دسته: روایت ها

قصه چشم‌هایی که قاب نشدند

 

قصه چشم‌هایی که قاب نشدند-چشمانش

 

پیش‌نوشت: این قصه واقعیست و در اتوبان قم تهران اتفاق افتاده است.

چشمانش را به من دوخته بود. وقتی سر برمی‌گرداندم که از سکونِ بیابان خلاص شوم، در میانه راه  نگاهم به او برخوردم. چشمانش مرا متوقف کرد. با یک نگاه سریعا او را ورانداز کردم. جمع شده بود روی صندلی اتوبوس و تمام بدنش را پیچانده بود در چارقدی مشکی. چادر کمی پایین‌تر از شقیقه‌ی سمت چپ تا گونه‌ی راستش ادامه داشت و مقنعه مشکی‌اش به اندازه یک نیم دایره از پیشانیش را در معرض دید قرار می‌داد.

با این‌حال تنها چشم‌ها بود که خودنمایی میکرد. چشمانی افسون‌گر که به ناخوداگاه اسیرت می‌کردند. در یک لحظه نقطه قوی چشمانش برایم جالب شد. در همان حال دوربین را اندکی بالا آوردم. نباید می فهمید وگرنه همه چیز خراب می‌شد. باید ماهرانه نقطه قوی چشمانش را در خط یک سوم قرار می‌دادم. عجب عکسی می‌شد. مخاطب را قطعا پای عکس میخکوب می‌کرد. همانطور که با من این کار را کرده بود. دوربین را که کمی بالاتر آوردم، ترسیدم. نه. عکس گرفتن در این حالت اشتباه بود. خوب نمی‌شد. تیزی نگاهش آن‌چنان بُرنده بود که قدرت هرگونه حرکتی را از من سلب کرده بود. ناگزیر شدم اسلحه ام را پایین بیاورم. او چون شکارچی مصمم مرا می‌پایید و نمی‌گذاشت حرکت اضافی دیگری انجام بدهم. در چشمانش خیره شدم و خواستم با لبخند کم‌رنگی، چاشنی صمیمیت را به فضای‌ بین‌مان اضافه کنم. شاید این ‌طوری می‌شد نقش‌مان را عوض کنم. من بشوم شکارچی و او طعمه  و در نهایت لمس کردن دکمه دوربین موبایل و تمام. اما نشد. سمج بود و قدرت زنانه‌ی خاصی داشت که جذابش می‌کرد. تعجب می‌کردم. نُه سالش بیشتر نباید باشد. یک کودک در چنین سنی چگونه می‌توانست مرا این گونه به بازی دهد و پریشان و حیرانم کند؟

این قدرت زنانه از چه کسی به او ارث رسیده بود؟ از کجا یادگرفته بود؟ فکر می‌کردم بزرگتر که بشود، چه زنی از آب درمی‌آید! قطعا هیچ مردی نمی‌توانست در برابر این چشمانِ به رنگ شب تاب بیاورد.

خسته شده بودم، معذب بودم، گیر افتاده بودم، نمی‌توانستم از بند چشمانش رها بشوم. هیچ راهی پیش پایم نبود. لبخند هم که آخرین حربه‌ام بود سودی نداشت. نه تنها صمیمت را اضافه نکرده بود، که چهره‌ام را مضحک‌تر هم کرده بود.

اما بخت تصمیم گرفت با من یار باشد.

آرام آرام چشمهایش گرم شد. پلک‌هایش روی هم افتاد. گاهی به زور آن‌ها را باز می‌کرد تا ببیند طعمه‌اش در چه وضعیتی است. می‌خواست مرا بپاید که از دست او نگریخته باشم. فرصت را غنیمت شمردم. تصمیم گرفتم در یک لحظه که پلک‌هایش را بست، نگاهم را برگردانم و دیگر به او نگاه نکنم. پلک اول طولانی شد، پلک دوم طولانی تر، لعنتی، من هنوز او را نگاه می‌کردم. ناتوان شده بودم. چرا نمی‌توانستم او را نگاه نکنم؟ چرا از فرصت استفاده نمی‌کردم؟ درست مثل وقتی که در کابوس هستی و و با تمام قدرت  سعی می‌کنی فریاد بزنی و خودت را خلاص کنی، اما نمی‌شود. حالا هم نمی‌شد. جادوی چشمانش افسونم کرده بود.

