پیشه‌ام ساختن است

 

ده روز گذشت و به تعبیری این روزه‌ی رسانه‌ای به پایان رسید. نسبت به ده روز پیش حال خوبی دارم. فکر می‌کنم در این دنیایی که سرعت حرف اول را می‌زند، چنین تامل‌هایی برای من که همیشه از روی دور تند بودن متنفرم و دچار استرس می‌شوم لازم است.

استرس، اضطراب، آشفتگی، تنش همیشه در زندگی من به کرات وجود داشته و راستش را بخواهید همیشه به حال کسانی که بی‌خیال هستند و کیف زندگی و دنیا را می‌کنند، از جهت آسودگی، غبطه می‌خورم. برای من هر تصمیم، هر قدم، هر فکر، هر هدف و هر اتفاق و رویداد و هر احساسی مهم بوده و گاهی با دقتی وسواس‌گونه زمان زیادی برای تفسیر آن وقت گذاشته‌ام.

 دیگران آن را به سخت گرفتنِ زندگی تعبیر می‌کنند اما به هرحال، خوب یا بد، چنین شخصیتی و چنین ویژگی‌ای در من وجود دارد. به جای آن که بخواهم با آن مقابله کنم و آن را از ریشه از خودم جدا کنم، سعی می‌کنم به گونه‌ای مسالمت‌آمیز در خودم حل کنم و به جلو بروم. یکی از مصداق‌هایش این می‌شود که وسط هیاهوی زندگی وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم بناهای فکری، یا انتخاب‌های بیرونی‌ام مال خودم نیست و با سرعتِ‌ دیوانه‌وار زندگی همراه شده‌ام و آجرها را کج می‌گذارم، ترمز دستی را می‌کشم و به خودم چند روزِ معین فرصت برای خراب کردن آنچه که مال خودم نبوده و ساختن آن طور که خودم می‌خواهم هدیه می‌کنم.

در این ده روز، تصمیم گرفتم هر روز یک پاراگراف کوتاه یا یک جمله بنویسم از آن چیزی که آن روز فهمیدم و یادگرفتم. خواستم با این کار سنگ بنای اعتقادات و باورها و افکار خودم را محکم‌تر کنم و هر آنچه که دیگران در ذهن من کاشته‌اند را ویران کنم. راستش را بخواهید فکر می‌کنم این باورها به سانِ خاکی برای بذر تصمیم‌ها و انتخاب‌های آینده‌ام هستند و بارها در زندگی به من ثابت شده که آدمی به تصمیمی که دیگران برای او می‌گیرند متعهد نخواهد ماند؛ ولو اگر به ظاهر خودش آن را گرفته باشد.

 من همیشه اهل ساختن بوده‌ام. چه در دنیای بیرونی که از لحظه‌ها عکس خلق کردم و از کلماتِ بی معنا نوشته‌ای خیال‌انگیز و دوست‌داشتنی آفریدم و چه در دنیای درونیِ خودم که این روزها سعی کردم از رنج و اندوه و سکون چیزی خلق کنم و بیرون بکشم که مایه تلاش و انگیزه‌ی بیشتر برای زندگی باشد. به قول کاموی عزیز در دفتر چهارم یادداشت‌هایش: “این جهان، جهانِ جبران‌هاست” و همین رنج و اندوه هم می‌تواند سبب خیر و شادی گردد.

 

خواندن ادامه مطالب

سر انالحق…

 

ای که از سر انالحق خبری یافته‌ای

چه شوی منکر منصور که بر دار بسوخت

 

تو که احوال دل‌سوختگان می‌دانی

مکن انکار کسی کز غم اینکار بسوخت

 

صبر بسیار مفرمای من سوخته را

که دل ریشم از این صبر جگرخوار بسوخت

 

این غزل را خواجوی کرمانی ساخته است و می‌توانید کامل آن را از اینجا بخوانید.

 

پینوشت: دوستان خوبم، مدتِ کوتاهی مطلبی منتشر نمی‌کنم. شاید ده روز و شاید بیشتر. هرچند دل‌تنگ‌تان خواهم بود.

 

خواندن ادامه مطالب

داستان یک عکس، داستان یک زندگی

اول میز بود و دو صندلی و هیچ.

