عکاسی که چهره جنگ را به تصویر می‌کشد

وقتی واژه ی جنگ به گوشمان می خورد، بی عدالتی، ناآرامی و خشونت برایمان تداعی می‌شود. اشک ها و ضجه های عزیز از دست داده ها. نگاه های نگرانِ مادرها. ترس ها و بی تابی ها و بی قراری های کودکان .هزاران پرسش پاسخ داده نشده ای که در ذهن کودکان معصوم ، این قربانیان اصلی جنگ وجود دارد.

جنگ چهره وحشتناکی دارد. ابهتی دارد که همانقدر که ترسناک است همانقدر هم احمقانه به نظر می‌رسد. می گویم احمقانه چون می‌توان پرسید چرا بشر هنوز به نتیجه نرسیده که نمی‌شود مشکلات را با خون حل کرد؟*

در این میان رضا دقتی عکاسی ست که بیش از همه عکاسان دیگر این چهره بی رحمانه را در چشم تک تک زنان و کودکان و جوانان تازه به بلوغ رسیده و سبیل رسته ثبت کرده است. رضا دقتی فتوژورنالیست مشهوریست که از ۱۴ سالگی به عکاسی پرداخته است. او که در زمینه معماری تحصیل می‌کرد ، در زمان انقلاب با دیدن جوانی که دوربین به دست وقایع انقلاب را ثبت می‌کند مسیرش را برای همیشه تغییر می‌دهد و پابه دنیای واقعی انسان ها، احساس ها، خبرها و لحظه ها می‌گذارد. پا به دنیای جنگ. خودش می‌گوید گمان نمی‌کند کسی بیشتر از او در جنگ ها حضور مستقیم داشته باشد.

از همان ابتدا عکس هایش نظر مجلات خبری خارجی را جلب می‌کند. در سال ۱۳۶۲ کارش را با مجله newsweek آغاز کرده و بعد از آن به همکاری با مجله های معتبر تایمز، نشنال جئوگرافیک‌، نیویورک تایمز، فیگارو و دیگر مجلات ادامه می‌دهد.

او در سال های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۶ خبرنگار یونیسف در افغانستان بوده و در سال ۲۰۰۵ نشان ملی شوالیه لیاقت را از سوی دولت فرانسه دریافت کرده است. همچنین در سال ۲۰۱۰ جایزه لسی که از مهمترین جوایز عکاسی در دنیا شناخته می‌شود به وی اهدا شد.

رضا دقتی فتوژورنالیست بزرگی ست که زندگی اش را در راه اهداف انسان دوستانه اش خرج کرده است. دوربین در این میان به گفته‌ی خودش مترجم احساسات و اندیشه ها و اهداف اوست.
اوعکاسی را شهادت دادن می‌داند و بر این باور است که چیزی حیاتی در دریافت آنچه می‌بیند وجود دارد. (+)

او در سال ۱۹۹۲ آژانس عکس Webistan را راه اندازی کرد و بسیاری از مجموعه عکس های وی در آنجا گردآوری شده اند. رضا دقتی از انقلاب ایران نیز عکس های بسیار جالب توجهی را ثبت کرده است که می توانید آن ها را در اینجا ببینید. او تنها عکاسی بوده که در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در آن محل حضور داشته است.
در ادامه برخی از عکس های این عکاس را به همراه توضیحاتی که خودش درباره ی آن ها داده انتخاب کرده ام. برای دیدن مجموعه کاملتر می توانید به این سایت مراجعه کنید.


سکوت • رواندا ۱۹۹۴
«من اهل قبیله توتسی‌ام، پدر بچه‌ام هوتو بود. هوتو و توتسی درگیر جنگ شدند، من با آن‌ها فرار کردم. پدرش که مفقود شد من هم از کمپ پناهندگی رانده شدم، پسرم را در آغوش گرفتم و به روستای زادگاهم برگشتم. مردم ما را نپذیرفتند، برادرم به دروغ می‌گفت هوتوها به من تجاوز و مرا باردار و مجبور کردند دنبال آن‌ها بروم. فقط پدربزرگم ما را دوست دارد.» پدربزرگ در سکوت و غم به حرف‌های نوه‌اش گوش می‌داد.


