دسته: تاملات

آموزش و تجربه، دو عصای یادگیری

 

آموزش و تجربه- نقش اول

 

فکر می‌کنم برخی اتفاق‌ها در زندگی رخ می‌دهند تا به آدم درس‌هایی که فراموش کرده یا نادیده گرفته را یادآوری کند. از این نظر که نگاه می‌کنم زندگی را مانند یک معلم سخت‌گیر و بدخلق با یک عینک ته استکانی و ابروهای پرپرشت و گره خورده می‌بینم که دانش‌آموز تنبل و بی‌حواس کلاسش را به خاطر فراموش کردن یا یاد نگرفتن درس‌هایی که می‌دهد سخت تنبیه می‌کند.

تقریباً دو هفتهٔ پیش هنگام کوه‌پیمایی برایم اتفاق ناخوشایندی پیش آمد که اگرچه دچار آسیب جسمی نشدم، اما خاطرهٔ تلخی برایم به جا گذاشت و باعث شد در تمام مدت به آن فکر کنم و مصداق‌های متفاوتش را پیدا کنم و از جنبه های متفاوت به آن نگاه کنم تا در موقعیتی دیگر آن احساس ناکامی را دوباره تجربه نکنم.

(بارها سعی کردم افکارم را بنویسم و آن چیزی نشد که می‌خواستم، اما چون برایم اهمیت دارد کمال‌گرایی را کنار گذاشتم و سعی می‌کنم ساده و روان و به دور از پیچیدگی، آن‌چه که در ذهنم جریان دارد را بنویسم.)

آدم‌های زیادی هستند که شبیه من شیفتهٔ دنیا‌های ناشناخته‌اند، علاقه مند به حرفه ها، کسب‌ و ‌کارها، سرگرمی‌ها و همه آن چیزی که در یک دورنمای خیالی دربرابرشان قد علم کرده است. ناشناخته بودن نه تنها مانع ورود به آن حرفه‌ها یا مهارت‌ها نمی‌شود بلکه خودش یک انگیزاننذهٔ قوی برای شروع است.

ترجیح من و امثال من این است که شناخت همراه با تجربه باشد. یعنی چم و خم کار را حین دست و پنجه نرم کردن با آن یاد بگیرم تا اینکه بخواهم پیش از ورود اطلاعات کسب کنم و با آن آشناتر شوم.

فکر می‌کنم جدا از اینکه شیوه و سبک زندگی یک فرد، اشتیاق به کسب تجربه در دنیای ناشناخته‌ها باشد، بسیاری از افراد از چنین روشی برای ورود به یک حرفه یا کسب و کار  یا یادگیری یک مهارت استفاده می‌کنند.

پدر و مادری را در نظر بگیرید که تربیت فرزندشان را بدون دیدن آموزشی در این زمینه و به تقلید از شیوهٔ پدرمادرشان یا نیاکانشان یا شرایط جامعه پیش می‌گیرند.

یا احتمالاً در میان اطرافیان جوان‌هایی هستند که با معرفی یک دوست وارد کسب و کار بازاری می‌شوند و بر مبنای تجربیات دیگران در این مسیر جلو می‌روند.

من هم برای ورود به دنیای عکاسی، با یک دوربین شروع به کار کردم و روزها در خیابان پرسه می‌زدم و عکس می‌گرفتم تا بتوانم به دکمه‌های دوربینم مسلط شوم.

نمی‌خواهم تجربه کسب کردن را نکوهش کنم که در بسیاری از موارد مؤثر و راهگشاست اما من و افراد دیگر (حتی با وجود تفاوت نگاهمان به زندگی) گاهی سهم آموزش را در یادگیری یک حرفه، کسب و کار، مهارت و … فراموش می‌کنیم. آن هم در عصری که اهمیت آموزش بر کسی پوشیده نیست و منابع آموزشی مفید و البته غیر مفید به وفور در اطرافمان یافت می‌شود. (وارد این مبحث نمی‌شوم که در این دوران بسیاری از این منابع را نباید بخوانیم)

مدت‌ها پیش برای مصاحبهٔ کاری وارد یک سازمانی شدم که یک سایت آموزشی بود و نیاز به تولید کنندهٔ محتوا داشتند. (بعدها از ادامه همکاری با آن‌ها صرف نظر کردم) مدیر مجموعه می‌گفت هیچ کدام از افرادی که آنجا کار می‌کنند، تخصص‌شان و حرفهٔ پیشین‌شان، آن چیزی نبود که اکنون مشغول فعالیت در آن هستند. در واقع با کسب تجربه و آزمون و خطا شروع به فعالیت کردند و توانسته بودند سطح خودشان را ارتقا بدهند. هرچند که از نظر من کپی پیست کردن و برچسب بازنویسی زدن، ارتقای سطح حرفه ای محسوب نمی‌شود.

من نمی‌گویم کسب تجربه لازم نیست. چه اینکه اگر بخواهیم خودمان را تنها در منابع آموزشی به فرض مفید و اثربخش غرق کنیم، دچار کمال‌گرایی و ترس از نقطهٔ شروع خواهیم شد. حرف من این است که تجربه لازم است اما به تنهایی کافی نیست. تجربه به تنهایی نمی‌تواند فرد را به جایگاهی برساند. و چه بسا که تجربه‌های متعدد و آزمون و خطا ممکن است نتیجه‌اش احساس شکست و سرخوردگی باشد.

نکتهٔ دیگری که بر آن تأکید دارم این است که برای ورود به هر حرفه‌ای و ادامه دادن و یادگرفتن و حرکت کردن در آن، حتی‌ اگر آن حرفه حکم سرگرمی را برای ما دارد، باید با دو عصا راه رفت. عصای آموزش و تجربه، توأمان با هم. یادگیری زمانی اتفاق می‌افتد که بیاموزی و همزمان از آموخته‌هایت بهره ببری و اشتباه کنی.

این درس مهمی است که فراموش کردن آن می‌تواند هزینه‌های بزرگی برای ما متحمل شود. از هزینه‌های مالی، جانی و یا حتی عزت نفس‌مان که جزء سرمایه‌های مهم هر فرد است.

یادمان باشد معلم سخت‌گیری با چوب بلندش کمی دورتر ایستاده تا درس‌هایی که خوب یادنگرفتیم را دوباره و چندباره در اشکال متفاوت برایمان تکرار کند! و نگران هزینه‌هایش هم نیست. پس بهتر است شاگرد خوبی باشیم:)

درس‌هایی که طبیعت به آدم یاد می‌دهد

 

 

طبیعت- نقش اول

 

تقریبا یک ماه است که ورزش را در برنامه روزانهٔ خودم قرار دادم و هر روز بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی سی دقیقه ورزش می‌کنم. راستش این اتفاق به صورت ناگهانی افتاد. همیشه می‌خواستم ورزش را جدی‌تر بگیرم و نمیشد. به اصرار یکی از دوستانم زمانی که برای یک سفر طبیعت گردی آماده می‌شدم، باید از لحاظ جسمانی قوی تر می‌شدم و این بود که به کمک یک ویدیو سی دقیقه‌ای ورزش روزانه را شروع کردم.

