چرا اینستاگرام را دوست ندارم؟

پیش‌نوشت: من مدت زیادیست که کاربر اینستاگرام هستم. تقریبا از همان زمان قاب‌های مربعی. هرچند یک مدت غیر فعال بودم و دوباره به آن بازگشتم. تنها معیارم برای استفاده از آن اینست که یک بستر آسان و قابل دسترس برای آرشیو کردن عکس‌هاست. و می‌توان عکس‌های زیادی را هم در آن دید. اکانت‌هایی که دنبال می کنم اکانت‌هایی هستند که عکس می‌گذارند و مربوط به تبلیغات یا یک کسب و کار اعم از کافه یا شهر کتاب و… نیستند. همانطور هم که می‌دانید من یک تازه وارد در دنیای هنر عکاسی هستم و این نوشته تنها نظر شخصی من و تجربه این روزهای من است که دوست داشتم آن را مکتوب کنم.

من معتقدم کسی که می‌خواهد در دنیای عکاسی پیش برود، باید عکس زیاد ببیند. همین شده که این روزها بیش از پیش عکس می‌بینم. در این بالاو پایین کردن ها و اسکرول‌ها متوجه یک سیر مشابه و خاص در عکس‌ها شدم.

همانطور که شما هم می‌دانید و اعداد و ارقام هم می‌گویند اینستاگرام یکی از پرکاربردترین رسانه‌های اجتماعیست. استفاده روز افزون از آن سبب شده که در دورانی زندگی کنیم که تولید انبوه تصاویر بیداد می‌کند. و مشکل آن جاست که در میان این همه عکسی که توسط افراد تولید می‌شود، بسیاری از آن ها از یک قالب و فرم و محتوا پیروی می‌کنند.

اینطور به نظر می‌رسد که یک قالب مشخص برای عکس‌ها وجود دارد که اگر از آن پیروی کنی به سرعت می‌توانی به یک جایگاه در اینستاگرام دست پیدا کنی و به عنوان یک عکاس پردرآمد شناخته شوی. منظورم اکانت‌های فیک یا استفاده از ربات‌ها نیست. منظورم دقیقا خود عکس‌ها هستند. عکس‌هایی که توسط افراد واقعی گرفته می‌شوند.

پیدا کردن یک مدل زیبارو و گرفتن عکس از زاویه‌های خاص از او، چیدمان و دیزاین میز محل کار، سفرهایی که افراد می‌روند و عکس‌هایی که در آنجا گرفته می‌شوند، عکس‌هایی که از عروس‌ها و دامادها و مراسم آنها گرفته می‌شود، عکس‌هایی که از کودکان گرفته می‌شود، عکس‌هایی که از بناها گرفته می‌شوند همه و همه یک قالب و فرم خاص دارند.

حتی ویرایش عکس‌ها هم چنین است. استفاده از تم آبی زنگاری و نارنجی، ویرایش افراطی پوست و تخریب و از بین بردن حالت طبیعی آن، ویرایش چشم‌ها. و این موضوع تنها در اکانت‌های افراد ایرانی دیده نمی‌شوند، حتی اکانت‌های خارجی هم از یک قالب و فرم استفاده می‌کنند. عکس‌های منظره و رنگ مصنوعی آبی آسمان و حالت مصنوعی ابرها و انعکاس‌ها و بازتاب‌های بیش از اندازه مصنوعی که اگرچه عکس را زیبا کرده اما طبیعی نیست. و مهمتر از آن یک قالب تکراریست.

جایی به نقل از راس ویلسون می‌خواندم که اصلی‌ترین خصوصیت هنر، خودانگیختگیِ اثر هنریست. سوزان سونتاگ هم در کتاب درباره عکاسی که این روزها مشغول مطالعه آن هستم حرف جالبی می‌زند:

«اکثر مردم عکاسی را همانند هر فرم توده‌ای هنر، به عنوان یک هنر به کار نمی‌گیرند. عکاسی برایشان یک رسم اجتماعی، روش مقابله با اضطراب و ابزار قدرت شده است»