در یک لحظه تمام توانم را در پلک‌هایم خلاصه کردم، آن‌ها را چند ثانیه بستم و بعد به سمت پنجره چرخیدم. پلک‌هایم را که باز کردم. بیابان بود. خالیِ خالی.

 

داستان یک عکس، داستان یک زندگی

اول میز بود و دو صندلی و هیچ.

بعد میز بود و دو صندلی و یک مرد و یک زن.

بعد میز بود و دو صندلی و یک مرد و یک زن و دو لیوان.

بعد میز بود و دو صندلی و مردی که حرف می‌زد و زنی که می‌شنید. که می‌نوشید.

بعد میز بود و دو صندلی و مردی و زنی و عشقی که تکه تکه شد.

بعد میز بود و دو صندلی و و مردی که می‌نوشید و گلوی کلماتی را می‌برید و می‌ریخت روی میز.

بعد میز بود و سکوت بود و اندوه بود و لیوان‌های ناتمام.

بعد میز بود و سنگینی چند عکس و لغزش چند قطه آب شور بر نرمی گونه‌ی زنی.

بعد میز بود و پیشانی مردی که روی آن تکیه می‌زد.

بعد میز بود و آب‌های شوری که از چشم‌هایی روی‌ آن می‌بارید.

بعد میز بود و لیوان‌هایی که کسی لمس‌شان نمی‌کرد.

حالا میز است و دو صندلی خالی و دو لیوان ناتمام و سه عکس بی‌معنا و چند چیز دیگر.

و هزار چیز دیگر.

 

 

پینوشت: متن به قلم مصطفی مستور و عکس به انتخاب کیارنگ علایی از عکاس لهستانی دورتا وربلوفسکا است و از کتاب پرسه در حوالی زندگی گزینش کردم.

آتنا و آتناها

ساعت سه بعد از ظهر است. آفتاب گرم تابستانی رحم نمی کند. در کوچه ای خلوت دو دختر چهار و پنج ساله مقابل خانه هایشان بازی می کنند. صدای خنده های دخترانه شان کوچه را پر می کند. از دور مردی با موهای سیاه و ریش های بلند سوار بر یک موتور گازی از راه می رسد. مقابل آن دو دختر می ایستد و بعد از کمی سوال می پرسد خانه فلانی کجاست. دخترها کمی من و من می کنند و جواب می دهند. نمی دانند. خانه ی خودشان را نشان می دهند و همسایه هایشان را اما از آن آدرسی که مرد خواسته چیزی نمی دانند.

مرد با آن ها گرم گفت و گو می شود. کنار خانه ی یکی از آن ها یک راهروی دالان مانند تاریکی کشیده شده است. مرد دخترها را به آنجا می کشاند. گویا آن اطراف را خوب می شناسد. یکی از آن دخترها کنار آن مرد به دیوار تکیه می دهد و دیگری مقابل آن مرد می ایستد. کمی بعد که می گذرد آن دختری که مقابل مرد ایستاده از آن دالان بیرون می رود و وقتی که دختر کناری هم می خواهد از آن دالان بیرون برود مرد او را با ضرب دستی میگیرد و مانعش می شود. دخترک ترسیده و شروع به جیغ و داد می کند. مرد سعی دارد لباس آن دخترک را در بیاورد دخترک مقاومت می کند و به جیغ  و دادهایش ادامه می دهد.  دخترک در دستان مرد تقلا می کند. ترسیده و جیغ می زند و تنها جیغ می زند. مرد گویا می ترسد همسایه ها از جیغ های دخترک بیرون بیایند. بلند میشود دست دخترک را می گیرد که با خود ببرد اما دخترک با تمام قدرتی که در یک دختر چهار ساله وجود دارد دستش را از دستان آن مرد بیرون می کشد. مرد رحم می کند یا می ترسد مشخص نیست اما دخترک را رها می کند. دخترک به خانه اش می رسد در را محکم و محکم و محکم می کوبد. مادر و مادربزرگش در را با وحشت باز می کنند. و می پرسند چی شده؟ دخترک وحشت کرده، از گریه نفسش بند می آید، هیچ حرفی نمی تواند بزند. فقط جیغ می کشد و گریه می کند.

چند روز بعد خبر در بین همسایه های نزدیک می پیچد. و مثل تمام خبرهای دیگر بعد از چند وقت از یاد همه می رود. همه فراموش می کنند. و نمی دانند که خاطره آن روز ظهر هیچ گاه دخترک را رها نمی کند.