یکی از اتفاقات خوبی که هنگام ورزش برای آدم می افتد، حس زنده بودن است. (که البته خیلی ها آن را به “سلامتی” تعبیر می‌کنند اما من دوست دارم آن را همان “زنده بودن” بنامم) هنگام ورزش فکر می‌کنم می توانم درونم را شفاف‌تر ببینم، تلاشِ بی‌وقفهٔ قلبم برای خون‌رسانی به قسمت‌های متفاوت و کوبیدن نبضم به دیواره پوست، نوید آن را می‌دهد که بدنم خودش را برای سخت‌ترین فعالیت‌ها آماده کرده است. حجم عظیم هوایی که ریه‌هایم را مثل یک بادکنک پر و خالی می‌کند. کشیدگی عضلات و ماهیچه‌ها مرا آگاه می‌کند قدرت بدنی‌ام می‌تواند بیش از آنچه که فکر می‌کنم باشد.

احساس نشاطی که بعد از ورزش در تنم می‌دوید و حال خوبی که بعد از سفر نصیبم شد مرا بر آن داشت تا به طبیعت‌گردی و کوه‌پیمایی میل پیدا کنم. همین شد که پنجشنبه‌ها را یا در کوه و طبیعت سیر می‌کنم یا اگر فرصتش پیش نیاید در پارک می‌دَوم.

کوه پیمایی از آن دسته ورزش‌های سخت است و اگرچه که من به سطح حرفه‌ای‌اش فکر نمی‌کنم و بیشتر برای آرامش درونی خودم آن را پی می‌گیرم، اما به هر حال نمی‌توان منکر مشکلات و سختی راه شد. هرچند اعتراف می‌کنم که برای من همین سختی انگیزه‌ای برای ادامه دادن آن است.

طبیعت به آدم یاد می‌دهد که صبور باشی. که راه را ادامه دهی، هرچند سنگلاخ باشد و هر چند که طولانی به نظر برسد. طبیعت به آدم یاد می‌دهد گه گاه که خسته ای بنشینی، نفسی تازه کنی و بعد دوباره بلند شوی و حرکت کنی. راه ها‌ی پیچ در پیچ، که گاهی عریض می‌شوند و گاهی باریک، برای من نشانه‌ای از مسیری است که در زندگی باید طی کنم. طبیعت برای من تصویری از زندگیم است که باید آن را به خاطر بسپارم.

هر قدمی که برمی‌دارم، افکار آشفته‌ام را یکی یکی جا می‌گذارم و سبک‌تر می‌شوم. با هر نفس نفس زدن در شیب‌های تند مسیر و قطره قطره عرق ریختن ناآرامی‌ها و پریشانی‌ها را از وجودم می‌کَنم، انگار که روحم را از زنگار ناراحتی‌های روزمره پاک کنم.

گاه که می‌ایستم و از بلندای کوه به مسیر طولانی که طی کرده‌ام نگاه می‌کنم، لبخند رضایتی بر چهره‌ام می‌نشیند و خودم را بیشتر دوست می‌دارم.

وقتی در مسیر، کوه‌نوردی مرا می‌بیند و خدا قوتی می‌گوید یاد آدم‌های مسیر زندگی‌ام می‌‌افتم که مرا حمایت می‌کنند و انگیزه‌ام را برای ادامه دادن بیشتر.

ارمغان‌ای که طبیعت برای آدم‌های صبور و قوی دارد، همان حس رضایت و خرسندی و سبکی و رهاییست که در انتهای مسیر نصیبت می‌شود و به یکباره وجودت را پر میکند. و مگر غیر از این است که همین حس نشانه‌ای برای ادامه زندگی است؟

وجهِ دوست‌نداشتنی عکاسی؛ تسخیر پایان‌ناپذیر جهان با دوربین

 

وجه دوست‌نداشتنی عکاسی؛ تسخیر پایان‌ناپذیر جهان با دوربین- نقش اول

 

مدتیست که عکس نمی‌گیرم یا اگر عکس بگیرم آن را به اشتراک نمی‌گذارم. این اتفاق دلایل زیادی دارد اما یکی از مهمترین‌شان این است که عکس گرفتن و فشردن شاتر راضی‌ام نمی‌کند. درواقع انتظارم از خودم بیشتر از آن چیزی است که این روزها در خودم می‌بینم.

شاید این پرسش که عکاسی واقعا یک هنر است یا نه امروز دیگر جایگاهی نداشته باشد. همه می‌دانیم که عکاسی یکی از شاخه‌های هنری است اما مشکل آن جاست که بسیاری از افرادی که خودآموز و یا با رفتن به کارگاه‌های عکاسی و خریدن تجهیزات وارد این شاخه از هنر می‌شوند به عکاسی به عنوان یک هنر نگاه نمی‌کنند.

در بسیاری از کلاس‌ها، کارگاه‌ها، کورس‌های عکاسی که در وب به وفور یافت می‌شود، چیزی از جنس تکنیک و قاعده به شخص می‌آموزند، حال آن‌که اگر به عکاسی بخواهیم به عنوان یک شاخهٔ هنری نگاه کنیم اولین شرط دید و نگاه هنرمندانه است.

در سخنرانی‌ای که از سوزان سونتاگ در شمارهٔ چهلم مجلهٔ حرفه هنرمند خواندم، آمده بود: مسئله‌ای که الان پیش روست این نیست که عکاسی هنر است یا نه، بلکه پرسش واقعی این است که اگر عکاسی هنر است و از نظر اجتماعی و جامعه شناختی پذیرفته شده است، آیا هنری شبیه سایر هنر‌هاست؟

به نظرم پرسش جالبی را سونتاگ مطرح کرده، این مشکل اساساً در ذات عکاسی نهفته است. دوربین در ابتدا به عنوان ابزاری برای ثبت واقعیات در نظر گرفته می‌شد و بعدها عکاسی وجه هنری خودش را بازیافت. فکر می‌کنم چنین سِیری برای هر کسی که تصمیم می‌گیرد به طور حرفه‌ای وارد عکاسی شود پیش می‌آید. در ابتدا شخص علاقه مند به ثبت روزمره است، حال با قرار دادن سوژه‌ها و موضوع در خطوط تقارن و یا ایجاد پرسپکتیو تصویری که نهایتاً ثبت می‌کند را رنگ و لعابی می‌بخشد، اما آیا هنر به چنین قواعدی محدود می‌شود؟ بدون شک خیر.

در تعریفی که برای هنر به طور عام می‌آید، گفته می شود هنرمند کسی است که آن چیزی که در درونش جریان دارد و به جز خودش کسی از آن آگاه نیست را به منصهٔ ظهور می‌رساند. حال آن‌که قطعاً چند قاعده و تکنیک در چنین ظرف بزرگی با نامِ هنر گم می‌شود.

عکاسی عمیقاَ با تکنولوژی گره خورده است و همین است که سبب بروز چنین تناقض‌هایی می‌شود. برای سایر هنرها اینگونه نیست یا به این شدت نیست.

