دسته: گزارش نویسی

آن سوی لنز همدلی در جریان است

پیش‌نوشت: به دعوت دوست عزیزم، معصومه شیخ مرادی، برای عکاسی از مسابقات دو استقامت که به مناسبت هفته صلح برگزار میشد به باغ موزه دفاع مقدس رفتم. این مسابقه در دو بخش بانوان و آقایان برای تمام گروه‌های سنی برگزار شد و دونده‌ها مسافت ده کیلومتر را دویدند.

تجربه‌های نو همیشه برای من جذاب بوده و سعی کردم با آغوش باز بپذیرمشان. در هر تجربه‌ای چیزی برای یادگرفتن وجود دارد و اگرچه این بار کمی نگرانی‌ام بیش از اندازه شده بود اما با تشویق یکی از دوستانم عزمم برای تجربه کردن جزم شد و اتفاق و خاطره به یادماندنی رقم خورد.

مسابقه روز پنج شنبه ۲۳ شهریورماه برگزار شد و من روز قبل را به یادگیری نکات عکاسی ورزشی و دیدن عکس‌های متنوع دومیدانی گذراندم. مطالب را در دفتری یادداشت کردم و تقریبا فرم عکس‌هایی که می‌خواستم بگیرم را در ذهنم چیدم. درست است که بسیاری از اتفاقات در لحظه می‌افتد اما به تجربه دریافتم که اگر برای انجام کاری از قبل برنامه‌ریزی کنم، آرامش و خروجی بهتری خواهم داشت و سطح رضایتم از عکس‌ها بالاتر می‌رود.

البته سینا آقااحمدی هم جز عکاسان بود و توانستیم دیداری تازه کنیم و میان عکس‌ گرفتن‌هایمان با معصومه و سینا درباره مسائل مختلفی حرف بزنیم.

نکته‌ی جالب توجه برای من گروه‌های مختلف سنی بودند که در این مسابقه شرکت کرده بودند و نه تنها نوجوانان پر از شور و هیجان بودند، بلکه افراد مسن و سالخورده‌ای هم بودند که برخلاف تصورم بسیار پرانرژی بودند و شوخ‌طبع و صمیمانه جوان‌ترها را تشویق می‌کردند و نیروی فوق‌العاده‌ای بهشان می‌بخشیدند.

از معصومه عزیزم ممنونم که چنین تجربه‌ی لذت بخشی را برای من رقم زد و توانستم علاوه بر آموختن و یادگرفتن، حس بی‌نظیری را از بودن در این فضا تجربه کنم، با آدمهای تازه‌ای آشنا شوم و با او و سینا دیداری تازه کنم.

از میان لحظه‌هایی که ثبت کردم چند عکس انتخاب کردم که برایتان می‌گذارم:

کوچکترین دونده:) کلاس چهارم بود اما تونست از پس ده کیلومتر بربیاد.

 

حسِ پیروزی

 

آقای سمت راستی همیشه در حال روحیه دادن بود، پیر و جوون نداشت.

 

 لذت عکاسی ورزشی ثبت لحظه‌های بی‌نظیرشه!

 

شور و شوقِ قهرمانی

 

 آن سوی لنز همدلی در جریان است.

عکس آخر را خیلی دوست دارم. اگرچه عناصر عکس در تضاد با همدیگر هستند، نوجوان در مقابل بزرگسال، دونده در برابر فرد روی ویلچر و آمدن و رفتن، اما این تضادها به‌ شکل عجیبی در یکدیگر پیوند خورده‌اند و معنا و مفهوم عکس را کامل کرده‌اند. لیوان آبی که در دست فرد بزرگسال قرار دارد و آن را به سمت پسرک برده است، آن نقطه‌ی اتصال و وحدت تضادهاست که معنای همدلی را تمام و کمال به مخاطب می‌رساند. آن سوی لنز همدلی در جریان است. صمیمانه و بی‌تکلف.

 

نمایشگاه یک تکه زندگی

نمایشگاه یک تکه زندگی به کوشش پرهام دیده‌ور در گالری ایوان برگزار شد. در این نمایشگاه که به مناسبت تولد ۷۷ سالگی استاد عباس کیارستمی تدارک دیده شده بود، ۷۷ هنرمند ۷۷ تکه از زندگی را خلق کردند.