معصومیت • افغانستان ۲۰۰۴
“خانه‌ام آن‌جاست، نزدیک روستا. روزها خاک‌بازی می‌کنم. با گل‌ها حرف می‌زنم.غریبه‌ها را که می‌بینم، به سمت خانه فرار می‌کنم. یک بار از دور دیدمشان، مثل انگشتان دست بودند. لباس‌هایشان سنگین بود، کلاه نظامی به سر داشتند. به تفنگ‌هایشان نگاه کردم، انگار دنبال چیزی بودند و می‌ترسیدند. شجاع بودم، ایستادم و نگاه‌شان کردم. سربازها به خانه‌ها حمله کردند، هیچ‌کس نفهمید برای چی آمدند، خانه‌ سربازها کجاست؟” (یکی از عکس های رضا دقتی در مجله نشنال جئوگرافیک (+))

ادای احترام به ماندلا • آفریقای جنوبی ۱۹۸۵
آپارتاید، واژه‌ای که هنوز در گوشم طنین توهین‌آمیزی دارد. در آن روزها ماندلا هنوز زندانی بود. هر روز نیروهای پلیس سیاه‌پوست و سفیدپوست درگیری‌های خونین داشتند. این مرد کوچک مغرور مرا به یاد ماندلا و مبارزه‌اش برای به رسمیت شناخته‌شدن حقوق سیاهان انداخت.

ساعد • فرانسه ۲۰۰۸
رقص شاهرخ مشکین قلم را دوست دارم. او که هم رقصنده است و هم بازیگر، تماشاگر را به تماشای سماع صوفیان می‌برد. هر روز دو ساعت عکاسی داشتیم. فضای عکاسی زیبا اما سرد بود. همیشه برای پیدا کردن مکان و نور عکاسی وقت زیادی می‌گذارم تا در انتها بگویم “خب، زمان زیادی گذاشتم تا این پرواز به آزادی، بین گذشته و حال، میان شرق و غرب را ثبت کنم. به یاد همه سربازان کشته‌ شده، به نام آزادی و عدالت.”

بچه‌های عکاس • افغانستان ۱۹۸۵
خسته، گرسنه و گرمازده به راه خود ادامه می‌دادم تا به دره‌ پنجشیر برسم و احمدشاه مسعود را ببینم. به روستا که رسیدم بچه‌ها دوره‌ام کردند، ادای عکاسی مرا درآوردند. خنده‌ها و دوستی صمیمانه‌شان خستگی‌ام را در کرد. یاد جمله‌ای از کتاب “مرد مسافر” جیمز رامفورد افتادم: «سفر به شما هدف و به قلب‌تان بال می‌بخشد.»

تلاش ناممکن • پاکستان ۲۰۰۷
در بلوچستان مادری کنار دخترش نشسته که مورد تجاوز نیروهای نظامی قرار گرفته است. خشونت جنسی برای این علیه زنان به کار گرفته می‌شد که مجبور شوند از خانه‌هایشان بروند. ژنرالی نظامی زمین را خریده بود. نظامیان دست ‌و پاهای پدر خانواده و برادران را بستند، جلوی چشم وحشت‌زده خانواده به دختر تجاوز کردند. دخترک ۱۶ ساله بود. حالا درگیری هر روزه دادگاه برای پس گرفتن زمین دزدیده شده است و رنج دختر.

کودکی به یغمارفته • کامبوج ۱۹۹۶
چانگ ۱۲ سال داشت. “ده سالم بود، پدرم سرباز بود، یک روز دنبالش راه می‌رفتم که ناگهان انفجاری رخ داد، دودها که کنار رفت در کنار جسد تکه‌پاره پدرم نشستم. مدت زیادی بی‌صدا نشستم و قول دادم انتقام او را بگیرم. حالا سربازم.” چانگ را تحویل یتیم‌خانه دادند اما او فرار کرد و به یکی از گروه‌های نظامی پیوست.

نسل‌کشی • آذربایجان ۱۹۹۲
در فوریه ۱۹۹۲ نظامی‌های ارمنستان در شهر کوچک خوجالی نسل‌کشی راه انداختند. آن‌ها که جان سالم به در بردند، روزها برمی‌گشتند و دنبال جسد عزیزانشان می‌گشتند. این زن همان لحظه جسد پسر و شوهرش را یافته بود. هنوز صدای دردناک جیغ‌های زن در گوشم هست.

روزگار جنگ • سارایوو ۱۹۹۳
سرد بود. سارایوو فقط گاهی هنگام توقف هجوم بمب‌ها نفس می‌کشید. هراز چندگاهی کسی زندگی خود را به خطر می‌انداخت و در جست‌وجوی تکه‌ای نان در خیابان‌های تحت محاصره می‌دوید. یک تکه رنگ میان زشتی جنگ. دخترک بدون این‌که حرفی بزند سرجای خود ایستاده بود. اسباب‌‌بازی‌هایش را می‌فروخت، بی‌عدالتی انسان‌ها دخترک را وادار کرده بود تا تنها دارایی‌ و همپای کودکی‌اش را بفروشد.

پینوشت: صفحه اینستاگرام رضا دقتی (+)

* کامو در جلد سوم کتاب یادداشت هایش می گوید آنچه نمی‌توانی تحمل کنی این ساده لوحی جنایت کارانه است که هنوز باور داردمشکلات بشری را می توان با خون حل کرد.