برای مثال تعداد عکس‌هایی که یک شخص می‌تواند در یک روز ثبت کند بی‌شمار است، در حالی‌که در مورد نقاشی این‌گونه نیست. نقاش برای خلق یک اثر باید به درونی‌ترین و عمیق‌ترین قسمت وجودش سرک بکشد و خلق کند. اصولا خلق و آفرینش از درون فرد می جوشد اما برای عکاسی شما می‌توانید به راحتی با آن چیزی که بیرون و در جهان جریان دارد و دیده می‌شود یک عکس بسازید.

درواقع مسئله‌ای که این روزها مرا درگیر خودش کرده است همین وجه دوست‌نداشتنی عکاسی است. وجه‌ای که به فرد اجازه می‌دهد بدون مرز جهان را با یک دوربین به تسخیر خویش در بیاورد. وجه‌ای که امروزه اینستاگرام گواهِ آن است. در چند ثانیه عکس بگیر و به اشتراک بگذار. عکس تبدیل به کالایی می‌شود که اطلاعاتی از یک بخش از زمان و مکان در اختیار دیگران قرار می‌دهد و در واقع عکس‌ها بیشتر به یک منبع اطلاعاتی و یک منبع مصرفی تبدیل شده‌‌اند. یک نوع مصرف گرایی که از تکنولوژی و سرعت نشئت گرفته و مسیری است که پیش می‌رود.

نمی‌خواهم بحثی در مورد بد بودن یا خوب بودن تکنولوژی داشته باشم، به قول سونتاگ «عکاسی فرم هنری‌ای است که با تکنولوژی گره خورده» و انتظار چنین اتفاقی را هم می‌شد داشت.

در همین شماره از حرفه هنرمند و در همین سخنرانی و مصاحبه‌ای که در ادامه‌ آمده است، سوزان سونتاگ اشاره می‌کند که هنری کارتیه برسون در اواخر عمرش تصمیم گرفته بود بیشتر به نقاشی روی بیاورد و دلیلش را این گونه عنوان کرده که در طول زندگی اش با عکاسی «سریع دیدن» را پرورش داده و حال می‌خواهد آهسته دیدن را تجربه کند.

شاید اکنون این‌گونه فکر کنیم که برای آن‌که به عنوان یک هنر به عکاسی نگاه کنیم، لازم است وارد شاخه های سورئالیستی و فاین‌آرت شویم اما هنرمندانه دیدن محدود به یک شاخه خاص در عکاسی نمی‌شود. اصلِ اول عکاسی به عنوان یک هنر بصری، هنرمندانه دیدن است. و یک عکاس در جایگاه یک هنرمند در ابتدا باید هنرمندانه دیدن را یاد بگیرد.

البته من با سواد ناچیزی که دارم فکر می‌کنم که هنر چیزی نیست که بخواهیم به دیگری یاد بدهیم، چراکه هنر از درون هنرمند می‌جوشد و در واقع تجربه منحصر به فرد هنرمند است، اما قطعاَ کتاب‌ها و مطالعات افراد می‌تواند اثربخش باشد.

این روزها باید بیشتر درگیر مطالعه باشم و سواد بصری‌ام را افزایش دهم.

پینوشت: عکسی که در ابتدا می‌بینید را ادوارد واتسون از یک فلفل دلمه گرفته است.

 

مطلب مرتبط:  چرا اینستاگرام را دوست ندارم؟

یادداشت کوتاه: هنر، فلسفه، علم ؟

 

هنر فلسفه علم

 

هنر روح را نوازش می‌دهد، فلسفه ذهن را شلاق می‌زند و علم جسم را تشریح می‌کند.

من میان هنر و فلسفه و علم دست و پا می‌زنم. می‌دانم هیچ کدام از آن‌ها به تنهایی مرا راضی نگه نمی‌دارد. علم نتوانست مرا پابند کند، تشریح و مشاهدهٔ آن‌چه که پیشِ رویم بود برایم کافی نبود، ظرفی بزرگتر می‌خواستم و به ناچار در فلسفه شیرجه زدم! فلسفه سخت بود، آزار دیدم، زخمی شدم، آشفته شدم، و بعد آغوش مهربانانهٔ هنر بود که مرا تسکین داد.

با این حال گاه دلم برای فلسفه تنگ می‌شود، برای سخت فکر کردن، و البته گاه دوست دارم جهان اطراف را چون کودکی بازیگوش و کنجکاو بکاوم و در عدد و فرمول غلت بزنم.

اما….اما حسابِ هنر جداست. لطافتِ هنر است که روح را آرام می کند.

 

 

عکاسی یا ادبیات؟

 

عکاسی یا ادبیات

 

پیش‌نوشت: در جایگاه کسی که به ادبیات و عکاسی علاقه دارم، سؤالی که این روزها ذهنم را مشغول کرده،  موضع عکس در برابر یک نوشته یا یک متن ادبی است. کدام یک از این دو اثرگذارتر هستند و من ترجیح می‌دهم از کدام یک از آن‌ها برای انتقال آنچه برایم حائز اهمیت است بهره ببرم؟ و البته کدام یک می‌تواند مرا در بیان اندیشه‌ها وعواطفم یاری کند؟

نوشته‌ی زیر بخشی از مواردیست که در حین پرسیدن این سوال به ذهنم آمد.

****

احتمالاً شما هم با من موافق باشید که مرز و حدود این پرسش بسیار گسترده است. قطعاً نمی‌توان یکی از این دو حوزه را به عنوان بستری مناسب و قطعی برای بیان اندیشه‌ها و احساسات و به طور کلی آن‌چه که درون فرد می‌گذرد اعلام کرد.

همچنین باید توجه داشته باشیم که آیا مقایسه ادبیات به معنی هر آن‌چه که شامل شعر و نثر است و بدون شک قدمت دیرینه‌ای دارد، با عکاسی که از زمان تولدش بیش از دو یا سه قرن نمی‌گذرد درست و منطقیست و یا اصلاً قیاس‌پذیر است؟

همانطور که می‌دانیم ادبیات پیشینه تاریخی و کهنی دارد، و از دیرباز انسان‌ها با «کلمه» آشنا بوده‌اند و به آن در اشکال متفاوت پرداخته‌اند. امروزه زبان‌های بیشماری اختراع شده‌اند که مردم نه تنها بوسیله‌ی آن سخن می‌گویند بلکه قالب‌های متنوع شعر و نثر را در زبان خودشان وارد کرده‌اند. در واقع به نظرم همین امر سبب می‌شود که انسان‌ها به کلمه به عنوان چیزی که از اوان کودکی با آن آشنا هستند اعتماد و تسلط بیشتری داشته باشند.

عکاسی یک هنر تازه و مدرن است و تقریبا سه قرن از زمان ظهور اولین عکس روی نگاتیو‌های نقره‌ای می‌گذرد. هنری که شاید در برابر ادبیات نتواند قد علم کند. هنری که برای یادگرفتن آن باید وقت و هزینه صرف کرد و نیاز به ابزارآلات متنوع دارد. در صورتی که در مقوله ادبیات یک قلم و یک کاغذ کافیست.