به نظر من اینستاگرام این روزها دیدگاه افراد را از هنر عکاسی به صنعت عکاسی تقلیل داده است. چند روز پیش زمانی که با یک کارمند که در یک دفتر آموزش عکاسی کار می کرد صحبت می‌کردم میگفت: من قبل از اینکه وارد این دفتر بشوم و عکس‌ها را ببینم نظرم این بود که عکاسی اصلا هنر نیست. یک دوربین داری و عکس می گیری. اما از زمانی که اینجا آمدم و بیشتر مطالعه کردم و عکس‌های برتر از عکاسان مشهور را دیدم متوجه شدم هر شخص یک نگاه خاص دارد و این نگاه خاص است که آن عکس‌ها را منحصر به فرد و ماندگار کرده است.

در نتیجه اینکه از اینستاگرام دلزده شدم و شاید در طول روز فقط چند عکس باشد که توجه من را جلب کند و باعث شود روی آن تامل کنم. مشکل اینجاست که بسیاری از اشخاصی که در هنر عکاسی استاد هستند اکانت اینستاگرام ندارند یا اگر هم داشته باشند معمولا عکس‌هایشان را در اینستاگرام نمی گذارند. گمنام بودن و دزدیده شدن بعضی از عکس‌ها هم مشکلی ست که گویا همه با آن کنار آمدند. حتی بسیاری از آن‌ها در وب‌سایت‌هایشان یک آلبوم کوچک از آثار شناخته شده‌شان دارند و عکس‌ها و کارهای جدیشان را در وبسایت آپلود نمی‌کنند.

به هرحال این دستپخت تکنولوژیست. و حداقل من که راهکاری به  ذهنم نمی‌رسد.

 

خواندن ادامه مطالب

نورها ما را به کدام سو می‌برند؟

عموما گفته می‌شود که عکاسی نوشتن با نور است. همانطور که یک نویسنده از کلمات برای نگارش استفاده می‌کند، عکاس از نورها کمک می گیرد. استفاده هوشمندانه و تکنیکال از نور در ثبت یک عکس از بنیادی ترین و اصلی ترین نکات عکاسی به شمار می‌رود که عکاس در بدو ورود به این رشته باید آن را فرا بگیرد.

علاوه بر اهمیت فنی نورپردازی و نورسنجی، استفاده از نورها می تواند جلوه هنرمندانه ای به عکس‌های ما ببخشد و عنصر احساس را در عکس‌هایمان پررنگ کند.

گاهی نورها تجلی امیدند. گاهی خشن و تند و تیز. گاهی نرمی و لطافت سپیده دم را آشکار می‌کنند. گاهی تازیانه می‌زنند. گاهی همه آنچه که هست را پدیدار می‌کنند. گاهی تنها آنچه که باید دیده شود را نشان می‌دهند. گاهی به وقت خستگی قلقلک‌مان می‌دهند. گاهی می‌رقصند. اما همیشه نورها هدایتگرند. راه را نشان می‌دهند. راه زندگی را.

در عکس‌ها نورها را دنبال کنید ببینید به چه چیزی می‌رسید؟ کدام بخش از عکس پررنگ است؟ کدام احساس تقویت شده است؟ بعد بروید در زندگی معمولی، در روزمرگی‌ها. نورها را دنبال کنید. ببینید نورها شما را به کدام مسیر رهنمون می‌کنند؟ نگاه کنید کجای زندگیتان را نور حیات بخشیده است؟

 

صابر ابر

 فرناندز بارسیا

ادریس خسروی زاده

سیامک تقی‌زاده

محسن اولیایی

فرزان شمس

سری مطالب عکس‌لاگ

خواندن ادامه مطالب

شادی قدیریان عکس هایش را می‌سازد

صفحه وبسایتش را که باز می کنی، از همان ابتدا متوجه می‌شوی با یک عکاس ویژه روبرو هستی. شادی قدیریان از عکاسان نامدار معاصر است که ردپای نگاهِ منحصربه فرد و مفهومی اش را می‌توان در ظاهر خانه الکترونیکی اش و در بدو ورود به خوبی مشاهده کرد.