بعد میز بود و دو صندلی و یک مرد و یک زن.

بعد میز بود و دو صندلی و یک مرد و یک زن و دو لیوان.

بعد میز بود و دو صندلی و مردی که حرف می‌زد و زنی که می‌شنید. که می‌نوشید.

بعد میز بود و دو صندلی و مردی و زنی و عشقی که تکه تکه شد.

بعد میز بود و دو صندلی و و مردی که می‌نوشید و گلوی کلماتی را می‌برید و می‌ریخت روی میز.

بعد میز بود و سکوت بود و اندوه بود و لیوان‌های ناتمام.

بعد میز بود و سنگینی چند عکس و لغزش چند قطه آب شور بر نرمی گونه‌ی زنی.

بعد میز بود و پیشانی مردی که روی آن تکیه می‌زد.

بعد میز بود و آب‌های شوری که از چشم‌هایی روی‌ آن می‌بارید.

بعد میز بود و لیوان‌هایی که کسی لمس‌شان نمی‌کرد.

حالا میز است و دو صندلی خالی و دو لیوان ناتمام و سه عکس بی‌معنا و چند چیز دیگر.

و هزار چیز دیگر.

 

 

پینوشت: متن به قلم مصطفی مستور و عکس به انتخاب کیارنگ علایی از عکاس لهستانی دورتا وربلوفسکا است و از کتاب پرسه در حوالی زندگی گزینش کردم.

خواندن ادامه مطالب

ماه‌ گرفتگی و باز هم تماشای آسمان شب

 

و باز هم تماشای ماه.

این بار در شانزدهم آمرداد یک هزار و سیصد و نودوشش هجری شمسی. 

 و باز هم من که دو ساعتِ تمام به تماشای آسمانِ شب نشستم. 

و مسحور زیبایی‌ها و شگفتگی‌هایش شدم. 

اگر یک شب دختری را در خیابان دیدید که سر به آسمان است، من هستم:)

 

 

پینوشت: عکس‌ را خودم گرفتم و ویرایش کردم:

لنز ۵۰mm STM Canon

 

 

 

خواندن ادامه مطالب

روی مرزِ باریکِ انتخاب

صبح که بیدار شدم به خودم گفتم همه چیز را می‌گذاریم توی صندوقچه فراموشی. انگار که آب از آب تکان نخورده است. پس خیالت راحت باشد. من نمی‌نویسم. صبحانه را در سکوت خوردم و طبق عادت هر روزه شروع کردم به نوشتن صفحات صبحگاهی. تاریخ را که نوشتم آمدم چند سطر پایین تر و بی آنکه به چیزی فکر کنم همه آن چیزهایی را که خودم را از نوشتنش منع کرده بودم به کاغذ آوردم. بدون آنکه بخواهم ترتیبی و آدابی بجویم، هرآنچه در دل تنگم بود و مدت ها در ذهنم رژه می‌رفت را به روی کاغذ آوردم.

آرامش عجیبی بود در حین نوشتن. می دانید شبیه آنکه دیگر هیچ چیزی مهم نباشد. بدون آنکه بخواهی نگران چیزی باشی فقط قلم می‌زنی. در مطلب قبل در پاسخ کامنت یاور مشیرفر دوست خوبم گفتم: چگونه نوشتن مهم است. فکر کنم باید پارامترهایی را در نظر بگیرم. اکنون به این نتیجه رسیدم. که لازم به در نظر گرفتن هیچ پارامتری نیست. همین تنها چیزی است که لازم است.

اینطور می‌شود که حال آدم بعد از نوشتن خوب می شود.

معتقدم رها کردن هیچ چیز در این دنیا به اندازه رها کردن گذشته خودت سخت نیست. شاید علتِ اصرار و فشاری که بر خودم برای نوشتن می آورم، از همینجا نشئت می‌گیرد. من همیشه آدم رها کردن بودم. آدم حرکت، نه آدم ماندن. همین است که دلم می‌خواهد این گذشته و این مرثیه‌ای که روزها و شب‌ها در پی هر اتفاقی گریبانگیرم می شود را با نوشتن رها کنم.