کاوه گلستان، هنگامه گلستان، صابر ابر، حمید جانی‌پور، پرهام دیده‌ور، کیارنگ علایی، اسماعیل عباسی، حسن غفاری، رضا کیانیان و دیگر هنرمندان از جمله کسانی بودند که در این نمایشگاه آثارشان به نمایش درآمد.

وقتی وارد نمایشگاه شدم چهره عباس کیارستمی اولین نگاهی بود که مرا در آستانه ورود میخکوب کرد.

در ادامه به نوشته های پرهام دیده‌ور، ابراهیم حقیقی و دیگران برخوردم که از عباس کیارستمی و نگاهش به دنیا و حسرتشان برای بودن با او در جشن تولد هفتادوهفت سالگی اش گفته بودند. این نمایشگاه ادای دِینی بود به او در سالروز تولدش.

ابراهیم حقیقی در جایی از عباس کیارستمی چنین نقل کرده بود:

«آنقدر راه بروید که خسته زانوهایتان را بچسبید و به شمارش نفس‌هاتان گوش دهید. بعد، کتاب شعری دست بگیرید. به زندگی فکر کنید، به جایگاهتان در این دنیا. به درماندگی‌هاتان بیاندیشید.»

«تنهایی از همیشه برایم مهم‌تر شده است. خودم را در موقعیت‌هایی می‌یابم که با ضرورت‌های شهر کنار نمی یابد. برای همین، طبیعت بدون انسان برایم یار پرقدرتی شده است. جانم به سوی فضاهای باز کشیده می شود. وقتی که به راستی متوجه می شوی که چقدر در مقابل طبیعت ناچیزی، که حق محفوظی نداری، انتظاراتت فروکش می کند.دیدگاه انسان دگرگون می شود. میل به نوع خاصی از پیشرفت ناپدید می شود.»

در ادامه می رفتم و به این حرف ها فکر می کردم. چنین به نظرم رسید که بی تکلفی و سادگیِ نگاه‌های خلق شده، همان چیزی را القا کرده که مخاطب برای اولین بار در برخورد با عنوان این نمایشگاه آن را طلب می کند. این نگاه‌ها دنباله‌رو نگاهی بودند که ارزش یک تکه زندگی را برایمان آشکار کرده است.

راهش پررهرو باد.

در ادامه عکس هایی از این نمایشگاه میگذارم:

این نمایشگاه تا ۳۰ تیر در گالری ایوان به آدرس الهیه، خیابان مهدیه، خیابان جبهه، خیابان لسانی، بن بست حمید، پلاک ۱ دایر است. همچنین درآمد حاصل از فروش آثار برای حمایت از بنیاد کودک درنظر گرفته شده است.

پینوشت: تصویر ابتدایی اثر عباس کیارستمی است.

درباره آقای ماکارنکو

پیش نوشت: آنچه که اینجا می نویسم، برداشت ذهنی من از کتابِ داستان پداگوژیکی است  که در حال حاضر در حال خواندن جلد دوم آن هستم. البته هنوز آن را به پایان نرسانده ام و ترجیح می دهم هرشب یک فصل از کتاب را مطالعه کنم. با این حال فکر می کنم اکنون باید درباره ی این کتاب برداشتم را بنویسم و حداقل یک بار دیگر آن را بخوانم. نوشتن این مطلب می تواند معیار مناسبی باشد برای شناخت فرایند تکامل ذهنی من درباره مسائل مهمی که در این کتاب لابه لای مثال ها و اتفاقات روزمره مطرح می شود.

مقدمه: یک روز آفتابی در سال ۱۹۲۰ رییس اداره تحصیلات ملی شوروی آقای ماکارنکو را می آورد و به او می گوید شما کت و شلوار پوش ها و عینکی ها فقط از سیستم آموزش و پرورش ایراد می گیرید و به در و تخته و نیمکت گیر می دهید و از نحوه تربیت جوانان گله و شکایت دارید. بعد آقای ماکارنکو می گوید من کت و شلوار پوش نیستم. همین می شود که رییس اداره تحصیلات ملی هم چهار پنج تا پسر بچه بزهکار و یک ساختمان خرابه و مقداری پول در دستش می گذارد و می گوید پس این ها را بگیرید و انسان نوین تربیت کنید!

نکته ای که بیش از هر چیز هنگام مطالعه این کتاب ذهن مرا به خودش مشغول کرد، سیستمی بودن کولونی است. واضح است که آقای ماکارنکو تفکر سیستمی را بلد بوده است. البته طبیعتا در سال ۱۹۲۰ تفکر سیستمی در مدیریت و آموزش مطرح نبوده اما من فکر می کنم مجهز بودن آقای ماکارنکو به نگرش سیستمی او را در امر تربیت موفق کرده است.