شاتر رویاهایتان را باز بگذارید

نوردهی طولانی مدت یکی از تکنیک های عکاسی خلاق است که در بسیاری از سبک های عکاسی از جمله منظره، مستند، خبری، پرتره، فاین آرت و آسمان شب به کار گرفته می‌شود.
نرم کردن انعکاس سوژه افتاده در آب، جلوه بخشی ویژه به حرکت آب در آبشارها و فواره‌ها، محو کردن رفت و آمد آدم‌ها و ماشین‌ها، بازی با نور و تبدیل کردن آن ها به خطوط رنگی، ردِ ستارگان در آسمان شب و…. از مواردی هستند که شما می توانید با نوردهی طولانی مدت به دوربینتان آن ها را خلق کنید. برای انجام این کار کافیست به مدت چند ثانیه یا حتی چند ساعت شاتر دوربین را باز بگذارید. البته این زمان به محیط و سوژه ی شما نیز بستگی دارد.

در حین استفاده از این تکنیک توجه داشته باشید که برای ثبت یک عکسِ با کیفیت از تنظیمات دیگر نورسنجی مانند اندازه دریچه دیافراگم و مقدار ایزو غافل نمانید.

اگر عکاسی منظره انجام می‌دهید و می خواهید در طول روز از این تکنیک استفاده کنید پیشنهاد می‌کنم حتما یک فیلتر ND همراه خود داشته باشید. زمانی که تنظیمات دوربین تان برای نورسنجی کافی نیست و عکس شمابه اصطلاح over exposure شده است، این فیلتر به شما کمک می‌کند تا نورسنجی بهتری از محیط داشته باشید.

جذابیت بصری این تکنیک که در عکس ها انعکاس پیدا می کند از ناتوانی چشمان ما نشات می‌گیرد. ما با استفاده از چشمان خود نمی‌توانیم نوردهی طولانی مدت را تجربه کنیم و همه آن چیزی که ما مشاهده می‌کنیم تنها به این لحظه محدود می شود. به همین دلیل نوردهی طولانی مدت طرفداران بسیار زیادی در سراسر جهان دارد.

عکس های خوبی که من با این تکنیک ثبت کردم، سه عکس زیر هستند:

اولین عکس ۳۰ ثانیه نوردهی شده و ردِ‌ شهاب بَرساووشی در آن به خوبی دیده می‌شود. دومین عکس ۲۰ ثانیه نوردهی شده و سومین عکس تنها ۳ ثانیه نوردهی شده است.

عکس دوم ماجرای جالبی دارد، اولین بار که با این تکنیک آشنا شدم و خواستم با استفاده از ردِ چراغ ماشین ها چنین عکسی بگیرم، مکان مورد نظرم پل حکیم بود. چرا که می توانستم خطوط رنگی ماشین ها را به برج میلاد متصل کنم. خلاصه آن زمان کم تجربه بودم و چون زمان مناسب برای چنین عکسی شب بود و من هم تنها رفته بودم اتفاق ناخوشایندی افتاد. بعد از آن گرفتن چنین عکسی به عنوان یک آرزوی کوچک در ذهنم نقش بست و همیشه منتظر یک فرصت مناسب بودم.

هرچند عکاسان بیشماری با استفاده از این تکنیک عکس های زیباتری ثبت کرده اند اما گرفتن این عکس که دوسال طول کشید برای من دستاورد بزرگی محسوب می‌شود. و من از بابت آن بسیار خوشحالم. این آرزوی کوچک که در تمام مدت این دو سال در گوشه ای از ذهنم حک شده بود در نهایت به واقعیت پیوست و تبدیل به یک خاطره شیرین و لذت بخش شد که قطعا هیچ گاه از خاطرم نمی‌رود.

پ.ن: اگر علاقه مند هستید عکس های بیشتری از این تکنیک ببینید، کلید واژه‌ی Long Exposure Images را در وب جست و جو کنید.

رویای دنیای وارونه!

Simon Bond یک عکاس حرفه ایست که در زمینه های متفاوتی کار می کند، اما گرایش اصلی اش عکاسی سفر است. او بیشتر به مناطق آسیایی سفر می کند. Simon از ۱۵ سالگی عکاسی را شروع کرده واکنون با دوربین Canon 5DMarkII به عکاسی ادامه می دهد.

بسیاری از عکس های او در مجلات معتبر چاپ می شود که میتوانید آن ها را در لینک مقابل پیدا کنید. (+)
Simon پروژه های متعددی را کار می کند اما به نظر من یکی از خلاقانه ترین و بی نظیر ترین کارهایش عکس های مربوط به پروژه ی انعکاس اوست. اولین بار ایده انعکاس هنگامی به ذهنش رسید که به طور اتفاقی یک شهر را از دید یک لیوان کریستالی در یک عکس مشاهده کرد و از آن زمان به بعد رویای دنیای وارونه او را رها نکرد.

