در حاشیه درس مدل ذهنی: در ستایش وبلاگ‌نویسی

درباره وبلاگ نویسی و اهمیت آن چند مطلب نوشته بودم. (+ + + +)

در وبلاگ قبلی اشاره کرده بودم که وبلاگ‌نویسی آینه ایست برای خود را دیدن.(+) من فکر می‌کنم بیش از آنکه دیگران در نوشته‌های منتشر شده‌مان مدل ذهنی ما را پیدا کنند، ما خودمان را در نوشته‌هایمان بیشتر می‌شناسیم.

در این زمینه تعبیر آینه دقیقا گویای مطلب است. ما وقتی خودمان را مقابل آینه می‌گذاریم، جزییات چهره و بدن خودمان را بهتر از دیگران و سریعتر از آنها کشف می‌کنیم.

مثال تازه و داغی که می‌توانم بزنم نوشتن کتاب زندگیست که به تازگی آن را شروع کردم. اکنون چیزهای جدیدی را در آن می‌یابم که قبل از نوشتن آن به صورتی کاملا طبیعی در ذهنم جلوه می‌نمود. این روزها که درگیر پروژه مدل ذهنی هستم و هنوز آن را انجام ندادم این دریافت‌ها واقعا موثرند.

به نظر من اتفاقات بزرگی ممکن است در دنیای ما روی بدهد. اتفاقاتی که به ظاهر و حتی به تعبیر دیگران دنیای ما را دگرگون کرده باشد. اما رخ دادن رویدادهای بزرگ دلیل بر ایجاد یک تغییر شگرف در مدل ذهنی ما نمی‌شود. 

به گمانم شناخت مدل ذهنی خودمان یک سکه دو رویه است. یک طرفش لذتِ کشف را دارد و طرف دیگر دردِ فهم را. وقتی آدم اساس بسیاری از تصمیم گیری‌ها و انتخاب‌هایش را درک می کند، آن لحظه‌ای که می‌فهمد و تکه ای از دنیای ناشناخته خودش می‌درخشد، پنداری مرحله‌ای از بازی زندگی را به پایان رسانده باشد و الماس درخشانی از وجودش را به خودش هدیه داده باشند.

حالا الماسی در دست دارد، اگرچه که بدست‌آوردن این الماس حس خوشایندی را در پی دارد اما اکنون این وظیفه را در فرد ایجاد می‌کند که بازی زندگی‌اش را این بار هوشمندانه‌تر ادامه دهد….

خواندن ادامه مطالب

به وبلاگ نویسی عادت کردم

یک:

یکی دو روز پیش در طی اتفاقاتی که برایم افتاد تصمیم گرفتم یک هفته وبلاگنویسی را کنار بگذارم و در طی این مدت نوشته هایم را در پیش نویس ذخیره کنم. البته اتفاقات که می گویم بیشتر شامل درگیری های ذهنی و تردید های من است. تردیدهایی که این روزها بر این باورم پایان پذیر نیستند. چند وقت پیش یک نامه ی بلند بالا برای خودِ‌ ۱۵ ساله ام  نوشته بودم و دوست دارم جایی از آن را برای خودم اینجا تکرار کنم:

پری جانم

تردید هست، همیشه هست. و به قول دوستی این تردید ها تمام ناشدنی اند. چه ۱۵ ساله باشی، چه ۲۵ ساله باشی و چه ۳۷ ساله. همیشه تردید هست. بارها از خودت در مسیر زندگی می پرسی محیط چه قدر روی تو تاثیر می گذارد، بارها حساب کتاب می کنی، و از خودت می پرسی این عملی که درصدد انجامش هستی درست است؟ آیا به تو کمک می کند؟ راه را برایت باز می کند؟ تو را به مسیری که می خواهی هدایت می کند؟ و آیا این زمان که در آن هستی درست ترین زمان برای انجام این کار است؟ یا باید بیشتر صبر کنی؟

و من در این سن به تو می گویم تردید پایان ندارد. همیشه در هر انتخاب و اقدامی که انجام می دهی طعمِ گسِ تردید وجود دارد. شاید تنها یک تصویر مبهم از قله برای خودمان داشته باشیم اما ندانیم که چگونه باید به آن برسیم. گمان کنم اگر کوهنورد بودی این حرف مرا بهتر درک می کردی. به هرحال با ایستادن در دامنه و فقط فکر کردن نمی توانیم بهترین مسیر را پیدا کنیم. چه اینکه تا تجربه نکنیم از کجا می توانیم آن شاهراه را بیابیم؟ پری تجربه و تفکر باید توامان با هم باشد. هرکدام بدون وجود دیگری تو را از مسیرت دور می کند.

دو:

دیروز با دیدن وبسایت بهرام و خبر راه اندازی فروشگاهش نتوانستم  درباره فردی که او را از موفق ترین عکاس های ایرانی و اینستاگرامی میدانم مطلبی منتشر نکنم.(+) اما امروز به هیچ موضوعی فکر نکردم. و تصمیمم بر ننوشتن بود. اما در کمال تعجب متوجه شدم دلم برای وبلاگ نویسی نه تنها تنگ شده که از ننوشتن هم می ترسم.

قبلا هم اشاره کرده بودم نوشتن و به خصوص منتشر کردن یک مطلب نه تنها باعث تقویت مهارت در نویسندگی می شود بلکه راهی برای درست اندیشیدن هم هست. و من امروز فکر می کنم در این مساله وبلاگ نویسی کمک بسیاری به من کرده است. امروز از ننوشتن ترسیدم، از اینکه مبادا ننوشتن سبب شود این عادت فکر کردن را از دست بدهم و نسبت به اتفاقات و مطالعاتی که دارم بی تفاوت بشوم. فکر می کنم نوشتن یکی از راه هاییست که باعث می شود مطالعات روزانه ما در هر حوزه ای یک نتیجه و ثمره داشته باشد. و این ثمره نه تنها به خودمان در آینده کمک می کند بلکه ممکن است برای دیگران هم زمینه ای یا جرقه ای ایجاد کند. درواقع وبلاگ نویسی یک ارتباط زنجیروار از گذشته تا آینده برای ما ایجاد می کند که گاهی این زنجیره ی منحصر به فرد ما با زنجیره ی دیگران هم تلاقی پیدا می کند و گسترش می یابد. (یاد سیستم های پیچیده افتادم!)

سه:

امروز به این نتیجه رسیدم نوشتن واقعا قدرت می آورد، و از آن دسته مهارت هایی است که همزمان هم دستاورد دارد و هم احساس ارزشمندی را می افزاید.اگر کسی به من بگوید عزت نفسم پایین است قطعا به او می گویم وبلاگ نویسی را شروع کن.

چهار:

یک جمله ای دارد رابرت بنچلی که حتما آن را در کتاب قدرت نوشتن شاهین کلانتری خوانده اید:

“پانزده سال طول کشید تا بفهمم استعداد نوشتن ندارم اما دیگر نتوانستم این کار را رها کنم چون بیش از حد معروف شده بودم.”

من هم بعد از چهار ماه فهمیدم نمی توانم وبلاگ نویسی را رها کنم چون به آن عادت کردم.

 

خواندن ادامه مطالب