گواه این مدعا را در انتخاب های سنجیده ی او می توان یافت، در نگرش بلند مدتش،  در فعالیت ها و وظایفی که برای نوجوانان کولونی معین می کرد، در گروه های چند نفره ای که کولونیست ها همانقدر که رهبری را یادمی گرفتند، اطاعت را هم می آموختند.در همه این ها کولونیست ها در می یافتند که برای رسیدن به اهداف مشترکشان باید بایکدیگر و به مثابه یک سیستم عمل کنند.

درواقع در نظر آقای ماکارنکو تربیت یک انسان یک فرآیند اجتماعی بود که باید با تمرین ها ی عملی، وظایف و زندگی اجتماعی آن ها همراه می شد.

ورای همه این سخت گیری ها، یک اعتماد وافری میان بچه ها و آقای ماکارنکو وجود داشت که تعجب بسیاری از بازرسان اداره تحصیلات  ملی شوروی را برمی انگیخت. بی شک این اعتماد از نگاه احترام آمیز ِ او به شاگردانش به عنوان یک انسان نشات می گرفت.

ثمره ی این اعتماد در بخش زیر از داستان کاملا مشهود است:

صبح روز بعد آنتون سورتمه را آورد. توی سورتمه کاه کثیف و کاغذ هایی ریخته شده بود. لوبوف ساویلیفنا توی سورتمه نشست و من از آنتون پرسیدم:

–  چرا توی سورتمه اینقدر کثیف است؟

آنتون سرخ شد و زیر لبی غرغر کرد:

–  فرصت نکردم.

–  برو به بازداشتگاه تا من از شهر برگردم.

آنتون گفت: چشم، -و از سورتمه دور شد- در اتاق کار؟

– بله

آنتون به اتاق کارم روانه شد و از سخت گیری من رنجیده بود، اما ما ساکت و صامت از کولونی خارج شدیم. فقط در آستانه ایستگاه راه آهن لوبوف ساویلیفنا زیر بازوی مرا گرفت و گفت:

– غیظ و غضب نشان دادن برای شما کافیست. شما کلکتیف بسیار خوبی دارید. این یک معجزه ایست. من واقعا گیج و منگ شده ام… اما شما بگویید آیا اطمینان دارید که این آنتون شما الان در اتاق کارتان به حال بازداشت نشسته است؟

من از روی تعجب به جورینسکایا نگاه کردم:

–  آنتون انسانیست که شان و وقار زیادی دارد. البته در بازداشت نشسته است.

درواقع کولونی به شکلی بود که نوجوانان به چشم اندازی که از آینده و زندگی غنی که روبرویشان ترسیم می شد بسیار امیدوار بودند. و جای بسی حیرت هم نبود که درنهایت اولین گروه از کولونیست ها توانستند به فاکولته  کارگری بروند و همین امر بیش از پیش اعتماد، اطمینان، انگیزه، تلاش و کوشش بچه ها را چندبرابر کرد.

همانطور که اشاره کردم، در فلسفه گروه ها نظام پیچیده ای از رهبری، وابستگی و اطاعت از مافوق حاکم بود. در این گروه ها که به آتریاد شناخته می شد، اگر کسی امروز سرگروه بود فردا از مافوقش اطاعت می کرد و یا برای مثال در نمایش های تئاترشان اگر کسی امروز بازیگر بود فردا باید نقش تدارکات رابه عهده می گرفت و در پشت صحنه حاضر می شد و به عکس. و به هیچ وجهی هم کسی از انجام وظیفه سرباز نمی زد.

نکته ی حائز اهمیت دیگر، اعتقاد آقای ماکارنکو به انجام وظایف است تا آنجا که می گوید: «تعیین وظایف هرچه بیشتر و احترام هرچه بیشتر به شخصیت او (نوجوان)» خلاصه روش تربیتی اش بوده است. آقای ماکارنکو اعتقاد دارد، لذت‌هایی که یک فرد می‌تواند درک کند درجات مختلفی دارد: «از احساس رضایت ساده‌‌ای که با خوردن یک قطعه نان دارچینی ایجاد می‌شود تا احساس عالی و برتر درک مسئولیت»، و این وظیفه‌ی مربی است که به نوجوان کمک کند تا مراتب والاتری از لذت را درک کند.(+) همین شده که همیشه در کولونی مسئولیتی برای به عهده گرفتن وجود داشته، چه آن زمانی که در ابتدا کولونی یک خرابه ای بیش نبوده و چه زمانی که مارش نظامی و نمایش های تئاتر  در آنجا راه افتاده است.

