دسته: تاملات

ما آدم‌های چند پتانسیلی!

 

ما آدم‌های چند پتانسیلی

 

عبارتِ «ما آدم‌های چند پتانسیلی» ممکن است در نگاه اول غریب به نظر برسد. اصولا آدم‌ها یک بعدی نیستند، هر شخصی در طول زندگی خود علایق فراوانی دارد، پس این عبارت به چه کسانی اطلاق میشود؟ اجازه دهید به عنوان کسی که معتقدم جز این گروه افراد قرار می‌گیرم از تجربه‌ی خودم شروع کنم:

داستان از آن‌جا شروع شد که در یک عصر پاییزی با دوستم صحبت می‌کردم و به او می‌گفتم با این‌که می‌خواهم از این شاخه به آن‌ شاخه نپرم اما گاهی در زندگی چیزهای پیش رو راضی‌ام نمی‌کند.

وارد حوزه‌ای می‌شوم آن را یاد می‌گیرم به یک جایی می‌رسم که لزوما آن نقطه، قله‌ی یادگیری نیست اما برای من کافیست. انگار هرچه که از نظر خودم لازم بوده را یاد گرفتم. به او گفتم تمام زندگی‌ام را که مرور می‌کنم همین شکلی بوده، انگار هیچ تعهدی نسبت به علاقه‌هایم ندارم. از اینکه آن‌ها را پیگیری کردم پشیمان نیستم، چون با یادگیری هر مهارت، چیزهای زیادی به من افزوده شده است.

با این حال نقطه‌ای هم هست که فکر می‌کنم دیگر راه چالشی برایم ندارد. دیگر آن شور و شوق اولیه را ندارم، از خودم می‌پرسم واقعا می‌خواهم حرفه‌ام باشد و سراغ چیز دیگری نروم؟

زمانی فیزیک می‌خواندم، و همیشه گفته‌ام آن را با عشق خوانده‌ام به طوری که اگر زمان بازگردد باز هم شش سال فیزیک خواهم خواند، زمانی متمم می‌خواندم روزانه سه یا چهار ساعتِ تمام و بدون خستگی! دوره‌ای عکاسی می‌کردم، هر روز بیرون می‌رفتم و عکس می‌گرفتم، یا روزانه می‌نوشتم، ساعت‌ها وقت می‌گذاشتم برای اینکه یک پست وبلاگ بنویسم، و آن چنان حال خوشی را تجربه می‌کردم که هیچ ماده مخدری نمی‌توانست آن را به من بدهد! حالا نه اینکه ناراحت باشم از گذراندن وقتم به یادگیری مهارت‌های مختلف، همان‌طور که درباره فیزیک پشیمان نیستم درباره هیچ کدام از آن‌ها هم پشیمان نیستم.

و البته دوست ندارم هم هیچ کدام از این مهارت‌ها را کنار بگذارم، اما آن عطشی که برای یادگیری داشتم را دیگر تجربه نمی‌کنم. و این‌ گونه است که فکر می کنم چه قدر آدم بی‌تعهدی هستم که هر دم و هر لحظه از یک شاخه به شاخه دیگر می‌پرد!

این احساس مرا نگران کرده بود و بابت آن خودم را سرزنش می‌کردم، تا اینکه به پیشنهاد دوستم ویدیویی از TED را دیدم.

در این ویدیو اِمیلی از تجربه‌ی آدم‌های چند پتانسیلی می‌گوید. آدم‌هایی که در یک حرفه شیرجه می‌زنند، آن را یاد می‌گیرند و تا آن‌جا پیش می‌روند که دیگر برایشان چالشی ایجاد نمی‌کند. بعد از آن دوست دارند حرفه‌ی دیگری را آغاز کنند و در آن کسبِ تجربه کنند.

جامعه چنین سبک و شیوه‌ای را نمی‌پسندد. فرهنگی که امروزه نه تنها بر جامعه‌ی ما بلکه بر جوامع دیگر هم حاکم است، انتخاب یک حرفه و تخصص در آن است. گزینه‌هایی که پیش روی شخص در دوران دبیرستان و دانشگاه قرار می‌گیرد، محدود بوده و والدین ما این محدودیت را در دوران کودکی با پرسیدن سوال «می‌خواهی چه کاره بشوی؟» به ما یادآوری می‌کردند. ما باید یک شغل را انتخاب کنیم و در دانشگاه یک حرفه را برگزینیم و سعی کنیم انتخاب‌مان تا آن‌جا که ممکن است با علاقه و استعداد ما هم‌خوانی داشته باشد.