آن دخترک چهار ساله من بودم. همه مان می دانیم این اتفاقات در اطراف ما زیاد است. اما نمی دانیم زیاد یعنی چه قدر. شاید باور نکنیم که یک دختر بیست و پنج ساله وبلاگنویس عاشق فیزیک وعکاسی هم می تواند جزو هزاران دخترکی باشد که این حادثه را از سر گذرانده اند و دست بر قضا جان سالم به در برده اند. دیگران و حتی پدر و مادرش هم آن را از سر ترس و آبرو به جایی گزارش نداده اند و آن دخترک چهار ساله تا بیست و پنج سالگی اش از آن اتفاق جایی نمی نویسد. حتی در دفتر خاطرات خودش.

اما چرا امروز تصمیم گرفتم این ماجرا را بنویسم؟

دلیل اول: خواستم بگویم این اتفاقات تلخ واقعا فراگیرتر از آن چیزی است که در روزنامه و مجله ای می خوانیم و در اینستاگرام و تلگرام بازتاب می دهیم: آمار تجاوز و آزار جنسی کودکان بالاست. این جمله را می خوانیم و باور نمی کنیم که آمار گزارش شده بالاست و چه کسی از آمار گزارش نشده خبر دارد؟

دلیل دوم: معمولا بعد از اینکه چنین اتفاقی می افتد و همه درباره آن صحبت می کنند و به این فکر می کنند که باید آسیب شناسی اجتماعی بشود و دنبال دلیل ها و راه حل ها می گردند. و بارها در رسانه های مختلف اعلام می کنند باید گزارش بدهید. اما هنوز این اتفاق نمی افتد. و چرا به دنبال دلیل اینکه چرا گزارش نمی شود نمی گردیم؟ چرا جلوتر نمی رویم؟ من نمی دانم چگونه اما می دانم این راه حل هایی که “اعلام کنید و گزارش کنید” مثل تمام راه حل های اخلاقی دیگر می ماند که بار ها در تلگرام فیلم ها و محتواهای تمسخر آمیز اش بیرون می آید. مثلا می گویند در اتفاقات و شرایط بحرانی گوشی مان را بیرون نیاوریم و فیلم نگیریم اما هم چنان که آن مشکلات حل نشده اند و ما ایرانی ها فلان و بهمان… این مشکلات هم حل نمی شود. هنوز هم خانواده های زیادی و دختران بی شماری آسیب میخورند و گزارش نمی دهند و این آسیب اگر از ذهن آن خانواده پاک بشود از ذهن آن دختر هرگز پاک نمی شود و در آینده نه تنها به یک فرد بلکه به یک جامعه آسیب می زند.

دلیل سوم: وقتی کودکی مورد آزار جنسی با هر شدت و حدتی قرار می گیرد، نطفه ی باوری تلخ و نابود کننده در ذهنش شکل می گیرد که می تواند مانند یک غده سرطانی رشد کند و رشد کند و رشد کند:

من خوب نیستم.

من از دیگران کمتر هستم.

من گناهکارم.

گناه من نابخشودنی است.

هیچ کس مرا دوست ندارد.

این نطفه را هیچ کس نمی بیند. حتی خود کودک هم به آن آگاهانه نگاه نمیکند. یک کودک چهار ساله خودش را از دیگر دوستان و دختران جدا می بیند. فکر می کند تنها برای او چنین اتفاقی افتاده است. در این شرایط وقتی دیگران به اجبار گرد فراموشی روی این اتفاق می پاشند، آن دخترک با آن ترس ها و باورها رشد می کند. هر اتفاقی را دلیل بر ناتوانی اش تفسیر می کند. دلیل بر دوست نداشتنش.

در چنین شرایطی دختر رشد میکند و باور می کند همیشه باید کسی کنار او باشد. مراقبش باشد. از بین بردن این غده سرطانی و این باور به آسانی صورت نمی پذیرد، بنابراین فکر می کنم این که همیشه مراقب آن کودک باشیم و محبت بیش از اندازه به او داشته باشیم هم راه حل مناسبی نیست. اگرچه که محبت به اندازه ای که لازم است از نکات مهم تربیتی به شمار می رود اما در این شرایط خاص تعادلِ ابرازِ محبت از سوی خانواده و اطرافیان به گونه ای که کودک نه خود را تنها بپندارد و نه خود را ناتوان بپندارد و احساس کند به دیگران نیازمند است اهمیت ویژه ای می یابد.