او با استفاده از یک گوی شیشه ای این تکنیک را در عکس هایش پیاده کرده و عکس های خارق العاده ای خلق کرده است. تعدادی از آن ها را در اینجا می گذارم:

شاید دوست داشته باشید صفحه اینستاگرام او را هم دنبال کنید. (+)

یک برنامه کاربردی برای شیفتگان آسمان شب

نمیدانم چند نفر در جهان هستند که شیفته ی آسمان شب باشند. چند نفر هستند که نگاه به آسمان همیشه آن ها را مسحور و مجذوب خودش می کند. چند نفر هستند که به ستاره ها فکر می کنند. چند نفر این سوال را از خودشان می پرسند این ستاره ای که اکنون نورش به چشم آن ها میرسد آیا هنوز هم می‌درخشد؟ من همیشه شیفته آسمان شب بودم.

از همان بچگی هم عاشقِ ماه بودم. سوار موتور پدرم که میشدم تعجب می کردم چرا ماه با ما حرکت می کند و چرا پدر من اِنقدر تند نمی رود که ما از ماه جلو بزنیم! یا همیشه دوست داشتم نیوتون وار بیاندیشم! و یادم است در دوران نوجوانی ام مدام به ماه نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم الان ماه دارد به سمت ما سقوط می‌کند! اولین کتابی که در زمینه فیزیک خواندم رویای من برای ستارگان اثر انوشه انصاری بود. و چه قدر او را تحسین می‌کردم و به او غبطه می‌خوردم.
از سال آخر لیسانس کم کم برنامه های رصدی که توسط دانشگاه برگزار میشد را شرکت می‌کردم و تا همین اواخر هر زمانیکه پول داشتم و فرصتش برایم پیش می‌آمد همواره همراه برنامه های رصدی کافه آسترو بودم.

از افتخارات زندگی ام اینست که گذر زهره از خورشید که هر ۱۲۰ سال یک بار اتفاق می‌افتد را با عینک مخصوص دیده ام و همچنین کهکشان آندرومدا را هم دوبار رصد کردم.

خلاصه اینکه آسمان هیچ گاه جذابیتش را برای من از دست نمی‌دهد. اگر شما هم علاقه مند به آسمان شب باشید قطعا از نرم افزارهایی که به مدد تکنولوژی کاویدن ستاره ها و سیارات و صورت فلکی ها را برایمان آسان تر کرده است بی خبر نیستید. یک اَپ قدیمی که من تا همین امروز روی گوشی اندرویدی ام نصب کرده بودم برنامه Star Chart است. به کمک این برنامه شما میتواند گوشی خود را در هر موقعیتی که قرار دارید رو به آسمان بگیرید و در همین لحظه ستاره ها، صورت فلکی ها و احتمالا سیارات و یا سفینه های فضایی که در آسمان بالای سرتان قرار دارند را رصد کنید. این برنامه برای رصد گران بسیار مفید است.

امروز در سایت مدرسه عکاسی دیجیتال به مطلبی برخوردم که یک برنامه دیگر را معرفی کرده بود. نام آن Star Walk2 است و بر روی گوشی های اندرویدی و آیفون قابل نصب است. اما مزیت این برنامه نسبت به Star Chart چیست؟
این برنامه امکانات بیشتری دارد از جمله :

– محیط کاربری بسیار زیبای آن و موزیک سحر انگیزی که به طور خودکار پخش می‌شود و شما را بیش از پیش در آسمان غرق می کند. البته می توانید آن را در قسمت تنظیمات غیر فعال کنید.

– در سمت چپ محیط برنامه یک اسلایدر قرار دارد که شما می توانید آسمان را با طیف های مختلف از طول موج مربوط به اشعه گاما تا طول موج امواج رادیویی مشاهده کنید.


– در گوشه سمت راست برنامه در قسمت بالا می توانید زمانی که می‌خواهید آسمان شب را رصد کنید مشخص کنید. این زمان می تواند مربوط به یک سال آینده نیز باشد!


– همچنین یک اسلایدر در سمت راست هست که با حرکت کردن روی آن می توانید تغییرات آسمان شب را در گذر زمان مشاهده کنید.

– علاوه بر امکان جست و جوی صورت فلکی ها و ستاره ها و سیارات و سفینه های فضایی امکان دیدن گالری عکس های بی نظیرشان و صفحه ویکی پدیای آن ها و مشخصات و قدر و جرم و هم چیز را خلاصه در اختیار دارید.

– یک ویژگی خیلی خیلی هیجان انگیز آن اینست که شما اگر روی قسمت سمت چپ و بالای برنامه را لمس کنید می توانید توسط دوربین موبایلتان محیط برنامه را روی محیط واقعی شبیه سازی کنید برای مثال من این کار را هنگام کار با لپ تاپ انجام دادم.