اگرچه که در این روزها تکنولوژی به اندازه‌ای پیشرفت کرده که لازم نیست یک تاریک‌خانه با خود حمل کنیم و تنها با لمس کردن یک دکمه هر کسی می‌تواند یک عکس ثبت کند اما باز هم در برابر کاغذ و قلمی که از کودکی با آن اُخت شده‌ایم، کمی غریب به نظر می‌رسد.

شما همان‌طور که پشت میز خود نشسته‌اید می‌توانید یک نوشته‌ی ادبی خلق کنید یا نقد تاثیرگذاری را بنویسید و دیدگاهتان را به آسانی با مردمان جهان به اشتراک بگذارید. درحالیکه برای خلقِ هنرمندانه‌ی یک عکس یا گرفتن یک عکس اثربخش بر جهان نه تنها باید از اتاق خود خارج شوید بلکه لازم است از ناحیه امن خود هم پا فراتر بگذارید.

ما در ادبیات ابزار قابل دسترس‌تری داریم و علاوه بر آن نمی‌توان به سادگی از پیشرفت‌های قابل توجه‌ای که در این روزگارِ دور و دراز در ادبیات به آن دست‌یافته‌ایم چشم پوشی کرد. منظورم خیل عظیم نویسندگانی است که به نوعی در زبان و سبک خودشان پیشرو بودند.

در مقابل به نظرم، عکاسی هم در همین مدت کوتاه و با تمام سختی‌های مسیر، شایستگی‌اش را به عنوان یک هنر ثابت کرده است.

عکس روایت بخشی از جهان در یک لحظه و یک مکان است، بیننده شاید بیشتر از یک دقیقه به تماشای یک عکس نَنشیند. عکس در همان مدت کوتاه فرصت دارد که بیننده را با خود همراه کند و او را درگیر کند. در حالیکه برای یک متن ادبی چه به صورت شعر و یا نثر خواننده مدت زمان بیشتری را در اختیار دارد. او می‌تواند در این مدت سوار قطار کلمه‌ها شود و به مقصدی که در خیالش مجسم می‌کند برود.

در مورد عکاس و نویسنده هم وضعیت مشابه است. عکاس باید تصمیم بگیرد که یک بخشی از دنیا را چگونه در دوربینش ثبت کند. او تنها یک قابِ چند در چند در اختیار دارد، در حالیکه فضای نویسنده برای همنشینی با کلمات به مراتب بیشتر است.

اما هنوز هم با کمی جست‌وجو می‌توان قدرت عکس‌ها را مشاهده کرد؛ آن زمانی که همه چیز درست سرجای خودش باشد و تنها یک عکاس به عنوان کسی که مهارت هنر بصری را داراست و می‌تواند این زمان را تشخیص دهد، عکسی ثبت می‌کند که تأثیرات اجتماعی و سیاسی فراوانی را به همراه دارد. نمونه‌ی این عکس‌ها در تاریخ کم نیستند.

علاوه بر این فکر می‌کنم با وجود گستردگی کلمات و ابداع زبان‌های مختلف، هنوز که هنوز است برخی از احساسات را نمی‌توان جز با عکس ثبت کرد. حتی اگر هزاران صفحه بنویسیم اما باز هم برای برخی احساساتی که در روح یک انسان در تب و تاب است، هیچ واژه‌ای اختراع نشده و جز به زبانِ عکس و به تصویر درآوردن چشم‌ها و نگاه‌ها نمی‌توان به آن دست یافت. می‌توان آن را درک کرد اما نمی‌توان با کلمات عمق و قدرت آن‌ها را بیان کرد.

شاید اصلا همین علت باشد که ما با وجود کلمه‌ها به سراغ زبان عکس رفتیم. هر اختراعی از یک نیاز سرچشمه می‌گیرد وشاید همین نیاز بوده که ما را به این سمت سوق داده باشد.

****

پی‌نوشت: درباره عکاسی و ادبیات احتمالا بیش از یک نوشته وبلاگ باید پژوهش کرد و تاریخ هر کدام را مطالعه کرد. هرچند قرار نیست به دنبال برتری یک حوزه باشیم. برای من واقعاً این موضوع جالب است که تاریخ این دو را بررسی کنم، چرا که در حین همین نوشته سوال‌های بسیاری به ذهنم رسید. بنابراین خوشحال می‌شوم اگر کتاب‌هایی در این زمینه می‌شناسید به من معرفی کنید.

 

ما آدم‌های چند پتانسیلی!

 

ما آدم‌های چند پتانسیلی

 

عبارتِ «ما آدم‌های چند پتانسیلی» ممکن است در نگاه اول غریب به نظر برسد. اصولا آدم‌ها یک بعدی نیستند، هر شخصی در طول زندگی خود علایق فراوانی دارد، پس این عبارت به چه کسانی اطلاق میشود؟ اجازه دهید به عنوان کسی که معتقدم جز این گروه افراد قرار می‌گیرم از تجربه‌ی خودم شروع کنم:

داستان از آن‌جا شروع شد که در یک عصر پاییزی با دوستم صحبت می‌کردم و به او می‌گفتم با این‌که می‌خواهم از این شاخه به آن‌ شاخه نپرم اما گاهی در زندگی چیزهای پیش رو راضی‌ام نمی‌کند.

وارد حوزه‌ای می‌شوم آن را یاد می‌گیرم به یک جایی می‌رسم که لزوما آن نقطه، قله‌ی یادگیری نیست اما برای من کافیست. انگار هرچه که از نظر خودم لازم بوده را یاد گرفتم. به او گفتم تمام زندگی‌ام را که مرور می‌کنم همین شکلی بوده، انگار هیچ تعهدی نسبت به علاقه‌هایم ندارم. از اینکه آن‌ها را پیگیری کردم پشیمان نیستم، چون با یادگیری هر مهارت، چیزهای زیادی به من افزوده شده است.

با این حال نقطه‌ای هم هست که فکر می‌کنم دیگر راه چالشی برایم ندارد. دیگر آن شور و شوق اولیه را ندارم، از خودم می‌پرسم واقعا می‌خواهم حرفه‌ام باشد و سراغ چیز دیگری نروم؟

زمانی فیزیک می‌خواندم، و همیشه گفته‌ام آن را با عشق خوانده‌ام به طوری که اگر زمان بازگردد باز هم شش سال فیزیک خواهم خواند، زمانی متمم می‌خواندم روزانه سه یا چهار ساعتِ تمام و بدون خستگی! دوره‌ای عکاسی می‌کردم، هر روز بیرون می‌رفتم و عکس می‌گرفتم، یا روزانه می‌نوشتم، ساعت‌ها وقت می‌گذاشتم برای اینکه یک پست وبلاگ بنویسم، و آن چنان حال خوشی را تجربه می‌کردم که هیچ ماده مخدری نمی‌توانست آن را به من بدهد! حالا نه اینکه ناراحت باشم از گذراندن وقتم به یادگیری مهارت‌های مختلف، همان‌طور که درباره فیزیک پشیمان نیستم درباره هیچ کدام از آن‌ها هم پشیمان نیستم.