او که از شاگردان استاد بهمن جلالی به شمار می‌رود، نمایشگاه ها و گالری های متنوعی را در ایران و جهان به نمایش گذاشته است. شادی قدیریان با استفاده از صحنه پردازی‌های متفاوت عکس هایش را خلق می‌کند. دیدگاه مفهومی و انتقادی او در مجموعه عکس هایش کاملا مشهود است. وی در مصاحبه اش با سایت عکاسی اشاره کرده بود که پروژه عکاسی مجموعه مربع سفید تنها هفت روز به طول انجامید اما یک سال و نیم برای موضوع آن وقت صرف کرد و تک تک کادربندی‌ها و قاب‌ها را در ذهنش پیدا کرد و در نهایت چیدمان آن را انجام داد.(+)

در میان مجموعه آثار شادی قدیریان ، مجموعه‌ی زنان قاجار شهرت جهانی دارد. در این مجموعه او با نشان دادن زنان درحالیکه پوشش قاجار و سنتی دارند و در دست یا اطرافشان ضبط صوت، گیتار و یا سایر ابزار آلات مدرن وجود دارد احساس آشفتگی و سردرگمی میان سنت و مدرنیته را بازتاب داده است.

مجموعه دیگری از او که چنین نگاه انتقادی تند و تیزی در آن دیده می‌شود، مجموعه غرب از شرق است.

به نظر من شادی قدیریان بیش از آنکه عکس بگیرد تصویر را می‌سازد. او دغدغه‌ای در ذهنش دارد و فکر می‌کند که چگونه آن را به دیگران نشان دهد. هرچند که بعد از خلق و ساخت عکس ها مخاطب را آزاد می گذارد تا برداشت خودشان را از عکس هایش داشته باشد.

در ادامه چند نمونه از کارهای او را می‌بینیم:

 

 

از مجموعه زنان قاجار
از مجموعه زنان قاجار
از مجموعه زنان قاجار

 

از مجموعه هیچ هیچ

 

از مجموعه شاپرک خانوم

 

از مجموعه غرب از شرق

 

از مجموعه رنگی باش

 

 

خواندن ادامه مطالب

متعهد بودن معجزه می‌کند

درست هشت روز پیش جایی در لابلای ایمیل های شبانه ام نوشتم ، من این روزها به راه حل های عملی کوچک فکر می کنم، و سعی می‌کنم به آن ها متعهد باشم. تعهد آن چیزی بود که آنشب شاید برای چند مین بار متوجه آن شدم:

 تیپ شخصیتی من INFJ است و شاید ترجیح J در آن توجیه خوبی باشد برای اینکه بگویم آدم متعهد و مسئولیت پذیری هستم. در مقایسه با دیگران فکر می کنم از معدود آدمهایی هستم که دوران کنکورشان از بهترین دوران های زندگیشان محسوب می‌شود. چون همیشه ساعت شش صبح بیدار می‌شدند و تا دوازده شب با یک برنامه ریزی منظم مشغول انجام کارها و درسها و تمرین‌هایشان بودند. از معدود آدمهایی که لذتِ خوابِ عمیقِ نیم ساعته ی نیم چاشت را در هر روز کنکوری بودنشان درک کردند.

اکنون که باز هم به عقب برمیگردم و گذشته را می بینم خاطره شیرینِ چهل روز پایان نامه نویسی برایم پررنگ می شود. آن خاطره هم از دستاوردهای تعهد من بود که طعم شیرین آن به یاد می ماند و می توانم بارها با آن فخر فروشی کنم.

اما فکر می‌کنم هرچه آدم در مسیر زندگی جلوتر می رود با شاه کلیدهای که در جیب دارد درهای بیشتری را باز می‌کند و جلوه‌های تازه‌تری را می بیند. من اخیراً معنای متفاوتی از تعهد را کشف کرده ام و معجزه شگفت انگیزی از آن دیده ام.