این شد که قسمت اول کتاب زندگی من نوشته شد. البته هنوز نمی‌دانم در نهایت به کجا می‌رود اما بنایم بر کتاب است. حدود سه صفحه  شد به همین دلیل آن را PDF کردم و در لینک زیر قرار دادم. شاید خواندن این نوشته بتواند نشانگر راهی باشد که به مدل ذهنیِ اکنونِ من منجر شد: مدل ذهنیِ نقشِ اول.

مرز باریک انتخاب

 

پینوشت: عکس مربوط به بهار ۱۳۹۳ است. آن زمان نمی‌دانستم چه پاییزِ‌ پرآشوبی در انتظارم است. این عکس را بسیار دوست دارم.

 

 

خواندن ادامه مطالب

بگذار برای بعد…

نوشتن و حرف زدن همیشه برای من سخت بوده. نوشتن و حرف زدن از خود سخت تر. این روزها مدام درگیر هستم که درباره خودم بنویسم یا نه. البته که وبلاگنویسی یعنی از خود نوشتن.

اما حجم زیادی از حرف های نگفته دارم که دلم می خواهد همه شان را بنویسم. از زمانی که یاور مشیرفر کتاب گزارش یک قتل را منتشر کرده، وسوسه شدم که چنین کاری بکنم. بنویسم و همه چیز را رها کنم. شاید نامش را بگذارم عبور از رنج‌ها.

وقتی نوشته ها و دردودل های بچه ها را می خوانم بیشتر دلم می خواهد بنویسم. از خودم. فکر میکنم نوشتن تنها راهیست که آدم را از رنج ها می رهاند.

با همه این دلیل ها و پیام ها اما هنگام نوشتن منصرف می شوم و می‌گویم بگذار برای بعد. اما از این جمله بگذار برای بعد…

خواندن ادامه مطالب

در یک قدمی رنج ها

یک شنبه، هجده تیرماه هزار و سیصد و نودوشش

پایانه اتوبوس‌ر‌انی قم، ساعت هشت صبح

مردی با موهای جوگندمیِ کم پشت، اندامی پت و پهن، چشم های درشت و گرد که سفیدی آن ها زیر نور آفتاب صبحگاهی تابستانی برق میزند، پیرزنی را به همراه زن دیگری و یک پسربچه دوساله به داخل اتوبوس با تشر هدایت می کند.

اصرار دارد که دو ردیف جلوی اتوبوس متعلق به آنان است و گمان دارد که راننده اتوبوس می خواهند حق او را بخورد.

شروع به داد زدن و پرخاش می کند و سعی دارد حق اش را بگیرد. می گوید با سرپرست شرکت اتوبوس‌رانی صحبت کرده و به او قول داده شده که ردیف جلو متعلق به آن ها باشد.

با اینکه ساعت هشت صبح است اما گرمای اتوبوس به طرز عجیبی کلافه کننده است. اتوبوس یک ولوو قدیمیست با صندلی های سفت و سخت و رویه های خاکستری که قاعدتا باید سفید باشند اما کثیفی و ماندگی، رنگ را از آن ها گرفته و تاروپودش را در برخی قسمت ها از هم گسسته است.

راننده اتوبوس به مرد نگاهی از روی خونسردی می کند و انگار که می داند برنده ی بازی است به مرد می گوید بلیطش را تحویل بدهد. مرد شروع به پرخاش می کند که با سرپرست شرکت صحبت کرده و و از او قول گرفته و حالا نباید کسی زیر این قول بزند.

راننده اتوبوس بازهم تکرار می کند بلیط را تحویل بدهد. این بار خشم مرد رنگی از عجز و التماس را نیز به خود می گیرد و با درماندگی که بیشتر به یک بازی مصنوعی می ماند می گوید دو نفرِ همراهش مریض هستند. و راننده اتوبوس باید به او اجازه بدهد که آنجا بنشینند.