و البته دوست ندارم هم هیچ کدام از این مهارت‌ها را کنار بگذارم، اما آن عطشی که برای یادگیری داشتم را دیگر تجربه نمی‌کنم. و این‌ گونه است که فکر می کنم چه قدر آدم بی‌تعهدی هستم که هر دم و هر لحظه از یک شاخه به شاخه دیگر می‌پرد!

این احساس مرا نگران کرده بود و بابت آن خودم را سرزنش می‌کردم، تا اینکه به پیشنهاد دوستم ویدیویی از TED را دیدم.

در این ویدیو اِمیلی از تجربه‌ی آدم‌های چند پتانسیلی می‌گوید. آدم‌هایی که در یک حرفه شیرجه می‌زنند، آن را یاد می‌گیرند و تا آن‌جا پیش می‌روند که دیگر برایشان چالشی ایجاد نمی‌کند. بعد از آن دوست دارند حرفه‌ی دیگری را آغاز کنند و در آن کسبِ تجربه کنند.

جامعه چنین سبک و شیوه‌ای را نمی‌پسندد. فرهنگی که امروزه نه تنها بر جامعه‌ی ما بلکه بر جوامع دیگر هم حاکم است، انتخاب یک حرفه و تخصص در آن است. گزینه‌هایی که پیش روی شخص در دوران دبیرستان و دانشگاه قرار می‌گیرد، محدود بوده و والدین ما این محدودیت را در دوران کودکی با پرسیدن سوال «می‌خواهی چه کاره بشوی؟» به ما یادآوری می‌کردند. ما باید یک شغل را انتخاب کنیم و در دانشگاه یک حرفه را برگزینیم و سعی کنیم انتخاب‌مان تا آن‌جا که ممکن است با علاقه و استعداد ما هم‌خوانی داشته باشد.

این فرهنگِ پذیرفته شده در جامعه ماست، حال فرض کنید در وضعیتی باشیم که نتوانیم یک مهارت را انتخاب کنیم و به صورت متمرکز در آن فعالیت کنیم، فرض کنید برایمان تجربه کردن و لذتِ یادگیریِ ناشناخته‌ها اهمیت داشته باشد. در آن صورت اولین سوالی که از ما می‌پرسند این است:

با اصل محدودیت منابع چه می‌کنی؟

منابع ما محدود است، زمان و انرژی و منابع مالی ما آن چنان نیست که بتوانیم در چند رشته متخصص بشویم، در این‌ صورت آیا یادگیری چند حرفه بخش اعظمی از زمان ما (مهمترین منبع) را هدر نمی‌دهد؟

دفاعیه یا سه پاسخی که برای این سوال پیدا کردم:

یک: ترکیب ایده‌ها

معمولا چند پتانسیلی‌ ها ذهن‌ خلاقی دارند و می‌توانند از مهارت‌های مختلف‌شان در ایجاد یک حرفه و کسب و کار نو و بدیع بهره ببرند. برای نمونه، در این ویدیو تد از شاو هانگ و راشل بینکس صحبت می‌شود که از بین علایق مشترکشان یعنی نقشه‌کشی، طراحی داده، ریاضی، سفر کمپانی مشیو (Meshu) را ایجاد کردند. کمپانی که جواهرات را بر اساس الهام از جغرافیا طراحی می‌کند.

دو: از صفر شروع کردن!

یکی دیگر از ویژگی‌های چند پتانسیلی‌ ها که در این ویدیو معرفی شده، یادگیری سریع بود. چنین افرادی معمولا از ورود به یک حوزه ناشناخته نمی‌ترسند و توان ریسک و انطباق‌پذیری بالایی دارند. چون بارها وارد حرفه‌ای شدند که از آن اطلاعات کمی داشتند و به بیان دیگر از صفر شروع کردند. علاوه براین فکر می‌کنم افرادی که چنین ویژگی دارند به قصد تخصص وارد حرفه نمی‌شوند، بلکه به قصد یادگیری و با نگاهِ یک تجربه‌ی جدید آن را آغاز می‌کنند. در نتیجه ترسِ کمتری برای شروع دارند و نیازی هم نمی‌بینند حتما تا انتها و مرز تخصص پیش بروند.

سه: چرا لذت تجربه کردن را از خودمان دریغ کنیم؟

گاهی ما در دامِ فرهنگ جامعه می‌افتیم، همگام با آن حرکت می‌کنیم و چنین می‌پنداریم که هر حرکتی خلافِ آن اشتباه است و یا نتیجه خوبی ندارد. اما چه چیزی در زندگی مهم‌تر از آن است که شکلی از زندگی را انتخاب کنیم که می‌پسندیم نه آن شکلی که برایمان پسندیده شده است؟  فکر می‌کنم این مهمترین اصلِ زندگیست که در این دوران و عصر باید به آن توجه کنیم.

همان طور که در ابتدای این مطلب اشاره کردم، ما آدم‌ها موجوداتِ تک بعدی نیستیم، قطعا هر کدام علایق و مهارت‌های متفاوتی داریم، اما چیزی که در چند پتانسیلی‌ ها پررنگ‌تر دیده می‌شود، شیرجه زدن به حوزه‌های ناشناخته است! هرچند در ابتدا این موضوع شاید مورد پسند خیلی از افراد جامعه قرار نگیرد، یا بزرگترهای ما بگویند بهتر است سبد علایق خودمان را داشته باشیم اما در یک رشته‌ی خاص و در یک مسیر خاص حرکت کنیم.

اما من با این طرز فکر مخالفم. من فکر می‌کنم قرار نیست مسیری به عنوان یک مسیر خوب برای همه معرفی شود. یک شخصی با ویژگی چند پتانسیلی بودن‌اش می‌تواند رشد کند، همان اندازه که یک فرد که در رشته‌ای خاص فعالیت می‌کند.

و به عنوان کلامِ آخر، این مطلب را با هدفِ برتری قرار دادن شیوه‌ای از زندگی به شیوه‌ی دیگر ننوشتم. بلکه تنها خواستم یک سبک از هزاران سبکِ زندگی را معرفی کنم.

 

پینوشت: سایت اِمیلی واپنیک را می‌توانید اینجا  پیدا کنید.

 

سَنگان؛ سحرانگیز، سخت، صامت

 

 

کمی دورتر، دورتر از شهر، شلوغی و دنیای آدم‌ها، مکانیست که در ابتدا زیبایی‌ِ فریبنده‌اش مسحورت می‌کند. مکانی با رنگ‌های تند و آتشین و درختان ردیف شده در دامنِ کوه‌ها و طرح‌های پیچیده‌ی گل‌سنگ‌های تیره که نقش زده‌اند به روی سنگ‌ها تا تو پاییز را با تمام حواسِ پنج‌گانه‌ات درک کنی و این طبیعتِ سحرانگیز را در دلت تحسین کنی.