در انتها من فکر می کنم با این تعریفی که پیتر سنگه از سازمان یادگیرنده ارائه می دهد که «در بطن یک سازمان یادگیرنده یک تغییر ذهنیت نهفته است و در این سازمان افراد در می یابند که چگونه سازنده واقعیات هستند و چگونه می توانند آن را تغییر دهند»، کولونی گورکی یکی از مصادیق سازمان یادگیرنده محسوب می شود.

پینوشت اول: در کولونی گورکی و فلسفه و چارچوب و اسلوب تربیتی آقای ماکارنکو نکات بسیاری نهفته است، به همین دلیل فکر می کنم حتما باید یک بار دیگر این کتاب را بخوانم.

پینوشت دوم: آقای ماکارنکو یک کتاب دیگری هم دارد با عنوان “آموختن برای زیستن” که توسط نشر جوان و با ترجمه ناصر موذن منتشر شده و فکر می کنم چاپ آن تمام شده باشد. البته نسخه ی اینترنتی آن را هم پیدا نکردم. به هرحال بی تاب خواندن این کتاب و شنیدن حرف های بیشتری از آقای ماکارنکو هستم.

 

دستاوردهای سفر

قرار بود در قسمتی دیگر درمورد چیزاهایی که قبل از سفر و در زمان سفر ذهنم را درگیر کرده بود، جداگانه مطلبی بنویسم.این پست می تواند یک جمع بندی برای نوشته های من  محسوب شود:

یک: دستاورد سفر.

از دستاوردهای سفر رفتن، آن هم تنهایی اینست که احساس توانمندی و ارزشمندی را مضاعف می کند و مهارت ارتباطی او را بالا می برد. به عبارت دیگر تنهایی سفر کردن یک روشی است که به آدم یاد می دهدچگونه گلیمش را از آب بیرون بکشد

دو:مشکلات عکاسی مستند

عکاسی از سوژه های انسانی در بافت شهری بسیار سخت است. ، راستش خودم هم فکر می کنم یک شکلی از تجاوز به حریم شخصی دیگران محسوب می شود و به همین دلیل برای من عکاسی از مردم رشت بسیار مشکل بود. مخصوصا وقتی دوربین دیجیتال داشته باشی، در اینصورت مساله دیگری هم افزوده می شود، مخاطب سریع متوجه حضور عکاس و دوربینش می شود. و همینست که یا ژست می گیرد که آن لحظه ناب از دست می رود یا ناراحت می شود که این دوربین ها و لنزها برایمان زندگی نمی گذارند!

در کل فکر می کنم لازمه سبک مستند، ملازمت یک دوربین آنالوگ و مهارت های ارتباطی قوی باشد.

با همه این سختی ها چیزی که به من جسارت داد برای عکاسی از مردم شهر، تجلی و ظهورِ شورِ زندگی آنان بود راستش به سرم زد یک روزی یک نمایشگاه از شور زندگی که در اقوام مختلف ایران نمایان است برپا کنم.

سه: حماقت با جسارت فرق دارد.

تنهایی سفر کردن از نوع جسارت است، اما اگر بدون مدیریت و برنامه ریزی عمل کنی می تواند این جسارت تبدیل به حماقت شود.راستش به عنوان کسی که دومین سفرش را تنهایی آغاز می کرد، قطعا نگران بودم که اتفاق ناخوشایندی شیرینی این سفر را به کامم تلخ کند . همین هم سبب شدبا اینکه دوست داشتم بیشتر بمانم و یا جاهای متنوع تری بروم، اما حتی در زمان بندی هم از برنامه ای که رفیق اهل سفر چیده بود تخطی نکردم.و خب خوش هم گذشت:)