نمیدانم اکنون عینک هایی هست که بتواند آسمان شب را شبیه سازی کند یا نه ولی اگر در آینده نه چندان دور این اتفاق بیافتد، قطعا من تمام پس اندازم را صرف خریدن این نوع عینک ها می‌کنم.

یک ویدیوی یوتویوب که کار کردن با این برنامه را توضیح داده اینجا می گذارم. (+)

امیدوارم کمتر به آسمان جفا کنیم و بیشتر نگاهش کنیم. قطعا این جهان راز و زمزهای نهفته بسیاری دارد.

طعمِ تلخِ تغییر

یک جایی هست در فیلم peaceful warrior که آقای دَن میلمن پس از همه تلاش ها و جان کندن ها برای تغییر خودش، روبروی استادش می‌ایستد و می‌گوید فکر می کردم می‌توانم بی خیال دَن میلمن قبلی بشوم و آدم جدیدی بشوم اما الان می‌بینم نمی‌توانم، متاسفم. متاسفم.

به نظر من این حرف یک اعتراف تلخ است. یک حقیقتی که در وجودت بارها انکارش می‌کنی و به خودت می‌گویی موفق می‌شوی، موفق می‌شوی تغییر کنی اما  می‌بینی نخیر یک شبه و یک ماهه و چند ماهه نمی‌شود. بعد ناگهان به خودت میآیی و می‌بینی در همان نقطه‌ی اول ایستادی و دست از انکار بر میداری. همین می‌شود که این اعتراف تلخ درست در همین نقطه از زمان و مکان بر زبانت جاری می‌شود.

مسیر تغییر سخت است. حالا دیگر بهتر است دقیق تر بگویم مسیر تغییر مدل ذهنی سخت است. در زندگی پیش می‌آید، اتفاقی می‌افتد، حادثه ای روی می‌دهد، و به این نتیجه می‌رسی سال ها در اشتباه زندگی کردی و اکنون باید مدل ذهنی ات را تغییر بدهی.  کتاب می‌خوانی، می‌نویسی، زمین می‌خوری، بلند می‌شوی، شانس در خانه ات را می زند و بعد تا در را باز می کنی فرار می کند و در نهایت بعد از همه این بالا وپایین ها مدام منتظری که ثمره تلاش هایت را ببینی اما وقتی می‌خواهی انتخاب کنی، حرفی بزنی ، کسی را قانع کنی یا هر چیز دیگر متوجه می‌شوی ارزش هایت، باورهایت همان قبلی هاست.

گمان میبری تا آخر در همین نقطه خواهی ماند. دچار رکودی ملال انگیز شدی و از آن جان سالم به در نمی بری!

 مسیر تغییر سخت است. هیچ مدل ذهنی به یک باره جایگزین مدل ذهنی قبلی نمی‌شود. برای تغییر باید جان کَند، باید به سخت جانی خود ایمان داشت. باید بپذیری که بارها به نقطه اول می رسی، بارها اشتباه می کنی، بارها میفهمی این همه راهی که رفتی و تلاشی که کردی همه هیچ بوده انگار. باید مومن باشی که همه این تلاش ها و زمین خوردن ها و ایستادن ها و ناامیدی ها و جان کندن ها، جز مسیری هستند که باید طی شوند. همه شان لازمه تغییرند. در هر زمین خوردن باید به خودت بگویی هیچ مدل ذهنی به یک باره جایگزین مدل ذهنی قبلی نمی شود.

شاید بپرسید این ها را از کجا می‌دانم؟ از روند زندگی گذشته ی خودم می‌دانم. از نوشته های قدیمی‌ام که بارها خواندمشان. از لابلای نامه های قدیمی‌ام. پیش تر هم گفته‌ام نوشته هایمان آیینه ای هستند که می توانیم خودمان را در آن ببینیم. مکتوب کردن کمک میکند جادوی گذر زمان را با دقت موشکافی کنیم. تحولات فردی و ذهنی مان را و باور کنیم روزهای سخت می‌گذرد و همه این اتفاقات و اعترافات و نوشته ها خود، لازمه مسیر سخت و دشوار تغییر است.

 

 

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

مدتی هست کتاب در کوی دوست ِ شاهرخ مسکوب را می خوانم، این کتاب را در زیرزمینی گوشه کنار میدان انقلاب پیدا کردم. کتاب چاپ اول است و مربوط به آبان ۵۷. اولین کتابیست که از شاهرخ مسکوب می خوانم. خواندن کتاب های چاپ اول احساس خاصی به آدم می دهد. احساسی شبیه دیدن عکس های قدیمی.

