از خلال نامه ها…

برای مهتاب…

تو هیچ نگفته ای اما من گمان می کنم هیچ گاه دوست خوبی نبوده ام. نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگر. شاید از این جهت که آن زمان که باید می بودم نتوانستم باشم.
همیشه خواسته ام نامه ها و کلمات جور بی معرفتی ام را بکشند و این بار نیز هم. مهتاب سیاه و سفید که باشم، سکوت می شوم. حرفهایم رامی خورم و جمع می شوم در خودم و در تقلا می افتم که خودم را باز یابم. تمام تلاشم اینست که فرو نروم . که ویران نشوم.

برای خودم ستون های محکم و کوچکی میسازم که به آن ها وصل بشوم. و البته که محکم ترین ستونی که مرا از طوفان های زندگی نجات داده “نوشتن” بوده است. گاهی که حوصله نداشته باشم. در ذهنم می نویسم. برای تو یا آدم های دیگر. اما ظاهرم سکوت است. انگار که کلمه ها خودشان را به زحمت بکشانند تا پای گلو اما بعد من بی رحمانه و سرسختانه قورتشان می دهم. بعد هم حرف های نگفته روی گونه هایم می غلتند.
میدانی هیچ اتفاقی نیافتاده اما میزبانی اندوه که نیاز به افتادنِ اتفاقی ندارد. خودش می آید و می نشیند کنارت. دلم می خواهد همه جا جار بزنم حال این روزهایم را، که فراموش شده ام. که خودم را فراموش کرده ام اما نه. نه. نمی توانم. حتا نمی توانم این را با دوستی هم مطرح کنم. قدرت بغض را دست کم گرفته ام انگار.
مانند همیشه کنارت خواهم نشست و دل به دلت خواهم داد و نگاهت خواهم کرد. اما سکوت می کنم. شاید ناراحت کننده باشد اما میدانی مهتاب در عوض خودِ این لحظه ام هستم. حداقل پری سای دروغینی نیستم که رنج را نشناخته باشم. من همان پری هستم که مصرانه لب به کلام نمی گشاید. که می نویسد، عکس می گیرد، سیاه و سفید می شود. حداقل من همان پری سا هستم و تو می توانی به من اعتماد داشته باشی. که من در پیش تو خودم هستم مهتاب. و این خودم است که دوستت دارد.

خواندن ادامه مطالب