همانطور که این غده سرطانی طی سال ها درون کودک رشد می کند از بین بردن آن هم نیازمند زمان است. حتی زمانی که فرد از آن آگاه می شود باز هم دانستن به معنای ازبین رفتن آن غده نیست.

این ها را نوشتم تا بگویم زمانی که چنین اتفاقی می افتد و یک خانواده یا یک جامعه را درگیر می کند کسی به آینده فکر نمی کند. فکر می کنند این حادثه برای این کودک اتفاق افتاد و تمام. به فکر کودکان آینده باشیم. اما لازم است که آن کودک را هم فراموش نکنیم. به او کمک کنیم رویدادهای آینده زندگی اش را به شکلی تفسیر نکند که آن غده سرطانی رشد کند. اگر در اطرافیانتان کسی را می شناسید که دچار چنین آسیبی شده است و سال ها از آن گذشته، مطمئن باشید آن اتفاق شاید ظاهرا فراموش شده اما آن غده سرطانی در ذهن فرد جا خوش کرده است.

این روزها به این فکر می کنم چیزهای زیادی هست که در پس رگ غیرت هایی که این روزها بیرون می زند باید مورد توجه ویژه قرار بگیرد.

کودکان را فراموش نکنیم. آن ها آیندگانند.

پینوشت: دلیل دیگری هم این نوشته دارد که این روزها به آن رسیدم: خلق آدم را از رنج می رهاند.

 

در یک قدمی رنج ها

یک شنبه، هجده تیرماه هزار و سیصد و نودوشش

پایانه اتوبوس‌ر‌انی قم، ساعت هشت صبح

مردی با موهای جوگندمیِ کم پشت، اندامی پت و پهن، چشم های درشت و گرد که سفیدی آن ها زیر نور آفتاب صبحگاهی تابستانی برق میزند، پیرزنی را به همراه زن دیگری و یک پسربچه دوساله به داخل اتوبوس با تشر هدایت می کند.

اصرار دارد که دو ردیف جلوی اتوبوس متعلق به آنان است و گمان دارد که راننده اتوبوس می خواهند حق او را بخورد.

شروع به داد زدن و پرخاش می کند و سعی دارد حق اش را بگیرد. می گوید با سرپرست شرکت اتوبوس‌رانی صحبت کرده و به او قول داده شده که ردیف جلو متعلق به آن ها باشد.

با اینکه ساعت هشت صبح است اما گرمای اتوبوس به طرز عجیبی کلافه کننده است. اتوبوس یک ولوو قدیمیست با صندلی های سفت و سخت و رویه های خاکستری که قاعدتا باید سفید باشند اما کثیفی و ماندگی، رنگ را از آن ها گرفته و تاروپودش را در برخی قسمت ها از هم گسسته است.

راننده اتوبوس به مرد نگاهی از روی خونسردی می کند و انگار که می داند برنده ی بازی است به مرد می گوید بلیطش را تحویل بدهد. مرد شروع به پرخاش می کند که با سرپرست شرکت صحبت کرده و و از او قول گرفته و حالا نباید کسی زیر این قول بزند.

راننده اتوبوس بازهم تکرار می کند بلیط را تحویل بدهد. این بار خشم مرد رنگی از عجز و التماس را نیز به خود می گیرد و با درماندگی که بیشتر به یک بازی مصنوعی می ماند می گوید دو نفرِ همراهش مریض هستند. و راننده اتوبوس باید به او اجازه بدهد که آنجا بنشینند.

راننده اتوبوس از پرخاش های مرد کلافه میشود و می گوید شما بلیطت ساعت۹:۳۰ است و من به شما لطف کرده ام اجازه دادم اتوبوس این ساعت را سوار بشوی. مرد احساس زیر دست بودن به او دست می دهد و با پرخاشی مضاعف اعلام می کند مریض دارد و باید همینجا بنشیند. راننده اتوبوس او را به سمت پله ها راهنمایی می کند و از مرد می خواهد پیاده شود و انتظار دارد مرد رفتار مسالمت آمیز تری پیش بگیرد اما مرد این انتظار را برآورده نمی کند.