راننده اتوبوس از پرخاش های مرد کلافه میشود و می گوید شما بلیطت ساعت۹:۳۰ است و من به شما لطف کرده ام اجازه دادم اتوبوس این ساعت را سوار بشوی. مرد احساس زیر دست بودن به او دست می دهد و با پرخاشی مضاعف اعلام می کند مریض دارد و باید همینجا بنشیند. راننده اتوبوس او را به سمت پله ها راهنمایی می کند و از مرد می خواهد پیاده شود و انتظار دارد مرد رفتار مسالمت آمیز تری پیش بگیرد اما مرد این انتظار را برآورده نمی کند.

در نهایت زنِ همراهِ مرد وارد باری می شود و به مرد با لهجه شمالی تشری می زند و از راننده با لحن ملایم تری در خواست می کند که همان جا بنشینند. راننده مِن و مِن کنان قبول می کند و میگوید من با شما دعوا ندارم! من به شما لطف کردم و الا شما باید یک ساعت دیگر اینجا منتظر می ماندید.

زن تشکر می کند و دوباره به مرد تشری می زند و می گوید با همه دعوا داری! و قسمت آخر را بدون لهجه صحبت می کند. مرد تسلیم می شود یا شاید متوجه اشتباهش می شود. و از راننده معذرت خواهی می کند.

حوالی ساعت دو بعد از ظهر، پیچ و خم  های جاده  فیروزکوه

کودک دو ساله طاقتش از گرما و تکان های شدید اتوبوس طاق می شود و از خواب می پرد و شروع به گریه می کند. زن هرچه سعی می کند نمی تواند او را آرام کند. کمی خشم را چاشنی مهر مادری اش می کند و فرزند را محکم به سینه اش می چسباند تا صدایش اذیت نکند. کودک اما این مهر مادری را گویا نمی خواهد با سماجت بیشتر ناله ی عجز و ناتوانی اش را بلند می کند.

زن خسته می شود و پسرک  را به مرد می سپارد. مرد با او بازی می کند. پنجره را نشان می دهد اما گویا او هم حوصله گریه های یک پسرک را ندارد و نمی تواند آن محبت و آرامشی که کودک می خواهد را به او ببخشد. پسرک هیچ چیز به جز نسیم خنک با چاشنی محبت نمی خواهد، نیازهای طبیعی و انسانی اش را طلب می کند. اما مشخص نیست در پس چهره تکیده و چروک های پر خشم چهره مرد چه چیزی نهفته است که او را مجبور می کند یک سیلی محکم به گوش پسرک بی نوا بزند.

پسرک چند ثانیه بهت برش می دارد . گمان نمی کند جواب نیازهای انسانی اش این بوده باشد. دیگران حواسشان به او پرت می شود. سکوت میشود. برای یک ثانیه. یک ثانیه کش دار. آن مرد هنوز چهره عصبانی دارد و مردمک چشم هایش گشادتر شده و رگ های سرخ کمرنگی آن سفیدی گوشه چشمانش را خط می اندازند. پسرک می ترسد. اما نمی تواند ترسش را وصف کند. از تنها سلاحش استفاده می کند و با تمام وجودش داد می زند و گریه می کند و آن بی رحمی که در پوششی پدرانه پیچیده شده است را پس می زند. همین پسرک دوساله همه آن چیزهایی که مرد را به اینجا کشانده است، تمام ظلم هایی که به مردی شده که عنوان پدری اش را به دوش می کشد با گریه کودکانه اش، با تمام توانش، در پس آن فریاد از ژرفای وجودش محکوم می کند.

زن به خودش می آید. می بیند کودکش را. داد می زند و با گویشی که از آن چیزی فهمیده نمی شود مرد را به تسلیم وا میدارد. مرد انگار متوجه نشده باشد ، متوجه نشده باشد که درد و رنجِ بودن در این دنیا را چگونه دارد به پسرک بی نوایش تحمیل می کند، و تن نحیف و دوساله اش را از همین آغاز، از همان دوسالگی وارد بازی بی رحمانه این دنیای سیاه و کثیف می کند. مرد نا آگاه است. بیشترین تخفیفی که می توان به او داد این است که او ناآگاه است. یا رسم این دنیا را نمی شناسد یا انسانیت اش را به فراموشی سپرده است. از کودکی، از ناتوانی یک کودک، از نیاز های یک کودک، از تنها سلاح یک کودک چیزی نمی فهمد. روزگار او را مچاله کرده، آن قدر خودش را از یاد برده است که بعد از گریه پسرکی که قلب هر انسانی را تکان می دهد و می فشارد هنوز در بهت و تعجب است و می پندارد که حق دارد. حق دارد؟