بگذارید برایتان کمی شرح دهم:

روزهایی در زندگی آدم هست که حالش خیلی خوب است. کارهای متفاوتی انجام میدهد، پروژه ها را از سر میگیرد، پیش می برد، روزهای پر دستاوردی نصیبش می شود. خاطره های خوب می سازد با اعداد بازی می کند و خیلی چیزهای دیگر. اما وقتی روزهای بد از راه برسند همه چیز به یکباره تعطیل می‌شود. بهتر است اینجا هم از توجیه تیپ شخصیتی استفاده کنم. منِ‌ ایده آل گرا، کسی که یا خوب است یا بد، منِ احساسی که اتفاقات به ظاهر کوچک به راحتی ذهنم را آشفته می کند، در این روزها شکست را تجربه می کنم. بی حوصلگی، پاپس کشیدن از جمع، انزوا، اندوه و سکوت. البته که همه مان می‌دانیم “این نیز بگذرد” اما آیا لازم است که روزهایی از زندگیمان را به بهای سنگین از دست بدهیم و منتظر گذر زمان باشیم و دست آخر بگوییم این نیز می گذرد؟!!

بله. نقش تعهد درست همینجاست که پررنگ می‌شود. من برای خودم کارهای کوچکی را در نظر گرفتم که تصمیم گرفتم هیچ گاه آن ها را ترک نکنم. کارهایی که تا آخرین سکانس زندگی به آنها پایبند باشم. اما نکته جالب اینجاست که این طور نبود که این تصمیم را بگیرم و بعد به انجام آن ها متعهد بشوم، نه. فعالیت‌هایم را منظم انجام می‌دادم و بعد متوجه شدم این باور در من پرورش یافته است و درجای دیگری از زندگی ام هم  نمود پیدا کرده است.

من خیلی وقت است که صفحات صبحگاهی را می نویسم. تقریبا از نیمه فروردین ماه. اما در هیچ مقطعی آن را ترک نکردم. حتی روزهایی که غم کنارم جا خوش کرده بود. شاید فقط دوبار ننوشته باشم و علت آن هم نبودِ وسایل نوشتن بوده است، چه کاغذی و چه الکترونیکی.

یا مثال دیگر روزانه سی دقیقه برای زبان وقت صرف می‌کنم. یا مثلا از اواسط تیرماه روزانه یک عکس ویرایش وادیت می‌کنم. و زمانی که فهمیدم در این مدت تکنیک های ویرایشی ام واقعا تغییر ملموسی پیدا کرده است، یک لنز ۵۰ پرایم به خودم هدیه دادم. یا کم پیش می‌آید روزی را سپری کنم که حداقل یک ساعت کتاب نخوانم.

همه این کارها که اکنون چند فعالیت کوچک دیگری را هم به آن اضافه کرده کرده ام، در روزهای روشن و تاریک زندگی انجام می دهم و گاهی فکر می‌کنم انجام دادن این کارها چگونه مانند یک کاتالیزور حالم را به سرعت بهبود می‌بخشد.

آن اوایل که صفحات صبحگاهی را می نوشتم اصلا به معجزه تعهد فکر نمی کردم. کم کم این باور در من ریشه دواند که نوشتن و منظم نوشتن تاثیر به سزایی در زندگی دارد. نه فقط نوشتن که هر فعالیت دیگری اگر به صورت روزانه و منظم انجام شود، اثرش را در جای دیگری از زندگی هم خواهد گذاشت.

مدتیست یکی از دوستانم تصمیم گرفته  پروژه صد روز شادی را شروع کند. برایش نوشتم درست است که شادی و نشاط اهمیت زیادی دارد اما مهمتر از آن تعهد تو نسبت به این پروژه است. اگر تعهد نباشد شادی هم رفته رفته کمرنگ می شود.

بزرگان هم در زمینه تعهد کم نگفته اند. همین آقای ماکارنکوی خودمان جایی در کتاب شکوفایی تن وجان نقل به مضمون گفته بود من در ابتدا از پسرها انتظار ندارم که دزدی نکنند، چون می‌دانم به این کار عادت کردند. اما از آن ها می خواهم صبح ها به موقع بیدار شوند و مشغول فعالیت‌های روزانه شان باشند. البته آنها دست به دزدی می‌زنند و من موقتا چشم پوشی می کنم.