در نهایت زنِ همراهِ مرد وارد باری می شود و به مرد با لهجه شمالی تشری می زند و از راننده با لحن ملایم تری در خواست می کند که همان جا بنشینند. راننده مِن و مِن کنان قبول می کند و میگوید من با شما دعوا ندارم! من به شما لطف کردم و الا شما باید یک ساعت دیگر اینجا منتظر می ماندید.

زن تشکر می کند و دوباره به مرد تشری می زند و می گوید با همه دعوا داری! و قسمت آخر را بدون لهجه صحبت می کند. مرد تسلیم می شود یا شاید متوجه اشتباهش می شود. و از راننده معذرت خواهی می کند.

حوالی ساعت دو بعد از ظهر، پیچ و خم  های جاده  فیروزکوه

کودک دو ساله طاقتش از گرما و تکان های شدید اتوبوس طاق می شود و از خواب می پرد و شروع به گریه می کند. زن هرچه سعی می کند نمی تواند او را آرام کند. کمی خشم را چاشنی مهر مادری اش می کند و فرزند را محکم به سینه اش می چسباند تا صدایش اذیت نکند. کودک اما این مهر مادری را گویا نمی خواهد با سماجت بیشتر ناله ی عجز و ناتوانی اش را بلند می کند.

زن خسته می شود و پسرک  را به مرد می سپارد. مرد با او بازی می کند. پنجره را نشان می دهد اما گویا او هم حوصله گریه های یک پسرک را ندارد و نمی تواند آن محبت و آرامشی که کودک می خواهد را به او ببخشد. پسرک هیچ چیز به جز نسیم خنک با چاشنی محبت نمی خواهد، نیازهای طبیعی و انسانی اش را طلب می کند. اما مشخص نیست در پس چهره تکیده و چروک های پر خشم چهره مرد چه چیزی نهفته است که او را مجبور می کند یک سیلی محکم به گوش پسرک بی نوا بزند.

پسرک چند ثانیه بهت برش می دارد . گمان نمی کند جواب نیازهای انسانی اش این بوده باشد. دیگران حواسشان به او پرت می شود. سکوت میشود. برای یک ثانیه. یک ثانیه کش دار. آن مرد هنوز چهره عصبانی دارد و مردمک چشم هایش گشادتر شده و رگ های سرخ کمرنگی آن سفیدی گوشه چشمانش را خط می اندازند. پسرک می ترسد. اما نمی تواند ترسش را وصف کند. از تنها سلاحش استفاده می کند و با تمام وجودش داد می زند و گریه می کند و آن بی رحمی که در پوششی پدرانه پیچیده شده است را پس می زند. همین پسرک دوساله همه آن چیزهایی که مرد را به اینجا کشانده است، تمام ظلم هایی که به مردی شده که عنوان پدری اش را به دوش می کشد با گریه کودکانه اش، با تمام توانش، در پس آن فریاد از ژرفای وجودش محکوم می کند.

زن به خودش می آید. می بیند کودکش را. داد می زند و با گویشی که از آن چیزی فهمیده نمی شود مرد را به تسلیم وا میدارد. مرد انگار متوجه نشده باشد ، متوجه نشده باشد که درد و رنجِ بودن در این دنیا را چگونه دارد به پسرک بی نوایش تحمیل می کند، و تن نحیف و دوساله اش را از همین آغاز، از همان دوسالگی وارد بازی بی رحمانه این دنیای سیاه و کثیف می کند. مرد نا آگاه است. بیشترین تخفیفی که می توان به او داد این است که او ناآگاه است. یا رسم این دنیا را نمی شناسد یا انسانیت اش را به فراموشی سپرده است. از کودکی، از ناتوانی یک کودک، از نیاز های یک کودک، از تنها سلاح یک کودک چیزی نمی فهمد. روزگار او را مچاله کرده، آن قدر خودش را از یاد برده است که بعد از گریه پسرکی که قلب هر انسانی را تکان می دهد و می فشارد هنوز در بهت و تعجب است و می پندارد که حق دارد. حق دارد؟

زن پسرک را این بار با مهر بیشتری آرام می کند. پسرک آرام می شود. خوابش می برد. یک ساعتی در سکوت و مه و گردنه های پر پیچ و خم جاده سپری میشود. پنداری دنیا خواسته دردها و رنج های انسانی را که لابلای گریه های یک کودک در اتوبوسی اسقاط شده آشکار شده است را با سفیدی مه از نظرها دور کند. تا دیگران به زندگی در این دنیا امیدوار باشند. عروس هزار دامادی که آدمیان را اغوا می کند.