مکانی با سکوتی دلچسبْ که تنها در رویا دست‌یافتنیست و البته همراه با سمفونی تند و تیزِ باد به وقتِ عبور از پیچ و خم‌های مسیر.

مکانی که برای هرچه بیشتر کشف کردنِ زیبایی‌هایش باید بیشتر و بیشتر بروی، از لابلای سنگ‌ها عبور کنی، روی آن‌ها بلغزی، از میان معابر باریک بگذری و گاه انگشتانت به شاخه‌ی بوته‌های روییده در کنار گذرگاه‌ها گیر کند. انگار که طبیعت دلش نخواهد تو وارد قلمرواش بشوی. انگار که دوست نداشته باشد دستِ بشر گوشه‌هایی از تن و بدن بی‌جانش را لمس کند.

همین است که گاه با سماجت راه را برایت باریک و باریک‌تر می‌کند و در مسیرت چاله‌های عریض و عمیق ایجاد می‌کند. اما به هرحال همیشه این بشر بوده که زور و توان و دانش و کنجکاوی انسانی‌اش طبیعت را مورد حمله قرار داده و با چوب و سنگ و سیمان سخت‌ترین تمهیداتِ او را بی اثر کرده، جاده‌ها را دلش باز کرده و به درونش خزیده است.

برای چه؟

در خوش‌بینانه‌ترین حالت برای دمی‌ آسایش، برای لحظه‌ای از خود بی‌ خود شدن، برای دورشدن از همهمه و هیاهوی هم‌نوعانش و سکنا گزیدن در دلِ طبیعت؛ به سانِ جنینی درون شکمِ مادر.

برای آن که ثابت کند شهربندِ شهر نیست و به اراده‌ای می‌تواند خودش را از بندِ آن برهاند.

***

به هرحال از استعاره و تشبیه و تمثیل که دور شویم باز هم نمی‌توان نقشِ طبیعت را در زندگی انسان نادیده انگاشت. چه اینکه هرچه فکر می‌کنم مکانی آرامش بخش‌تر از طبیعت نمی‌یابم. جایی که بتوان پا به درونِ خود گذاشت و به آرامشِ درون رسید و برای زیستن جنگید.

عکس های زیر را از سَنگان با موبایل گرفته‌ام.

 

 

 

 

 

 

 

برای مرگ این چیز نافهمیدنی

 

هیچ وقت نتوانستم بفهممت. نتوانستم بفهمم چگونه یک آدم، یک زندگی، یک وجود با تمامِ افکار، عواطف، احساسات، باورها را می‌گیری و بعد گرد فراموشی را روی آن آدم می‌پاشی. پوف. تمام می‌شود آن آدم. نیست می‌شود.

چگونه می‌توان این اندازه بی‌رحم بود؟ چگونه می‌توان شور زندگی را در لحظه‌ای و در کسری از ثانیه نابود کرد؟

چگونه می‌توان عشق را به فراموشی بدل کرد؟

هیچ وقت نتوانستم به عنوان پدیده‌ای طبیعی به تو نگاه کنم. هیچ وقت نتوانستم تو را یک پدیده بیانگارم.

همیشه در ذهنم تو موجودی بودی بی‌رحم که یکی یکی آدم‌هایی که دوستشان داشتم، که حتی ندیدمشان، که حتی خواندمشان، که حتی تنها عکسی از آن‌ها دیدم را برمی‌داری و می‌بری و من خشکم می‌زند.

یک زمانی یک جایی نوشته بودم تنها برای انتقام از تو زندگی می‌کنم، برای انتقام از تو وجودم به حرکت در می‌آید، در تکاپوام، تلاش می‌کنم. برای اینکه ثابت کنم تو هیچ چیز نیستی و این زندگیست که قوی‌تر است و این من هستم که قوی ترم. این من هستم که همچنان آدم‌ها را دوست خواهم داشت و به آن‌ها عشق خواهم ورزید. این من هستم که از عشق ورزیدن ناامید نمی‌شوم.

هنوز با تو سر جنگ دارم وتو مصرانه خودت را در خواب‌هایم وارد می‌کنی. می‌دانم می‌خواهی آرامش را از من بگیری. می‌خواهی مرا تسلیم کنی. من اما از تو متنفرم.

بیش از آنکه از تو بترسم، از تو متنفرم. اما از تو هم می‌ترسم. از اینکه می‌دانم روزی مرا هم انتخاب می‌کنی و تمام می‌شود و از من هیچ باقی نمی‌ماند مگر همین کلماتی که در این وقت صبح با بغضی که گلویم را می‌فشارد وارد دنیای عظیم و بی سر و ته وب می‌کنم.

می‌خندی. می‌خندی از سادگی ام. از اینکه فکر می‌کنم اینها می‌ماند و من دارم خودم را اینجا جاودانه می‌کنم. من اما آگاهم. آگاهم به میرا بودنم در پهنه‌ی هستی. آگاهم که در کل این جهان این کلمات هیچ‌اند.

اما صبر کن. اینجا من هستم که به تو لبخند می‌زنم. می‌دانی چرا؟ چون تا زمانی که هستم عشق می‌ورزم. چون عشقی پایان ناپذیر در وجودم نسبت به آدمها و زندگی وجود دارد که اگر چه روزی با من ناپدید می‌شود اما تا زمانی که هستم همچنان شعله‌ور است و می‌جوشد. چون اگر چه تمام می‌شوم اما عشقم بدون مرز است.

پینوشت: به بهانه مرگ فروه ناموری؛ زنی که با سرطان خندید، جنگید، دردکشید و رفت. مرگ خود نویس روسی را تمام کرد.

پینوشت۲: عکس را روزبه روزبهانی گرفته است.

جهانی که در برابر ما قدرت‌نمایی می‌کند

پیش نوشت: این نوشته طولانی‌ست. ابتدا یک خبر رو بررسی می‌کنم و بعد درباره امواج گرانشی صحبت می‌کنم و در ادامه دیدگاه خودم رو می‌نویسم.

خبر: جایزه نوبل فیزیک سال ۲۰۱۷ به طور مشترک به سه دانشمند برای آشکارسازی امواج گرانشی تعلق گرفت که آن‌ها به ترتیب Rainer Weiss و Barry C. Barish وKip S. Thorne  بودند.(+)

پایان نامه کارشناسی ارشد من مروری بر امواج گرانشی و روش آشکارسازی آن بود که توسط این افراد و تیم شان در رصدخانه لایگو (LIGO) انجام گرفت. دیشب رویای ارائه پایان نامه‌ام رو می‌دیدم و میتونید حدس بزنید که خوشحالی این خبر چه اندازه بوده که تونسته به رویای شبانه‌ام هم درز پیدا کنه:)

امواج گرانشی چی هستند و چرامشاهده شون جایزه نوبل به همراه داشته؟

تصمیم گرفتم امروز در موردش توی وبسایت بنویسم و سعی کنم کاری که این آدم‌ها تونستند بعد از صد سال انجام بدهند رو توضیح بدم. صد سال پیش آقای اینشتین معادلات نسبیت عامش رو درآورد و مشهور شد. البته معادلات به تنهایی مشهورش نکردند. معمولا ریاضیات به تنهایی نمی‌تونه باعث شهرت بشه. اما آقای اینشتین انقدر خوش‌شانس بود که فیزیک پیشه‌ها تونستند در طول دوران زندگی‌اش حرفهاش رو با ابزارهای رصدی مشاهده و اثبات کنند.