زن پسرک را این بار با مهر بیشتری آرام می کند. پسرک آرام می شود. خوابش می برد. یک ساعتی در سکوت و مه و گردنه های پر پیچ و خم جاده سپری میشود. پنداری دنیا خواسته دردها و رنج های انسانی را که لابلای گریه های یک کودک در اتوبوسی اسقاط شده آشکار شده است را با سفیدی مه از نظرها دور کند. تا دیگران به زندگی در این دنیا امیدوار باشند. عروس هزار دامادی که آدمیان را اغوا می کند.

پسرک دوباره شروع به گریه می کند. او تازه پا به این دنیا گذاشته و هنوز با رسم و رسوم و سنت های آن آشنا نیست. هنوز در تقلا برای تغییر است. وقتی مرد دوباره کودک را از زن طلب می کند، زن ظاهری اعتماد برانگیز به خودش می گیرد و کودکش را به مرد می سپارد. پسرک گریه اش شدیدتر می شود و این بار مرد باز هم در کارزار انسانیت شکست می خورد. پسر بچه را آنچنان تکان می دهد که ساکت شود اما این بار شک آدمی را بر می انگیزاند که آیا او باور دارد آنچه در دستان محکم و پینه بسته اش قرار دارد یک کودک است نه یک شی نه یک عروسک نه یک مجسمه.

زن طاقتش طاق میشود و با فریادی بلندتر پسرش را می خواهد و مرد پسرک را به پیرزنی که ساکت و صامت در تماشا نشسته است تحویل می دهد. زن پسرش را از پیرزن تحویل نمی گیرد. شاید مطمئن است پیش او جایش امن‌تر است. شاید مطمئن است محبتی را که خودش نتوانسته منتقل کند پیرزن می تواند از پس آن برآید.

در بحبوحه تمام این اتفاقات، مسافران اتوبوس خاموش اند. آن ها که عقب تر نشسته اند خود را به خواب می زنند. چون بااین سروصدا قطعا خواب از چشم هرکسی ربوده می شود. دیگرانی هستند که تاسف می خورند و نچ نچ می کنند. مرد را سرزنش بار نگاهش می کنند.

دختری در گوشه سمت راست اتوبوس در صندلی فرورفته و زمین آدم های اگزوپری را می خواند و گهگاهی چشم به پنجره می دوزد تا شاهد این اتفاقات تلخ نباشد. همان زمین آدم ها برایش کافیست اما گویا باید واقعیت روابط انسانی را با تمام وجودش لمس کند. نمی تواند اشک های روان شده بر گونه هایش را کنترل کند. نمی تواند حجم عظیم احساسات و عواطفش را نادیده بگیرد. نمی تواند از ناتوانی اش شرمنده نباشد. نمی تواند مانع تصاویر رژه رفته جلوی چشمانش باشد.

کم کم تعداد مغازه های کنار جاده بیشتر می شود. گردنه ها پایان می پذیرند. شهر خودش را نشان می دهد. مسافران هریک به نوبت آماده می شوند. اتوبوس بعد از چند بار توقف به قائم شهر میرسد. پیرزن، کودک و مرد و زنی که هرکدام خشمگین تر از دیگری هستند پیاده می شوند. زن پسرش را بغل می کند، جلوتر از همه حرکت می کند.  چمدان چرخ دار را با حرص و خشم روی زمین می کشاند و مرد را هدف تشر ها و ناسزا ها قرار می دهد.

دختر کنار پنجره ردیف سوم هم پیاده می شود. آن اتفاقات آنقدر او را آزرده است که توان تحلیل و قدرت ذهنی را از دست می دهد. همین امر سبب می شود در میان راننده هایی که مسافران بابل را احاطه کرده اند، اعتمادی نابه جا کند و تصمیمی اشتباه بگیرد.

