان آنچنان حرفه‌ای و بر مبنای اصول و قواعد است که استاد اسماعیل عباسی او را ذوالفنون نامیده‌است. (+)

به وبسایت او که سری بزنید، علاوه بر عکس‌های ساده، زیبا و بی‌آلایشش از نوشته‌های بسیار قابل تامل و حیرت‌انگیزی او حظ می‌برید و همین می‌شود که ساعت‌ها در نوشته‌هایش غرق می‌شوید. پیشنهاد جدی دارم که حتما این کار را بکنید و خود را در معرض نسیم صمیمانه‌ای که از تک تک فریم ها و واژه‌هایش برمیخیزد قرار دهید.

با هم چند نمونه از کارهای ایشان را می‌بینیم:

 

 

 

 

 

 

سری مطالب نگاه عکاسان

خواندن ادامه مطالب

ماه‌ گرفتگی و باز هم تماشای آسمان شب

 

و باز هم تماشای ماه.

این بار در شانزدهم آمرداد یک هزار و سیصد و نودوشش هجری شمسی. 

 و باز هم من که دو ساعتِ تمام به تماشای آسمانِ شب نشستم. 

و مسحور زیبایی‌ها و شگفتگی‌هایش شدم. 

اگر یک شب دختری را در خیابان دیدید که سر به آسمان است، من هستم:)

 

 

پینوشت: عکس‌ را خودم گرفتم و ویرایش کردم:

لنز ۵۰mm STM Canon

 

 

 

خواندن ادامه مطالب

دست‌ها

صابر ابر نوشته:

عکس را باز کنید و موسیقی را تا انتها روی تصویر نگاه کنید، به تمامِ عکس، به تکه تکه عکس…
رفته ها و نرفته های عکس و کسانی که در آن بودند و نیستند…

عکس همانست که می‌بینید و موسیقی هم اینجا برایتان گذاشته ام، با هدفون آن را تا انتها گوش دهید و ببینید و غرق شوید.

 

شاید هم دلتان بخواهد برای خودتان چیزی بنویسید، من نوشته ام:

می دانم در ابتدا چشمانت متوجه آن سنگ عنابی خوش رنگ و لعاب می‌شود. اما فریب چشمانت را نخور. از دورترین نقطه عکس شروع کن. و تمام عکس را ببین. از آن جایی که در عکس محو شده است. از آن خاطراتی که محو گشته اند لابلای انگشت‌ها، از آن جا شروع کن.

با نگاهت انگشتان را نوازش کن. از سر انگشتان بیا بالا و صفای آن ها را لمس کن. آن گرمی صمیمانه که در دوران کودکی آرامش‌بخش وجودت می‌شدند را به یاد بیاور. حالا که دستت نمی‌رسد. نه به این دست‌ها و نه به دستان مادربزرگ خودت. پس با دقت تمام عکس را ببین. ببین آن ها را که روزی روزگاری چه جوان و زیبا و دل فریب بوده اند. مگر همین دست‌ها نبودند که ظرافت زنانه شان دلِ پسرِ جوانِ عاشق پیشه‌ی معلم را ربوده بود؟  همان مردی که از او اکنون تنها یک قاب به دیوار مهمان‌خانه به یادگار مانده است.

نگاهت را بچرخان روی تمام عکس. روی تمامِ خطوطِ صمیمانه دست‌ها. هنوز عطر بنفشه‌های حیاط را از خود می‌پراکنند. حظ می‌بری؟ نگاه کن که چه شکل‌های رازآمیزی ساخته شده است؟ ببین که چگونه رنج زیرکانه لابلای آن پنهان شده است. آن‌ها را که دنبال کنی می‌بینی آبشارِ خطوط و چین شکن های دلفریب مقصدش همان انگشتر است. تحفه‌ای که این دنیا برایش به جا گذاشته است. این انگشتر پاداش همه رنج هاست. پاداش همه صبوری‌ها، دردها، از دست دادن‌ها. حرف مردم ها. خونِ دل خوردن‌ها. معامله خوبیست لابد. اما فقط انگشتر نیست که نمی توان از آن چشم برداشت. تنها انگشتر دلربایی نمی کند. بالاتر از آن انگشتر چیزی وجود دارد که چشم را ساکن می‌کند و به فکر فرو می برد. آن جا که پوست آب رفته است. آن جا که خالی شده است. آنجا که تختِ پادشاهیِ رنج در آن جاخوش کرده است. آن جای خالی…. امان از رنجها …آخ از دست‌ها  …آخ.

 

پینوشت: عکس از صابر ابر است و اگر موسیقی را دوست داشتید آن را از اینجا دانلود کنید.

 

 

خواندن ادامه مطالب