هدف آقای ماکارنکو این نبوده که بگذارد بچه ها به راحتی دزدی کنند یا همیشه دزدی را ندیده بگیرد، بلکه او عمیق تر نگاه می کرده، در جای دیگری از آنها انتظار تعهد و انضباط داشته و می‌دانسته این تعهد آرام آرام روی رفتارهای دیگرشان هم تاثیر می‌گذارد.

من فکر می‌کنم تعهد، توقع می‌آورد. آدم وقتی خودش را متعهد می‌کند توقعش از خودش بالا می‌رود و از خودش می‌پرسد چرا فلان کار دیگر را انجام ندهد. همین امر سبب می شود کیفیت زندگی بهتر شود.

جایی دیگر در روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی خواندم: «تلاش کردن حتی اگر بیهوده باشه، مقدسه». چه حرف خوبی بود و چه قدر آن را دوست داشتم.

من هم می‌خواهم بگویم متعهد بودن حتی اگر به آن ایمان نداشته باشیم، معجزه می کند.

 

خواندن ادامه مطالب

نیمه تاریک عکاسی

یک پرسش مشهوری وجود دارد که عموماً می‌گویند عکاسان خبری و به ویژه عکاسان جنگ باید قبل از ورود به این رشته به آن فکر کنند. آن هم اینست که اگر در موقعیتی قرار گرفتید که جان یک انسان در خطر باشد، تصمیم می‌گیرید که جان فرد را نجات دهید یا عکاسی کنید؟

این پرسش به ظاهر ساده را نمی‌توان به سرعت پاسخ داد. عکس‌ها بیش از آنچه فکر می کنیم تاثیر گذارند. چه بسیار عکس ها که در روزگاران گذشته احساسات عمومی را برانگیختند و مانع جدی مقابل کشورگشایی و قدرت سیاستمداران شده‌اند، عکس هایی که مردم را آگاه کرده اند و تاثیر به سزایی در به پایان رساندن جنبشهای نژاد پرستانه داشته‌اند و یا سبب جلوگیری از نسل کشی‌های مذهبی شده‌اند.

برای مثال می‌توان به عکس ادی آدامز اشاره کرد که هنگام اعدام یک سرباز ویتنامی گرفته شد و موج عظیمی از اعتراض‌ها را در پی داشت. همچنین عکس‌هایی که توسط بسیاری از عکاسان دیگر از ویتنام و کشتارهای دسته جمعی کودکان و زنان گرفته شد و شاید اگر عکاس‌ها چنین عکس‌هایی را ثبت نمی کردند این جنگ مدت بیشتری طول می کشید. به جرأت می‌توان گفت قدرت رسانه و تصویر در خروج نظامی‌های آمریکایی از ویتنام کم نبوده است.

از طرف دیگر دیروز مصاحبه ای از دان مک کالین عکاس جنگ را دیدم، که در آن وجه دیگر پاسخ این سوال را از زبان وی شنیدم. مک کالین در این ویدیو اشاره می کند زمانی که در بیروت بود بمبی با قدرت ویرانیِ بسیار از سمت اسراییل، ساختمانی را با خاک یکسان کرد. او به سرعت خود را به محل حادثه رساند و در آنجا وضعیت آشفته ای را دید. مردم خاک‌ها و سنگ‌ها را کنار می‌زدند. در همین لحظه او صدای جیغ یک زن را می‌شنود که به طرز دلخراشی شیون می کند. او می‌گوید بزرگترین اشتباه حرفه‌ایم را انجام دادم، دوربینم را بالا آوردم و از آن زن عکس گرفتم.

 

اما امروزه با حقیقت تلخ‌تری روبه ‌رو هستیم. سوزان سانتاگ در کتاب درباره عکاسی می‌گوید:

«عکس‌ها تا زمانی تکان دهنده‌اند که چیز جدیدی را به تصویر بکشند. و این حد نصاب با وفور تصاویر وحشت در حال افزایش است»

امروزه عکس های بسیار زیادی ثبت می‌شود و منتشر می‌شود. جنگ‌ها، ناآرامی‌ها، آشوب‌ها، نژاد پرستی‌ها و نسل کشی ‌ها هنوز هم ادامه دارد اما رسانه و به خصوص عکس‌ها دیگر آن قدرت سابق را ندارند.