پسرک دوباره شروع به گریه می کند. او تازه پا به این دنیا گذاشته و هنوز با رسم و رسوم و سنت های آن آشنا نیست. هنوز در تقلا برای تغییر است. وقتی مرد دوباره کودک را از زن طلب می کند، زن ظاهری اعتماد برانگیز به خودش می گیرد و کودکش را به مرد می سپارد. پسرک گریه اش شدیدتر می شود و این بار مرد باز هم در کارزار انسانیت شکست می خورد. پسر بچه را آنچنان تکان می دهد که ساکت شود اما این بار شک آدمی را بر می انگیزاند که آیا او باور دارد آنچه در دستان محکم و پینه بسته اش قرار دارد یک کودک است نه یک شی نه یک عروسک نه یک مجسمه.

زن طاقتش طاق میشود و با فریادی بلندتر پسرش را می خواهد و مرد پسرک را به پیرزنی که ساکت و صامت در تماشا نشسته است تحویل می دهد. زن پسرش را از پیرزن تحویل نمی گیرد. شاید مطمئن است پیش او جایش امن‌تر است. شاید مطمئن است محبتی را که خودش نتوانسته منتقل کند پیرزن می تواند از پس آن برآید.

در بحبوحه تمام این اتفاقات، مسافران اتوبوس خاموش اند. آن ها که عقب تر نشسته اند خود را به خواب می زنند. چون بااین سروصدا قطعا خواب از چشم هرکسی ربوده می شود. دیگرانی هستند که تاسف می خورند و نچ نچ می کنند. مرد را سرزنش بار نگاهش می کنند.

دختری در گوشه سمت راست اتوبوس در صندلی فرورفته و زمین آدم های اگزوپری را می خواند و گهگاهی چشم به پنجره می دوزد تا شاهد این اتفاقات تلخ نباشد. همان زمین آدم ها برایش کافیست اما گویا باید واقعیت روابط انسانی را با تمام وجودش لمس کند. نمی تواند اشک های روان شده بر گونه هایش را کنترل کند. نمی تواند حجم عظیم احساسات و عواطفش را نادیده بگیرد. نمی تواند از ناتوانی اش شرمنده نباشد. نمی تواند مانع تصاویر رژه رفته جلوی چشمانش باشد.

کم کم تعداد مغازه های کنار جاده بیشتر می شود. گردنه ها پایان می پذیرند. شهر خودش را نشان می دهد. مسافران هریک به نوبت آماده می شوند. اتوبوس بعد از چند بار توقف به قائم شهر میرسد. پیرزن، کودک و مرد و زنی که هرکدام خشمگین تر از دیگری هستند پیاده می شوند. زن پسرش را بغل می کند، جلوتر از همه حرکت می کند.  چمدان چرخ دار را با حرص و خشم روی زمین می کشاند و مرد را هدف تشر ها و ناسزا ها قرار می دهد.

دختر کنار پنجره ردیف سوم هم پیاده می شود. آن اتفاقات آنقدر او را آزرده است که توان تحلیل و قدرت ذهنی را از دست می دهد. همین امر سبب می شود در میان راننده هایی که مسافران بابل را احاطه کرده اند، اعتمادی نابه جا کند و تصمیمی اشتباه بگیرد.

 

آقای ست گادین این شیب بیخ گلوی ما را گرفته ها!

پیش نوشت: این مطلب شامل چندروایت کوتاه است.

سبک زندگی من؟ تجربه

این روزها خودم را پرت کرده ام میان دنیای کتاب ها. از نظریه انتخاب تا همشهری داستان و از آقای ماکارنکو و تئوری پداگوژیکی اش تا جاناتان آقای باخ و کاوه گلستان. درباره همه شان هم نوشته ام. به جز البته نظریه انتخاب.

این روزها مدام در اتاقم راه می روم و در هر لحظه این فکر از ذهنم عبور می کند که چه طوری؟ چه طوری باز هم سفر بروم؟ سفر آدم را با خودش می برد، به قول دوستی جاده برای آدم بی خانه و کاشانه وطن است. به خودم می قبولانم که نه سبک زندگی من سفر نیست. دلم برای این کنجِ دنج تنگ می شود. اما دوست دارم آنی بزنم زیر همه سبک ها و عقیده ها و باورها و نتیجه گیری هایم. یک کوله جمع کنم از چند کتاب و دفترچه و دوربینم و فقط دور بشوم. بدون موبایل. بدون آنکه نشانه ای باشد که کسی بتواند از من سراغی بگیرد. به این فکر می کنم که اصلا سبک زندگی من تجربه است. خود زندگی برای من تجربه است.