این کتاب سیرو سلوک عارفانه وعاشقانه شاهرخ مسکوب در باغ غزلیات حافظ است. خودش در پیش گفتار می گوید می خواسته در ابتدا رساله ای درباره رابطه سه گانه انسان جهان و خدا بنویسد اما چون شروع به نوشتن کرده دریافته بی آنکه بخواهد غزل های حافظ برایش تداعی می شود. پس از کمی مقاومت دفتر را می بندد و کوله بارش را جمع می کند تا به زیارت شاعری برود که او را طلبیده است.

مفاهیم مطرح شده در کتاب کمی سنگین است. باید چشم دل داشته باشی و قبل از ورود به این وادی عقل را به کنار بگذاری. پیش می آید که  مقصودِ بعضی قسمت ها را نمی فهمم با این حال خواندن عبارات و توصیفات بی نظیر مسکوب در خنکای سپیده دم  احساس شعفی وصف ناپذیر در من بوجود می آورد.

به گفته ی خود مسکوب، این کتاب “تنها یکی از روزن هاست که از خلال آن میتوان باغ خواجه شیراز را تماشایی کرد و ای بسا پرتوهای دیگر که می توان در فلک انداخت و ای بسا سیاحت های دیگر که می توان کرد.”

قسمتی از این کتاب را اینجا می آورم:

– چرایی چیزها پرسشی داتی است که از ژرفای پنهان روح سر می کشد و تا کنون آدمی را از آن گریزی نبوده است. «چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش». میل به اختیار و اراده ی به دانستن همیشه ما را به آن سوی دانستن، به ظلمات معمایی می کشاند که از آن «هیچ دانا درجهان آگاه نیست» در اینجا عقل که حاصل و راهبر دانسته های ماست سرگشته می ماند.

– باری، آرزوی برون آمدن از خود، نجات از عالم خاکی و بنای عالم و آدمی دیگر در شهری پر از عاشقان فقط آرزوی حافظ ما نیست، پیام اوست او ما را به این دگرگونی عجیب-که تنها از برکت عشق شدنی است- فرا می خواند.

– چون درد چنگالش را در دلت فرو کرد و ریشه گرفت دیگر آدم بی دردی نیستی که نبینی و ندانی و خوش خوشان بگذری اما از برکت آن دوستی دیگر درد مالک وجود تو نیست و می توانی ناله دل زخمگین را زیر آواز لب های خندان پنهان کنی تا قول و غزلت چون شراب در جام روح خواننده بریزد. چه آسانی دشواری، به یاری نور تاریکی را بیان کردن و به شادی از غم سخن گفتن و دیگران را نیازردن! شوم بختی را در خود پنهان می داری و خنده همت بلند را نثار این و آن می کنی. نه برای آن که دیگران را نیازاری بلکه برای آنکه زیر بار خاطر آزرده ات از پا نیافتی.

 

 

قطره ای که حال من را بهتر کرد

دوش گرفتن یکی از کارهاییست که من آن را خیلی دوست دارم. وقتی دوش می گیرم دو حالت دارد: تمام افکار مزخزف قبلی آرام آرام از ذهنم بیرون می روند و ایده های جدید نرم نرمک خودشان را نشان می دهند. همین امر باعث شده وقت هایی که عصبانی ام و یا دلگیرم و یا بی حوصله ام دوش می گیرم. معمولا زیر دوش ایده های جدیدی به ذهنم می رسد. از ایده های به دردبخور تا ایده های به درد نخور. مهم نیست. مهم اینست که من از قدرت خیال پردازانه ی خودم خنده ام می گیرد و در عین حال آن را دوست دارم. با اینکه مادرم مرا از زمان کودکی از خیال پرداز بودن منع می کرد، اما من هیچی وقت دلم نیامد از این ویژگی خودم چشم بپوشم. حتی وقتی به ظاهر واقع بین بودم، همچنان خیال پردازی می کردم و به کسی نمی گفتم.

امروز زیر دوش داشتم به قطره ای نگاه می کردم که در آستانه چکیدن بود. قطره شکل محدبی دارد و به همین دلیل بافت توری مشبکِ زیرینش را خمیده نشان می داد. برایم خیلی جالب بود. شبیه فضا زمان خمیده است. همان که در نسبیت عام اینشتین درباره آن حرف می زند. چندبار سرم را عقب و جلو بردم تا تغییراتی که ظاهر می شود را ببینم. دوست داشتم از آن عکس بگیرم اما برای نشان دادنش نیاز به یک لنز ماکرو دارم. ترجیح دادم چند ثانیه از دیدن آن فقط لذت ببرم.