چهار: و اما آزادی

من دربرابر کسانی که می گویند طبیعت، سنت،مذهب و جامعه به زنان ظلم کرده، می گویم باشد اصلا شما درست می گویید اما راه حل عملی چیست؟ حسرت بخوریم و نقش قربانی جنسیت مان را بازی کنیم و همه آن هایی که نام بردی  را مقصر بدانیم و یا اینکه بگردیم مرز آن دایره اختیار را پیدا کنیم؟
به نظر من ازادی یعنی قدرت انتخاب و این مستقل از جنسیت است. و قدرت انتخاب بیش از انکه در جامعه بیرونی نمود داشته باشد، باید در ذهن شخص تجلی پیدا کند. باور من این است که اسارت بیش از هرچیز زاییده قیدهای ذهنی ماست که خودمان برای خودمان تعیین می کنیم. قیدهایی از جنس «من نمی توانم»، «من مجبور هستم»، «من زن هستم!» حتا اگر شخصی به من عبارت آخر را بگوید به او می گویم باشد زن باش اما زن توانا باش. اصلا نمی خواهم وارد بحث های دیگری بشوم ، فقط تعریف خودم را می گویم. زن توانا یعنی زنی که در مشکلات و سختی ها و محدودیت ها به مرز دایره اختیاراتش فکر می کند. این که چگونه بتواند آن را بهینه کند. زنی که حسرت نمی خورد فکر می کند. زنی که پشیمان نمی شود و از زن بودنش منزجر نمی شود.
من زن توانا را انسانی می دانم که آرمان های خودش را می شناسد و برای رسیدن به آن ها انتخاب هایش را هوشمندانه مدیریت می کند. بر مهارت هایش می افزاید. زن توان برای من زنی ست که حرکت می کند حتا وقتی احساسات زنانه اش اوج می گیرند.
زن توانا زنیست که احساساتش را دست مایه ضعیف بودنش نمی شناسد بلکه بلد است آن ها را مدیریت کند.
برای من زنی که انتخابش کدبانوگریست و با عشق به فرزند آوری و تربیت فرزندانش میرسد، کتاب می خواند، برمهارت های خانه داری اش می افزاید، با مهرو محبتش همسرش و کودکانش را سیراب می کند، زنی که بدنش را فرسوده نمی کند و حتی از خودش دربرابر سوختگی های آشپزی مراقبت می کند زن تونااست.
همانطور هم زنی که به موفقیت در کسب وکارش فکر می کند، مهارت های شغلی اش را بالا می برد و درحامعه ی اش به شکلی دیگر حضور موثر دارد زن تواناست.
من هر دو این زن ها را می ستایم و همینطور همه زنان توانای دیگر را که قبل از آن که زن بودنشان را بشناسند انسان بودنشان را پذیرفتند و برای آن احترام قائلند.

 

دنیای انعکاس ها، گزارش تصویری یک سفر

من اصولا آدم تجربه گرایی هستم، به این معنی که برای تجربه کردن مخصوصا تجربه ای از جنس سفر بسیار اهمیت قائلم. همین هم شد که وقتی انتشارات، واریز بعد از عید را به حسابم ریخت، اولین تصمیمی که گرفتم این بود که به سفر بروم.

راستش تقریبا یک سال بود که دلم می خواست دنیای انعکاس ها یعنی دریاچه سقالکسار که روستایی از توابع رشت است را ببینم. برای رفتن به آن جا با خیلی از دوستان صحبت کرده بودم اما در نهایت هیچ کدام اعلام آمادگی نکردند. به همین دلیل تصمیم گرفتم خودم بروم. به خصوص که این روزها دلم بیش از هر چیز غرق شدن در یک دنیای بکر و به دور از آدم ها را می خواست.

 این تجربه در واقع دومین تجربه ی سفر تنهایی من محسوب می شود. اولین سفری که تنها همسفرش خودم بودم را اسفند نودوسه رفتم . آن روزها هم نزدیک عید بود و همه در تکاپو برای نو شدن و من به گونه ای دیگر شاید در جست و جوی نو شدن بودم. همین بود که مقصدم را مشهد انتخاب کردم و طوری برنامه ریزی کردم که یک صبح تا عصر در مشهد باشم و بقیه اش هم در راه و البته در قطار باشم.

وقتی یک رفیق اهل سفر داشته باشی، برنامه ریزی برای چنین سفری سخت نیست. و من از این نعمت بی بهره نبودم. ساعت رفت و برگشتم را که به او اعلام کردم، برایم برنامه ریزی کرد و گفت کجاها بروم. الحق هم که کمک هایش بسیار اثربخش بود و خلاصه این سفر یک روزه علاوه بر خستگی زیاد اما به من بسیار خوش گذشت و خوشحالم که جسارت به خرج دادم و آن را تجربه کردم.