 

خواندن ادامه مطالب

از خلال نامه ها…

برای مهتاب…

تو هیچ نگفته ای اما من گمان می کنم هیچ گاه دوست خوبی نبوده ام. نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگر. شاید از این جهت که آن زمان که باید می بودم نتوانستم باشم.
همیشه خواسته ام نامه ها و کلمات جور بی معرفتی ام را بکشند و این بار نیز هم. مهتاب سیاه و سفید که باشم، سکوت می شوم. حرفهایم رامی خورم و جمع می شوم در خودم و در تقلا می افتم که خودم را باز یابم. تمام تلاشم اینست که فرو نروم . که ویران نشوم.

برای خودم ستون های محکم و کوچکی میسازم که به آن ها وصل بشوم. و البته که محکم ترین ستونی که مرا از طوفان های زندگی نجات داده “نوشتن” بوده است. گاهی که حوصله نداشته باشم. در ذهنم می نویسم. برای تو یا آدم های دیگر. اما ظاهرم سکوت است. انگار که کلمه ها خودشان را به زحمت بکشانند تا پای گلو اما بعد من بی رحمانه و سرسختانه قورتشان می دهم. بعد هم حرف های نگفته روی گونه هایم می غلتند.
میدانی هیچ اتفاقی نیافتاده اما میزبانی اندوه که نیاز به افتادنِ اتفاقی ندارد. خودش می آید و می نشیند کنارت. دلم می خواهد همه جا جار بزنم حال این روزهایم را، که فراموش شده ام. که خودم را فراموش کرده ام اما نه. نه. نمی توانم. حتا نمی توانم این را با دوستی هم مطرح کنم. قدرت بغض را دست کم گرفته ام انگار.
مانند همیشه کنارت خواهم نشست و دل به دلت خواهم داد و نگاهت خواهم کرد. اما سکوت می کنم. شاید ناراحت کننده باشد اما میدانی مهتاب در عوض خودِ این لحظه ام هستم. حداقل پری سای دروغینی نیستم که رنج را نشناخته باشم. من همان پری هستم که مصرانه لب به کلام نمی گشاید. که می نویسد، عکس می گیرد، سیاه و سفید می شود. حداقل من همان پری سا هستم و تو می توانی به من اعتماد داشته باشی. که من در پیش تو خودم هستم مهتاب. و این خودم است که دوستت دارد.

خواندن ادامه مطالب

یک برنامه کاربردی برای شیفتگان آسمان شب

نمیدانم چند نفر در جهان هستند که شیفته ی آسمان شب باشند. چند نفر هستند که نگاه به آسمان همیشه آن ها را مسحور و مجذوب خودش می کند. چند نفر هستند که به ستاره ها فکر می کنند. چند نفر این سوال را از خودشان می پرسند این ستاره ای که اکنون نورش به چشم آن ها میرسد آیا هنوز هم می‌درخشد؟ من همیشه شیفته آسمان شب بودم.

از همان بچگی هم عاشقِ ماه بودم. سوار موتور پدرم که میشدم تعجب می کردم چرا ماه با ما حرکت می کند و چرا پدر من اِنقدر تند نمی رود که ما از ماه جلو بزنیم! یا همیشه دوست داشتم نیوتون وار بیاندیشم! و یادم است در دوران نوجوانی ام مدام به ماه نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم الان ماه دارد به سمت ما سقوط می‌کند! اولین کتابی که در زمینه فیزیک خواندم رویای من برای ستارگان اثر انوشه انصاری بود. و چه قدر او را تحسین می‌کردم و به او غبطه می‌خوردم.
از سال آخر لیسانس کم کم برنامه های رصدی که توسط دانشگاه برگزار میشد را شرکت می‌کردم و تا همین اواخر هر زمانیکه پول داشتم و فرصتش برایم پیش می‌آمد همواره همراه برنامه های رصدی کافه آسترو بودم.

از افتخارات زندگی ام اینست که گذر زهره از خورشید که هر ۱۲۰ سال یک بار اتفاق می‌افتد را با عینک مخصوص دیده ام و همچنین کهکشان آندرومدا را هم دوبار رصد کردم.