با این وجود خیلی هم خوش شانس نبود، چون همه حرف‌هاش اون زمان رصد نشد. یکی از اون‌ها امواج گرانشی بود. اینشتین صد سال پیش معادلات امواج گرانشی رو درآورد و گفت همونطور که موج الکترومغناطیس داریم، موج گرانشی هم داریم.

نور یک موج الکترومغناطیسه، یک موج مرئی، اگر همین الان چراغی بالای سرتون روشن هست یا در معرض یک منبع نور مثل خورشید هستید، در واقع شما در معرض یک موج الکترومغناطیس قرار دارید.

موج الکترومغناطیس چرا بوجود میاد؟

اگر بخوام خیلی ساده بگم، چون یک سری بار الکتریکی هستند، که پیوسته در حال حرکت هستند. همین:)

از اونجایی که توی فیزیک خیلی از جاها شبیه همه و فیزیک پیشه‌ها از این بابت باید سپاسگزار طبیعت باشند، امواج گرانشی هم شبیه امواج الکترومغناطیسه اما یک تفاوت وجود داره.

در اینجا اگر دو جرم دور هم بچرخند ما موج گرانشی داریم. و یک تفاوت دیگه، امواج گرانشی خیلی ضعیف تر از امواج الکترومغناطیس هستند. شما همین الان در معرض امواج گرانشی هستید، اما چیزی احساس نمی‌کنید. چرا؟ یک: چون برخلاف امواج الکترومغناطیسی، امواج گرانشی در ناحیه مرئی نیستند و دو: چون خیلی ضعیف هستند.

خب گفتیم امواج گرانشی خیلی ضعیف اند، انقدر ضعیف که صد سال طول کشیده تا اون‌ها رو ببینند. اما چطوری این سه نفر و البته تیم بزرگشون در رصدخانه لایگو تونستند این امواج رو رصد کنند؟ خب این تیم دو تا رصدخانه خیلی بزرگ ساختند. این دو رصد خانه در فاصله‌ی ۳۲۰۰ کیلومتر از هم قرار دارند. هر کدام از این ها یک شکل L مانند داره. این که چرا دو تاساختند واقعا توضیحش فراتر از اینجاست اما اینکه هرکدومشون چطوری کار می‌کنند رو در ادامه میگم.

شکل زیر یک رصد خانه واقعی هست. طول هر کدوم از این بازوهای L مانند، ۱۵ کیلومتر هست.

 

 

 این رصدخانه چطور کار می‌کنه و چطور امواج گرانشی رو آشکار کردند؟

کار خاصی نکردند فقط از چند تا آیینه استفاده کردند:) تو شکل زیر این اتفاق رو به صورت خیلی ساده توضیح میدم.

 

 

دو تا بازو داریم، در انتهای هر بازو یک آیینه به صورت معلق قرار گرفته. (حالا چطوری، مهم نیست) فرض کنید یک نفر در محل تقاطع بازوها کمی دورتر ایستاده و با استفاده از یک لیزر به سمت روبرو نور می تاباند. در مسیرِ حرکتِ نور همونطور که می بینید یک چیزی هست که بهش میگن شکاف دهنده لیزر و کارش اینه که پرتو لیزر رو به طور همزمان به سمت دو بازو هدایت می کنه. اگر هیچ اتفاقی نیافته، این پرتوها توی بازوها حرکت می‌کنند، به آینه‌ها برخورد می‌کنند، انعکاس پیدا می‌کنند و دوباره برمیگردند سر جای اولشون. اما اگر یک اتفاقی بیافته که یکی از آینه ها کمی جابجا بشوند و برای مثال دورتر بشوند (یادمان باشد که آیینه ها معلق هستند)، نور در یکی از بازوها مسیر طولانی تری طی میکنه.

حالا چه اتفاقی ممکنه بیافته؟ مثلا یک موج گرانشی عبور کنه. در این صورت آیینه تکون می خوره و پرتو نور مسیر طولانی تری طی می‌کنه.

اما یک مشکلی وجود داره، یک مشکل همیشگی. امواج گرانشی ضعیف هستند. بنابراین آیینه به مقدار خیلی کوچکی جابجا میشه. می خواهید بدونید چه اندازه ای؟ یک ده هزارم قطر پروتون. دقت کنید پروتون نه اتم!!!

اندازه گیری این فاصله واقعا نیاز به تکنولوژی پیشرفته ای داره و فیزیک پیشه‌ها و البته در کنار مهندس‌ها، تونستند این فاصله رو اندازه گیری کنند و بعد با استفاده از این فاصله و معادلات شون و معادلات اینشتینِ خدا بیامرز، بفهمند این امواج گرانشی مال چه جرم‌هایی بودند. و اون جرم‌ها در چه فاصله‌ای از ما قرار دارند. همین تنها کافیه ما بتونیم اون فاصله رو اندازه بگیریم که البته کار سختی بوده.

این امواج مربوط به چه جرم‌هایی هستند؟

در یکی از رصدهایی که در فوریه ۲۰۱۶ انجام شد، فیزیک پیشه‌ها امواجی را مشاهده کردند که متعلق به برخورد دو تا سیاهچاله با جرم‌های ۳۶ برابر و ۲۹ برابر جرم خورشید بود که در فاصله ی یک بیلیون سال نوری! از ما قرار داشتند. درواقع چه اتفاقی افتاده؟ در یک بیلیون سال نوری آن طرف تر از کهکشان ما، دوتا سیاه چاله با این جرم‌هایی که گفتم دور هم با سرعت بالایی می‌چرخند و در نهایت به هم برخورد می‌کنند و در هم فرو می‌روند و در نهایت یک سیاهچاله با جرم ۶۳ برابر جرم خورشید تشکیل میشه.

برای اینکه بهتر متوجه بشین، ویدیوی زیر که یک شبیه سازی از چنین اتفاقی هست رو می‌تونید مشاهده کنین. البته این ویدیو مربوط به دو تا ستاره نوترونی هست و نه دو سیاه‌چاله. و اون امواجی که ساطع میشه، موج گرانشیه که به صورت شبیه سازی شده قابل مشاهده است.

 

 

قدرت بشر!