هرچه بیشتر می‌گذرد انتشار تصاویر دلخراش نه تنها در تلویزیون بلکه در رسانه‌های اجتماعی سرعت پیدا می‌کند و همین امر سبب کم اهمیت شدن و کم رنگ شدن تاثیر یک عکس می‌شود.

خانم سوزان سونتاگ در جای دیگری در کتاب می گوید:

«نوع واکنش احساسی و انزجار اخلاقی مردم در برابر عکس‌های ستم دیدگان، استثمارشدگان، قحطی زدگان و قربانیان کشتارهای دسته جمعی به میزان آشنایی آنها با این تصاویر بستگی دارد»

به همین دلیل این روزها از خودم می پرسم عکسی که جایزه پولیتزر بگیرد اما نتواند تاثیر گذار باشد چه ارزشی دارد؟ اصلا یک عکس چه قدر باید دردناک باشد تا اثرگذار باشد؟ امروزه در دنیایی هستیم که صدها عکس توسط عکاسان مختلف در حال تولید و رقابت هستند. مردم حتی با گوشی های موبایل خود به ثبت واقعه می‌پردازند! آنچنان تعداد تصاویر زیاد است که به گمانم ما آدمها کور شده‌ایم . دیگر نمی بینیم فقط لایک می‌کنیم یا آن را فوروارد می‌کنیم.

امروزه جواب این سوال آنچنان سخت نیست. مطمئن باشید حتی اگر شما هم عکسی نگیرید فرد دیگری کنار شما یا پشت سر شما هست که آن لحظه را ثبت کند!

خواندن ادامه مطالب

در پسله نگاه‌ها

یادم است همان اوایل که به عکاسی علاقه‌مند شدم، نگاه‌ها جذاب‌ترین و گیراترین عکس‌ها برای من بودند.آن‌ها قدرت زیادی داشتند و من را وادار می‌کردند تا چند دقیقه به آن‌ها خیره شوم.

دوست داشتم در آینده یک نمایشگاه با صد نگاه برپا کنم. صد نگاه که هرکدام داستان و حرف خودش را دارد.

نگاه‌ها رازگونه‌اند. همین ویژگیست که مخاطب را پای عکس میخکوب می کند و او را به تلاش وا می دارد تا آنچه که در پسله نگاه‌ها پنهان شده را آشکار کند. در این میان چشم‌ها نقش مهمی را ایفا می کنند. بیشترین وزن بصری متعلق به چشم‌هاست. و مخاطب در اولین برخورد با عکس به چشم‌ها با دقت نگاه می‌کند. به گمانم چشم‌ها حرف می‌زنند. چشم‌ها دریچه‌ای برای ورود به دنیای درونی فرد هستند. و همین است که اهمیت آن‌ها را مضاعف کرده است.

در این قسمت از مطالب عکس‌لاگ به هم به تماشای عکس‌هایی از زنان و کودکان می‌نشینیم. نظر شما چیست؟ آیا توانستید راز عکس‌ها را دریابید؟ مشتاق خواندن نظرات و داستان‌هایتان از عکس‌ها هستم.

امیرعلی.ق

آرش نقی‌زاده

آرش نقی‌زاده

Renan Ozturk

سینا سیف

امید شکاری

 

خواندن ادامه مطالب

در حاشیه درس مدل ذهنی: در ستایش وبلاگ‌نویسی

درباره وبلاگ نویسی و اهمیت آن چند مطلب نوشته بودم. (+ + + +)

در وبلاگ قبلی اشاره کرده بودم که وبلاگ‌نویسی آینه ایست برای خود را دیدن.(+) من فکر می‌کنم بیش از آنکه دیگران در نوشته‌های منتشر شده‌مان مدل ذهنی ما را پیدا کنند، ما خودمان را در نوشته‌هایمان بیشتر می‌شناسیم.

در این زمینه تعبیر آینه دقیقا گویای مطلب است. ما وقتی خودمان را مقابل آینه می‌گذاریم، جزییات چهره و بدن خودمان را بهتر از دیگران و سریعتر از آنها کشف می‌کنیم.