در این مطلب می خواهم یک گزارش تصویری از عکس هایی که گرفتم بگذارم ودر مطلب بعد درباره ی چیزهایی که یاد گرفتم و به آن فکر کردم می نویسم. عکس ها درقسمت قاب من هم آپلود می کنم می توانید در اندازه اصلی و با وضوح بهتر آنها را آنجا ببینید.

راستش دلیل اصلی من برای این سفر دیدن این خانه رویایی بود. خانه ای ازجنس سکوت. هرچند بازهم کمی دیر رسیدم و قسمتی از خانه پوسیده شده و خراب شده بود اما باز هم به طرز عجیبی مسحور کننده بود:

تک درختی که در سمت چپ این خانه رویایی جاخوش کرده بود، حس سکوت و تنهایی را مضاعف کرده بود:

هوا آن جا کمی شرجی بود اما کلافه کننده نبود. با این حال مردم هم در وسط هفته خود را از این بهشت بی بهره نکرده بودند و گله به گله آنجا اتراق کرده بودند. البته آن چنان شلوغ هم نبود:

تقریبا چندساعتی عکاسی کردم و یک ساعتی نشستم و هیچ کاری نکردم، جز دیدن آدمها و لذت بردن از این فضای شگفت انگیز. بعد تقریبا ساعت شش که شد طبق برنامه ام پیاده راه افتادم به سمت آسیدشریف، آسید شریف امامزاده ای است در حوالی سقالکسار به گفته ی راننده ای که با او این مسیر را آمدم مردم به او بسیار اعتقاد دارند.در مسیرم با گوشی موبایل و گاهی با دوربین عکس گرفتم:

 

 

این زیبایی گویا محدود به آن دریاچه نمی شد، دنیای انعکاس ها مرزش فراتر بود:

»در امازاده آسید شریف با دخترکوچولوی بانمک و شیرینی هم آشنا شدم که تا از در آمد تو به من گفت : «سلام از آشنایی با شما خوشبختم من اسمم سنا خانومه:)

بعد از اینکه آقای راننده دنبالم آمد ، گفتم مرا به سبزه میدان، میدان اصلی شهر رشت، ببرد، در مسیر آقای راننده بسیار خوش صحبت بود و به گمانم می توانست یک لیدر تور محبوب باشد. اطلاعات تاریخی اش بالا بود و از اینکه چرا من نها آمدم و از کجا آمدم هم هیچ نپرسید.

از او اجازه خواستم و در پایان مسیر از او عکس گرفتم:

سبزه میدان خیلی شلوغ بود ولی نه از آن شلوغی های کلافه کننده، شور زندگی در مردم موج می زد. حسابی در چند ساعت باقی مانده آن جا را گشتم و عکس گرفتم.:

 

این عکس خودم خیلی دوست دارم به گمانم از بهترین هاییست که تا کنون گرفتم . خودش متولد شد، اصلا قصد ثبت چنین عکسی را نداشتم!

تقریبا اذان را گفته بودند اما همچنان آن جا شلوغ بود من هم از بودن در میان مردم آن قدر هیجان زده شده بودم که بساط سه پایه را وسط میدان علم کردم و خلاصه چند شات هم از شب های رشت گرفتم:

تقریبا ساعت نه ونیم ده بود که تصمیم گرفتم از خجالت معده ی مظلومم دربیایم، همین شد که به توصیه رفیق جان به رستوران محرم در منظریه رفتم و یک میرزا قاسمی اصیل هم جای شما خالی نوش جان کردم:)

ساعت یازده با یکی از راننده های آن رستوران به سمت ترمینال رفتم و تا دوازده که بلیط برگشتم بود کتاب شیوه های دیدن جان برجر را خواندم و این تجربه ی سفر را در دفترچه ام ثبت کردم.

در نوشته ی بعدی درمورد چیزهایی که به آن فکر کردم و فهمیدم می نویسم.

روزی خواهد رسید که از همه کس و همه چیز خسته ای و خود را آغشته ی سفر خواهی کرد. سفر برای تو گذاری نرم و آرام خواهد بود از مبدأ تا به مقصد. آغاز راهی است میان بودن و رفتن، دل سپردن و دل کندن.آن زمان که از همه کس و همه چیز بریده ای، این سفر است که نقطه ی آغازی خواهد بود برای رویاهای تو. آن زمان که باید دل برید و رفت، این سفر است که آبستن خاطرات تو خواهد شد….