به این فکر می کردم که چند نفر در دنیا این زیبایی را می بینند؟ چند نفر آن را یک کار بیهوده نمی پندارند؟ چند نفر ترجیح می دهند به جای این دیدن و به قول خودشان وقت تلف کردن، کارهای مهم دیگری را انجام بدهند؟ چرا ما تا این حد به زندگی سخت می گیریم؟ چرا دیدن این لحظه زیبا را جز زندگی نمی دانیم؟ چر ا از آن چشم پوشی می کنیم و یا به تعبیر من فرار می کنیم؟ چرا کسی به این قطره که به طور طبیعی در همه دوش ها وجود دارد و تشکیل می شود توجه نمی کند؟ من این کارهای بیهوده را دوست دارم. همین قطره خودش نمی داند که چه احساس شعف وصف ناپذیری در من بوجود آورد و چه قدر حال من را بهتر کرد. این قطره نمی داند. کاش می دانست.

بودن با دوربین از نگاه من

پیش نوشت: پیش تر درباره کتاب بودن با دوربین مطالبی را منتشر کرده بودم. (+) و (+) این نوشته احساس من بعد از خواندن این کتاب است، به عنوان تمرین درس تسلط کلامی و در راستای مطالب قبلی دوست داشتم آن را اینجا هم بگذارم.

زمانی که این کتاب را مطالعه می کردم، متوجه شدم به روایت زندگی آدمهای مختلف در هر جایگاهی که باشند به شدت علاقه مندم. خواندن داستان زندگی آدمها برای من بسیار جذاب و تامل برانگیز است. البته این احساس نه از سر کنجکاوی بلکه به دلیل تجربه های مشابهیست که معتقدم در زندگی هر فرد به صورتی متفاوت جلوه می گند.

احساسِ کشش و علاقه من به شخصیت اصلیِ کتاب یعنی کاوه گلستان زمانی اوج گرفت که دریافتم او یک عکاس مستندنگار است و با دوربین عکاسیِ خود زندگی آدمها را روایت می کند.

دانستنِ همین نکته کافی بود تا من به عنوان کسی که میخواهد در آینده عکاسی را پیشه خود کند، آن چنان ذوق زده باشم که نتوانم کتاب را زمین بگذارم. از طرفی هم چون کتاب کم حجم بود می دانستم بعد از پایان رساندن آن احساس دلتنگی گریبانگیرم می شود. همین  امر سبب شد که سعی کردم بر احساساتم غلبه کنم و هر روز به مطالعه یک فصل کوتاه از آن پرداختم.

شخصیت اصلی کتاب که روایت زندگی او را از زبان دوستان و خانواده اش می خوانیم به ظاهر غایب است. (چون حدود ده سال پیش به دلیل انفجار مین در یک پروژه خبری در عراق کشته شده است) اما وقتی تمام کلمات کتاب درباره او هستند چگونه می توان وی را غایب خواند؟ چگونه می توان “شور زندگی کردن” که در رگ های خواننده اش تزریق می کند را نادیده انگاشت؟ این کتاب دنیای آرمان ها و رویاهای مرا بار دیگر به من یادآوری کرد و آینده ای که دوست دارم بدان دست یابم را برایم ترسیم کرد. وقتی این کتاب را می خواندم بی تاب بودم . بی تاب و بی قرار برای انجام کاری، عملی یا اثری در جهان که دیگران را بربیانگیزاند و چشم ها را باز کند. بتوانم آدمهایی را که فراموش شده‌اند نشان بدهم. بتوانم اثری بگذارم که آیندگان با دیدن آن خودِ‌فراموش شده شان را بازیابند.

تقریبا یک هفته ای می شود این کتاب را به پایان رساندم. با این حال اکنون که درباره ی آن می نویسم سرتاپا به جنب و جوش درآمده ام! این کتاب به ظاهر کوچک وکم‌حجم، اندیشه های مردی را روایت می کند که به ظنِ من اسارت برای او معنا نداشت. او اسیر تفکرات و قیدهای ذهنی خودش نبود. و همین امر او را از هم نسلان خود متمایز می‌کرد. این کتاب پنجره جدیدی از زندگی را به سویم گشود و من را بهتر از پیش به خودم شناساند.

درپایان جمله ای تاثیر گذار از کاوه گلستان را نقل می کنم:

“می توانی نگاه نکنی، می توانی مثل قاتل ها صورتت را بپوشانی اما جلو حقیقت را نمی توانی بگیری”

اگر کسی به من بگوید…

اگر کسی به من بگوید استعداد ندارم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید، غیر ممکن است می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید دلتنگم، می گویم بنویس.

تگر کسی به من بگوید بی حوصله هستم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید، در اسارت تن و جانم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید عاشقم، می گویم بنویس.

اگی کسی به من بگوید، مجنونم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید، در تبعیدم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید تنها هستم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید می ترسم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید، دوستی ندارم، می گویم بنویس.

….

من این لیست را به سنت ۱۰۰ مورد ادامه دادم، و در آخر به این نتیجه رسیدم:

اگر کسی به من بگوید شاه کلید مشکلات؟ می گویم بنویس.