مثال تازه و داغی که می‌توانم بزنم نوشتن کتاب زندگیست که به تازگی آن را شروع کردم. اکنون چیزهای جدیدی را در آن می‌یابم که قبل از نوشتن آن به صورتی کاملا طبیعی در ذهنم جلوه می‌نمود. این روزها که درگیر پروژه مدل ذهنی هستم و هنوز آن را انجام ندادم این دریافت‌ها واقعا موثرند.

به نظر من اتفاقات بزرگی ممکن است در دنیای ما روی بدهد. اتفاقاتی که به ظاهر و حتی به تعبیر دیگران دنیای ما را دگرگون کرده باشد. اما رخ دادن رویدادهای بزرگ دلیل بر ایجاد یک تغییر شگرف در مدل ذهنی ما نمی‌شود. 

به گمانم شناخت مدل ذهنی خودمان یک سکه دو رویه است. یک طرفش لذتِ کشف را دارد و طرف دیگر دردِ فهم را. وقتی آدم اساس بسیاری از تصمیم گیری‌ها و انتخاب‌هایش را درک می کند، آن لحظه‌ای که می‌فهمد و تکه ای از دنیای ناشناخته خودش می‌درخشد، پنداری مرحله‌ای از بازی زندگی را به پایان رسانده باشد و الماس درخشانی از وجودش را به خودش هدیه داده باشند.

حالا الماسی در دست دارد، اگرچه که بدست‌آوردن این الماس حس خوشایندی را در پی دارد اما اکنون این وظیفه را در فرد ایجاد می‌کند که بازی زندگی‌اش را این بار هوشمندانه‌تر ادامه دهد….

خواندن ادامه مطالب

عکاسِ آسمان شب

بابک امین تفرشی از منجمان و عکاسان نجومی برتر در زمینه آسمان شب است که کمتر کسی نام او را نشنیده است. او در دوران نوجوانی‌اش هنگامی که ماه را با تلسکوپ مشاهده کرد، به این حوزه علاقه‌مند شد و بعد از آن مسیر زندگی‌اش را به سمت دروازه‌های آسمان تغییر داد.

او از همان ابتدا به تألیف، ترجمه و ویرایش کتاب‌های بسیاری در این زمینه پرداخت و چند سالی سردبیر ماهنامه نجوم بود. بعدها با پیشرفت در این حوزه با نشریات بین‌المللی مانند نشنال جئوگرافی و ماهنامه اسکای اند تلسکوپ همکاری‌اش را آغاز کرد که تا کنون نیز ادامه دارد.

همچنین در سال ۲۰۰۹ جایزه عکاسی علمی از سوی بنیاد لنارت نیلسون به وی اهدا شد.(+)

بابک تفرشی مدیر و موسس پروژه بزرگ جهان در شب (TWAN (The World At The Night است که با هدف ایجاد ارتباط بین هنر، مردم و علم راه‌اندازی شد. در این پروژه او به همراه ۳۵ عکاس دیگر از نقاط مختلف دنیا عکس‌هایی را گردآوری می کنند.

 در پروژه جهان در شب نه تنها آسمان به عنوان یک منطقه دور از دسترس و ایزوله شده نشان داده نمی‌شود، بلکه پیوند زمین و آسمان به زیبایی و شکوه هرچه تمام تر به تصویر کشیده می‌شود.در این عکس‌ها آسمان شبِ مناظری را می‌بینیم که در روز با آن ها آشنایی داریم و شاید گمان نکنیم که این منطقه در شب چه شگفتی‌هایی به دنبال خودش می‌آورد.

در ادامه چند تا از بهترین عکس‌های بابک امین تفرشی را که از سایت TWAN انتخاب کردم می بینید:

 

راه شیری در کنار مریخ، زحل و قلب‌العقرب در  Alabama Hills of California

غروب هلال ماه در بوستون

برج فانوس دریایی در یک شب مهتابی در

سواحل شمالی سیدنی با استفاده از لنز فیش‌آی

شفق قطبی در جاده در سفر به ایسلند

 

 

اینستاگرام بابک تفرشی

قسمت اول عکس‌لاگ در رابطه با آسمان شب بود که چند عکس از بابک تفرشی در آنجا انتخاب کردم.