روایتِ یک قدم کوچک

چندی نمی گذرد که دوباره سوال ها به ذهن سرکشم هجوم می آورد. چه طوری عکس بگیرم؟ این روزها که ماه رمضان است و شهرما هم که هرم هورش مثال زذنیست در گرما. همین شده که حبس شدنِ اجباری حس خوبی به من نمی دهد و انگار دست و پایم را بسته اند. و حالا این منم دختری در آستانِ تابستانی گرم که با خودم فکر می کنم، یک قدم کوچک باید بردارم و این یک قدم چه قدر سخت و دشوار است!

تصمیم گرفتم که یک لنز ۵۰ پرایم بخرم. از همان لنزها که مثل چشم خود آدم می ماند. از همان ها که زوم نمی کند و سرش را داخل زندگی مردم فرو نمی کند و خیال همه را راحت نگه می دارد. از همان ها که کمکم می کند بیرون بایستم و آدم ها را نگاه کنم و آن لحظه تاریخی را ثبت و روایت کنم.

گفتم روایت یاد کاوه گلستان افتادم. جایی در کتاب گفته شده بود که کاوه یک مجموعه عکس روسپی، کارگر و مجنون جمع آوری کرده و به نمایش گذاشته. بعد هم فرح پهلوی آمده و دیده و عصبانی شده که ای آقا چرا سیاه نمایی می کنید و فلان. به کاوه گفته تو عکاس خوبی هستی. بیا من به تو پول می دهم برو از تهران و بافت شهری و معماری اش عکاسی کن، کاوه هم قبول نکرده. دست آخر کار را دادند به یک عکاس دیگر و او هم رفته از بازار تجریش عکس گرفته. کاوه هم گفته نگاه کن رفته از تربچه عکس گرفته!

نگاه کاوه به انسان را دوست دارم. به این که خواسته آدم ها را نشان دهد. ببیندشان. همان آدم هایی که هیچ کس به سراغشان نمی آید و تا کسی به آن ها نگاه می کند، از خجالت لپشان گل می اندازد.

آقای ست گادین این شیب بیخ گلوی ما را گرفته ها!

به آقای ست گادین فکر می کنم و شیبش. راستش قرار نبود اینطوری بشود. دلم می خواهد به او بگویم آقای ست گادین این شیب بیخ گلوی ما را گرفته ها! گفتی شیب است، گفتی ولش نکنید موفق می شوید. گفتی فرق بازنده ها و موفق ها این است که آن ها آن یک قدم را می روند. گفته بودی این یک قدم همان شیب است اما نگفته بودی آن که توی دست نوشته های کتابت با خودکار آبی لابد کشیده بودی، فقط یک منحنی بوده و شیب در صحنه ی واقعی زندگی اصلا شبیه منحنی نیست!

به این فکر می کنم که آقای ست گادین از عمد این طوری در کتابش نوشته و تعریف کرده تا آدم ها را در عمل انجام شده قرار بدهد. لابد چون می دانسته اگر واقعیتش را بگوید هیچ کس طرف کتابش نمی رود. همین شده دختری مثل من که چند خط از کتابش تعریف شنیده و از سر ذوق و هیجانش پلک روی هم نزده و کتاب را یکی دوبار خواندن که چه عرض کنم بلعیده، حالا هی شیب زندگی اش را با این منحنی درون کتاب از زوایای متفاوت مقایسه می کند و هرچه می بیند به این نتیجه می رسد که نخیر! تناقض دارد. این اصلا شبیه همان نیست. تازه بماند که چه نکات مرموز دیگری از شیب و زندگی هم مانده که ایشان از خیر گفتنش گذاشته یا به عنوان تمرین زندگی آن را به خواننده اش سپرده. خدایش خیر بدهد!

خیلی دور، خیلی نزدیک

به قول فیلم سازها شاید الان کلوزآپ کرده ام روی گوشه ای از زندگی. همین است که این شیب و قدم کوچک برایم خیلی هراس آور شده! شاید کمی بهتر باشد بروم آن دورها نمای لانگ شات زندگی را ببینم و کمی دلگرم تر شوم. شاید اصلا برای همه این هاست که می نویسم.