نوشتن آنچه که در درون ما می گذرد را آشکار می کند و جواب همه سوال ها درون ماست.

به وبلاگ نویسی عادت کردم

یک:

یکی دو روز پیش در طی اتفاقاتی که برایم افتاد تصمیم گرفتم یک هفته وبلاگنویسی را کنار بگذارم و در طی این مدت نوشته هایم را در پیش نویس ذخیره کنم. البته اتفاقات که می گویم بیشتر شامل درگیری های ذهنی و تردید های من است. تردیدهایی که این روزها بر این باورم پایان پذیر نیستند. چند وقت پیش یک نامه ی بلند بالا برای خودِ‌ ۱۵ ساله ام  نوشته بودم و دوست دارم جایی از آن را برای خودم اینجا تکرار کنم:

پری جانم

تردید هست، همیشه هست. و به قول دوستی این تردید ها تمام ناشدنی اند. چه ۱۵ ساله باشی، چه ۲۵ ساله باشی و چه ۳۷ ساله. همیشه تردید هست. بارها از خودت در مسیر زندگی می پرسی محیط چه قدر روی تو تاثیر می گذارد، بارها حساب کتاب می کنی، و از خودت می پرسی این عملی که درصدد انجامش هستی درست است؟ آیا به تو کمک می کند؟ راه را برایت باز می کند؟ تو را به مسیری که می خواهی هدایت می کند؟ و آیا این زمان که در آن هستی درست ترین زمان برای انجام این کار است؟ یا باید بیشتر صبر کنی؟

و من در این سن به تو می گویم تردید پایان ندارد. همیشه در هر انتخاب و اقدامی که انجام می دهی طعمِ گسِ تردید وجود دارد. شاید تنها یک تصویر مبهم از قله برای خودمان داشته باشیم اما ندانیم که چگونه باید به آن برسیم. گمان کنم اگر کوهنورد بودی این حرف مرا بهتر درک می کردی. به هرحال با ایستادن در دامنه و فقط فکر کردن نمی توانیم بهترین مسیر را پیدا کنیم. چه اینکه تا تجربه نکنیم از کجا می توانیم آن شاهراه را بیابیم؟ پری تجربه و تفکر باید توامان با هم باشد. هرکدام بدون وجود دیگری تو را از مسیرت دور می کند.

دو:

دیروز با دیدن وبسایت بهرام و خبر راه اندازی فروشگاهش نتوانستم  درباره فردی که او را از موفق ترین عکاس های ایرانی و اینستاگرامی میدانم مطلبی منتشر نکنم.(+) اما امروز به هیچ موضوعی فکر نکردم. و تصمیمم بر ننوشتن بود. اما در کمال تعجب متوجه شدم دلم برای وبلاگ نویسی نه تنها تنگ شده که از ننوشتن هم می ترسم.

قبلا هم اشاره کرده بودم نوشتن و به خصوص منتشر کردن یک مطلب نه تنها باعث تقویت مهارت در نویسندگی می شود بلکه راهی برای درست اندیشیدن هم هست. و من امروز فکر می کنم در این مساله وبلاگ نویسی کمک بسیاری به من کرده است. امروز از ننوشتن ترسیدم، از اینکه مبادا ننوشتن سبب شود این عادت فکر کردن را از دست بدهم و نسبت به اتفاقات و مطالعاتی که دارم بی تفاوت بشوم. فکر می کنم نوشتن یکی از راه هاییست که باعث می شود مطالعات روزانه ما در هر حوزه ای یک نتیجه و ثمره داشته باشد. و این ثمره نه تنها به خودمان در آینده کمک می کند بلکه ممکن است برای دیگران هم زمینه ای یا جرقه ای ایجاد کند. درواقع وبلاگ نویسی یک ارتباط زنجیروار از گذشته تا آینده برای ما ایجاد می کند که گاهی این زنجیره ی منحصر به فرد ما با زنجیره ی دیگران هم تلاقی پیدا می کند و گسترش می یابد. (یاد سیستم های پیچیده افتادم!)

سه:

امروز به این نتیجه رسیدم نوشتن واقعا قدرت می آورد، و از آن دسته مهارت هایی است که همزمان هم دستاورد دارد و هم احساس ارزشمندی را می افزاید.اگر کسی به من بگوید عزت نفسم پایین است قطعا به او می گویم وبلاگ نویسی را شروع کن.

چهار:

یک جمله ای دارد رابرت بنچلی که حتما آن را در کتاب قدرت نوشتن شاهین کلانتری خوانده اید:

“پانزده سال طول کشید تا بفهمم استعداد نوشتن ندارم اما دیگر نتوانستم این کار را رها کنم چون بیش از حد معروف شده بودم.”

من هم بعد از چهار ماه فهمیدم نمی توانم وبلاگ نویسی را رها کنم چون به آن عادت کردم.