سری مطالب نگاه عکاسان

 

خواندن ادامه مطالب

روی مرزِ باریکِ انتخاب

صبح که بیدار شدم به خودم گفتم همه چیز را می‌گذاریم توی صندوقچه فراموشی. انگار که آب از آب تکان نخورده است. پس خیالت راحت باشد. من نمی‌نویسم. صبحانه را در سکوت خوردم و طبق عادت هر روزه شروع کردم به نوشتن صفحات صبحگاهی. تاریخ را که نوشتم آمدم چند سطر پایین تر و بی آنکه به چیزی فکر کنم همه آن چیزهایی را که خودم را از نوشتنش منع کرده بودم به کاغذ آوردم. بدون آنکه بخواهم ترتیبی و آدابی بجویم، هرآنچه در دل تنگم بود و مدت ها در ذهنم رژه می‌رفت را به روی کاغذ آوردم.

آرامش عجیبی بود در حین نوشتن. می دانید شبیه آنکه دیگر هیچ چیزی مهم نباشد. بدون آنکه بخواهی نگران چیزی باشی فقط قلم می‌زنی. در مطلب قبل در پاسخ کامنت یاور مشیرفر دوست خوبم گفتم: چگونه نوشتن مهم است. فکر کنم باید پارامترهایی را در نظر بگیرم. اکنون به این نتیجه رسیدم. که لازم به در نظر گرفتن هیچ پارامتری نیست. همین تنها چیزی است که لازم است.

اینطور می‌شود که حال آدم بعد از نوشتن خوب می شود.

معتقدم رها کردن هیچ چیز در این دنیا به اندازه رها کردن گذشته خودت سخت نیست. شاید علتِ اصرار و فشاری که بر خودم برای نوشتن می آورم، از همینجا نشئت می‌گیرد. من همیشه آدم رها کردن بودم. آدم حرکت، نه آدم ماندن. همین است که دلم می‌خواهد این گذشته و این مرثیه‌ای که روزها و شب‌ها در پی هر اتفاقی گریبانگیرم می شود را با نوشتن رها کنم.

این شد که قسمت اول کتاب زندگی من نوشته شد. البته هنوز نمی‌دانم در نهایت به کجا می‌رود اما بنایم بر کتاب است. حدود سه صفحه  شد به همین دلیل آن را PDF کردم و در لینک زیر قرار دادم. شاید خواندن این نوشته بتواند نشانگر راهی باشد که به مدل ذهنیِ اکنونِ من منجر شد: مدل ذهنیِ نقشِ اول.

مرز باریک انتخاب

 

پینوشت: عکس مربوط به بهار ۱۳۹۳ است. آن زمان نمی‌دانستم چه پاییزِ‌ پرآشوبی در انتظارم است. این عکس را بسیار دوست دارم.

 

 

خواندن ادامه مطالب

بگذار برای بعد…

نوشتن و حرف زدن همیشه برای من سخت بوده. نوشتن و حرف زدن از خود سخت تر. این روزها مدام درگیر هستم که درباره خودم بنویسم یا نه. البته که وبلاگنویسی یعنی از خود نوشتن.

اما حجم زیادی از حرف های نگفته دارم که دلم می خواهد همه شان را بنویسم. از زمانی که یاور مشیرفر کتاب گزارش یک قتل را منتشر کرده، وسوسه شدم که چنین کاری بکنم. بنویسم و همه چیز را رها کنم. شاید نامش را بگذارم عبور از رنج‌ها.

وقتی نوشته ها و دردودل های بچه ها را می خوانم بیشتر دلم می خواهد بنویسم. از خودم. فکر میکنم نوشتن تنها راهیست که آدم را از رنج ها می رهاند.

با همه این دلیل ها و پیام ها اما هنگام نوشتن منصرف می شوم و می‌گویم بگذار برای بعد. اما از این جمله بگذار برای بعد…

خواندن ادامه مطالب