وقتی از پایان‌نامه‌ام دفاع می‌کردم، یادمه در انتها با حالت شگفتی بسیار رو کردم به حاضرین و گفتم بشر امروز انقدر توانمند هست که تونسته فاصله‌ای در حد ده هزارم قطر پروتون رو اندازه بگیره و با استفاده از این فاصله کوچک به دوردست‌ها دست پیدا کنه و متوجه بشه در میلیادرها کیلومتر آنطرف‌تر از ما چه اتفاقی می‌افته. و حتی اجرامی که اونجا هستند رو محاسبه کنه. و چه بسا امواج گرانشی بتونند به بشر کمک کنند که بتونه بفهمه در فواصل زمانی دورتر یعنی بیگ بنگ چه اتفاقی افتاده.
اون زمان قدرت تکنولوژی و ساخته‌های دست بشر من رو به شدت حیرت زده کرده بود. من کار تیم لایگو و این سه نفر رو ستایش می‌کنم. فوق العاده بوده. اما الان از یک زاویه دیگه به این قضیه نگاه می‌کنم.

 این جهان است که در برابر ما قدرت نمایی می‌کند.

کافیه یک لحظه سعی کنید مقیاس عظیم مکانی و زمانی جهان رو تصور کنید. عالم از سیزده میلیارد سال پیش (دست کم چیزی که می‌دونیم) تا کنون وجود داشته و تا میلیاردها سال بعد هم ادامه داره. و از نقطه نظر وسعت مکانی تا بینهایت ادامه داره. در این عالم با این وسعت من به عنوان یک گونه انسانی کجا هستم! صرفا در یک برهه کوتاه وارد این دنیا شدم و دارم اون رو میبینم و تا اونجایی که بتونم کشف می‌کنم. من بخشی از این سیستم طبیعی هستم. و جالب اینجاست که برخی آدمها فراموش می‌کنند همه دنیا کره زمین و یا حتا کشورشون نیست.

فکر می‌کنم اگز از نقطه نظر دورتری نگاه کنیم خیلی از مفاهیم از معنا می‌افتند. قدرت، شهرت، برتری جویی و جنگ و سنت‌هایی که اگرچه چند هزار سال هم قدمت داشته باشند اما در برابر مقیاس عالم چیزی نیست.

منظورم این نیست که برخی از این مفاهیم پسندیده نیستند، خیلی از این‌ها غرایز طبیعی ما آدم‌ها هستند، اما می‌خوام بگم وقتی اینطوری نگاه کنیم متوجه میشیم در برابر این عالم هیچ چیز نیستیم و اثری که می‌گذاریم هم در این مقیاس اصلا به حساب نمیاد.
راستش تنها چیزی که بهش فکر می‌کنم اینه که فقط خوبه آدم چنین مقیاسی رو در ذهنش داشته باشه وبهش فکر کنه. شاید با این دیدگاه خیلی از ارزش‌های آدم تغییر کنه. به قول دوستی یک زمانی انسان‌ها زمین رو مرکز عالم می‌دونستند و من فکر می‌کنم این نگاه اگر چه امروز باطله اما هنوز توی ذهن خیلی از آدم‌ها هست. و شاید به شکل بدتری. آدمهایی که خودشون، محیط اطرافشون، سنت‌هاشون، رسم‌هاشون، مذهبشون، همه اونچیزی که هست تصور می‌کنند و نمی‌دونند اون‌ها فقط یک بخش خیلی خیلی کوچیک از جهان هستند.

پینوشت یک: من توضیحاتی که درباره امواج گرانشی دادم رو بسیار ساده شده نوشتم و قطعا در این مدل ساده شده، خطاها و اشتباهاتی وجود داره.
پینوشت دو: نمی‌دونم از این پست چیزی فهمیدین یا نه، قسمت آخر رو بارها پاک کردم و نوشتم، بهانه‌ی این نوشته، شنیدن این خبر و بحثی بود که با یکی از دوستانم داشتم و هرچند که این نگاه احتمالا هنوز خام و ناقصه و بهتره که دقیق‌تر آدم در موردش بنویسه، و در روزهای آتی بیشتر بهش فکر می‌کنم. و البته دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.

 

پیشه‌ام ساختن است

 

ده روز گذشت و به تعبیری این روزه‌ی رسانه‌ای به پایان رسید. نسبت به ده روز پیش حال خوبی دارم. فکر می‌کنم در این دنیایی که سرعت حرف اول را می‌زند، چنین تامل‌هایی برای من که همیشه از روی دور تند بودن متنفرم و دچار استرس می‌شوم لازم است.

استرس، اضطراب، آشفتگی، تنش همیشه در زندگی من به کرات وجود داشته و راستش را بخواهید همیشه به حال کسانی که بی‌خیال هستند و کیف زندگی و دنیا را می‌کنند، از جهت آسودگی، غبطه می‌خورم. برای من هر تصمیم، هر قدم، هر فکر، هر هدف و هر اتفاق و رویداد و هر احساسی مهم بوده و گاهی با دقتی وسواس‌گونه زمان زیادی برای تفسیر آن وقت گذاشته‌ام.

 دیگران آن را به سخت گرفتنِ زندگی تعبیر می‌کنند اما به هرحال، خوب یا بد، چنین شخصیتی و چنین ویژگی‌ای در من وجود دارد. به جای آن که بخواهم با آن مقابله کنم و آن را از ریشه از خودم جدا کنم، سعی می‌کنم به گونه‌ای مسالمت‌آمیز در خودم حل کنم و به جلو بروم. یکی از مصداق‌هایش این می‌شود که وسط هیاهوی زندگی وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم بناهای فکری، یا انتخاب‌های بیرونی‌ام مال خودم نیست و با سرعتِ‌ دیوانه‌وار زندگی همراه شده‌ام و آجرها را کج می‌گذارم، ترمز دستی را می‌کشم و به خودم چند روزِ معین فرصت برای خراب کردن آنچه که مال خودم نبوده و ساختن آن طور که خودم می‌خواهم هدیه می‌کنم.

در این ده روز، تصمیم گرفتم هر روز یک پاراگراف کوتاه یا یک جمله بنویسم از آن چیزی که آن روز فهمیدم و یادگرفتم. خواستم با این کار سنگ بنای اعتقادات و باورها و افکار خودم را محکم‌تر کنم و هر آنچه که دیگران در ذهن من کاشته‌اند را ویران کنم. راستش را بخواهید فکر می‌کنم این باورها به سانِ خاکی برای بذر تصمیم‌ها و انتخاب‌های آینده‌ام هستند و بارها در زندگی به من ثابت شده که آدمی به تصمیمی که دیگران برای او می‌گیرند متعهد نخواهد ماند؛ ولو اگر به ظاهر خودش آن را گرفته باشد.

 من همیشه اهل ساختن بوده‌ام. چه در دنیای بیرونی که از لحظه‌ها عکس خلق کردم و از کلماتِ بی معنا نوشته‌ای خیال‌انگیز و دوست‌داشتنی آفریدم و چه در دنیای درونیِ خودم که این روزها سعی کردم از رنج و اندوه و سکون چیزی خلق کنم و بیرون بکشم که مایه تلاش و انگیزه‌ی بیشتر برای زندگی باشد. به قول کاموی عزیز در دفتر چهارم یادداشت‌هایش: “این جهان، جهانِ جبران‌هاست” و همین رنج و اندوه هم می‌تواند سبب خیر و شادی گردد.