خلاصه اینکه آسمان هیچ گاه جذابیتش را برای من از دست نمی‌دهد. اگر شما هم علاقه مند به آسمان شب باشید قطعا از نرم افزارهایی که به مدد تکنولوژی کاویدن ستاره ها و سیارات و صورت فلکی ها را برایمان آسان تر کرده است بی خبر نیستید. یک اَپ قدیمی که من تا همین امروز روی گوشی اندرویدی ام نصب کرده بودم برنامه Star Chart است. به کمک این برنامه شما میتواند گوشی خود را در هر موقعیتی که قرار دارید رو به آسمان بگیرید و در همین لحظه ستاره ها، صورت فلکی ها و احتمالا سیارات و یا سفینه های فضایی که در آسمان بالای سرتان قرار دارند را رصد کنید. این برنامه برای رصد گران بسیار مفید است.

امروز در سایت مدرسه عکاسی دیجیتال به مطلبی برخوردم که یک برنامه دیگر را معرفی کرده بود. نام آن Star Walk2 است و بر روی گوشی های اندرویدی و آیفون قابل نصب است. اما مزیت این برنامه نسبت به Star Chart چیست؟
این برنامه امکانات بیشتری دارد از جمله :

– محیط کاربری بسیار زیبای آن و موزیک سحر انگیزی که به طور خودکار پخش می‌شود و شما را بیش از پیش در آسمان غرق می کند. البته می توانید آن را در قسمت تنظیمات غیر فعال کنید.

– در سمت چپ محیط برنامه یک اسلایدر قرار دارد که شما می توانید آسمان را با طیف های مختلف از طول موج مربوط به اشعه گاما تا طول موج امواج رادیویی مشاهده کنید.


– در گوشه سمت راست برنامه در قسمت بالا می توانید زمانی که می‌خواهید آسمان شب را رصد کنید مشخص کنید. این زمان می تواند مربوط به یک سال آینده نیز باشد!


– همچنین یک اسلایدر در سمت راست هست که با حرکت کردن روی آن می توانید تغییرات آسمان شب را در گذر زمان مشاهده کنید.

– علاوه بر امکان جست و جوی صورت فلکی ها و ستاره ها و سیارات و سفینه های فضایی امکان دیدن گالری عکس های بی نظیرشان و صفحه ویکی پدیای آن ها و مشخصات و قدر و جرم و هم چیز را خلاصه در اختیار دارید.

– یک ویژگی خیلی خیلی هیجان انگیز آن اینست که شما اگر روی قسمت سمت چپ و بالای برنامه را لمس کنید می توانید توسط دوربین موبایلتان محیط برنامه را روی محیط واقعی شبیه سازی کنید برای مثال من این کار را هنگام کار با لپ تاپ انجام دادم.

نمیدانم اکنون عینک هایی هست که بتواند آسمان شب را شبیه سازی کند یا نه ولی اگر در آینده نه چندان دور این اتفاق بیافتد، قطعا من تمام پس اندازم را صرف خریدن این نوع عینک ها می‌کنم.

یک ویدیوی یوتویوب که کار کردن با این برنامه را توضیح داده اینجا می گذارم. (+)

امیدوارم کمتر به آسمان جفا کنیم و بیشتر نگاهش کنیم. قطعا این جهان راز و زمزهای نهفته بسیاری دارد.

خواندن ادامه مطالب

اگر کسی به من بگوید…

اگر کسی به من بگوید استعداد ندارم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید، غیر ممکن است می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید دلتنگم، می گویم بنویس.

تگر کسی به من بگوید بی حوصله هستم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید، در اسارت تن و جانم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید عاشقم، می گویم بنویس.

اگی کسی به من بگوید، مجنونم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید، در تبعیدم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید تنها هستم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید می ترسم، می گویم بنویس.

اگر کسی به من بگوید، دوستی ندارم، می گویم بنویس.

….

من این لیست را به سنت ۱۰۰ مورد ادامه دادم، و در آخر به این نتیجه رسیدم:

اگر کسی به من بگوید شاه کلید مشکلات؟ می گویم بنویس.

نوشتن آنچه که در درون ما می گذرد را آشکار می کند و جواب همه سوال ها درون ماست.

خواندن ادامه مطالب