این فرهنگِ پذیرفته شده در جامعه ماست، حال فرض کنید در وضعیتی باشیم که نتوانیم یک مهارت را انتخاب کنیم و به صورت متمرکز در آن فعالیت کنیم، فرض کنید برایمان تجربه کردن و لذتِ یادگیریِ ناشناخته‌ها اهمیت داشته باشد. در آن صورت اولین سوالی که از ما می‌پرسند این است:

با اصل محدودیت منابع چه می‌کنی؟

منابع ما محدود است، زمان و انرژی و منابع مالی ما آن چنان نیست که بتوانیم در چند رشته متخصص بشویم، در این‌ صورت آیا یادگیری چند حرفه بخش اعظمی از زمان ما (مهمترین منبع) را هدر نمی‌دهد؟

دفاعیه یا سه پاسخی که برای این سوال پیدا کردم:

یک: ترکیب ایده‌ها

معمولا چند پتانسیلی‌ ها ذهن‌ خلاقی دارند و می‌توانند از مهارت‌های مختلف‌شان در ایجاد یک حرفه و کسب و کار نو و بدیع بهره ببرند. برای نمونه، در این ویدیو تد از شاو هانگ و راشل بینکس صحبت می‌شود که از بین علایق مشترکشان یعنی نقشه‌کشی، طراحی داده، ریاضی، سفر کمپانی مشیو (Meshu) را ایجاد کردند. کمپانی که جواهرات را بر اساس الهام از جغرافیا طراحی می‌کند.

دو: از صفر شروع کردن!

یکی دیگر از ویژگی‌های چند پتانسیلی‌ ها که در این ویدیو معرفی شده، یادگیری سریع بود. چنین افرادی معمولا از ورود به یک حوزه ناشناخته نمی‌ترسند و توان ریسک و انطباق‌پذیری بالایی دارند. چون بارها وارد حرفه‌ای شدند که از آن اطلاعات کمی داشتند و به بیان دیگر از صفر شروع کردند. علاوه براین فکر می‌کنم افرادی که چنین ویژگی دارند به قصد تخصص وارد حرفه نمی‌شوند، بلکه به قصد یادگیری و با نگاهِ یک تجربه‌ی جدید آن را آغاز می‌کنند. در نتیجه ترسِ کمتری برای شروع دارند و نیازی هم نمی‌بینند حتما تا انتها و مرز تخصص پیش بروند.

سه: چرا لذت تجربه کردن را از خودمان دریغ کنیم؟

گاهی ما در دامِ فرهنگ جامعه می‌افتیم، همگام با آن حرکت می‌کنیم و چنین می‌پنداریم که هر حرکتی خلافِ آن اشتباه است و یا نتیجه خوبی ندارد. اما چه چیزی در زندگی مهم‌تر از آن است که شکلی از زندگی را انتخاب کنیم که می‌پسندیم نه آن شکلی که برایمان پسندیده شده است؟  فکر می‌کنم این مهمترین اصلِ زندگیست که در این دوران و عصر باید به آن توجه کنیم.

همان طور که در ابتدای این مطلب اشاره کردم، ما آدم‌ها موجوداتِ تک بعدی نیستیم، قطعا هر کدام علایق و مهارت‌های متفاوتی داریم، اما چیزی که در چند پتانسیلی‌ ها پررنگ‌تر دیده می‌شود، شیرجه زدن به حوزه‌های ناشناخته است! هرچند در ابتدا این موضوع شاید مورد پسند خیلی از افراد جامعه قرار نگیرد، یا بزرگترهای ما بگویند بهتر است سبد علایق خودمان را داشته باشیم اما در یک رشته‌ی خاص و در یک مسیر خاص حرکت کنیم.

اما من با این طرز فکر مخالفم. من فکر می‌کنم قرار نیست مسیری به عنوان یک مسیر خوب برای همه معرفی شود. یک شخصی با ویژگی چند پتانسیلی بودن‌اش می‌تواند رشد کند، همان اندازه که یک فرد که در رشته‌ای خاص فعالیت می‌کند.

و به عنوان کلامِ آخر، این مطلب را با هدفِ برتری قرار دادن شیوه‌ای از زندگی به شیوه‌ی دیگر ننوشتم. بلکه تنها خواستم یک سبک از هزاران سبکِ زندگی را معرفی کنم.

 

پینوشت: سایت اِمیلی واپنیک را می‌توانید اینجا  پیدا کنید.

 

سَنگان؛ سحرانگیز، سخت، صامت

 

 

کمی دورتر، دورتر از شهر، شلوغی و دنیای آدم‌ها، مکانیست که در ابتدا زیبایی‌ِ فریبنده‌اش مسحورت می‌کند. مکانی با رنگ‌های تند و آتشین و درختان ردیف شده در دامنِ کوه‌ها و طرح‌های پیچیده‌ی گل‌سنگ‌های تیره که نقش زده‌اند به روی سنگ‌ها تا تو پاییز را با تمام حواسِ پنج‌گانه‌ات درک کنی و این طبیعتِ سحرانگیز را در دلت تحسین کنی.

مکانی با سکوتی دلچسبْ که تنها در رویا دست‌یافتنیست و البته همراه با سمفونی تند و تیزِ باد به وقتِ عبور از پیچ و خم‌های مسیر.

مکانی که برای هرچه بیشتر کشف کردنِ زیبایی‌هایش باید بیشتر و بیشتر بروی، از لابلای سنگ‌ها عبور کنی، روی آن‌ها بلغزی، از میان معابر باریک بگذری و گاه انگشتانت به شاخه‌ی بوته‌های روییده در کنار گذرگاه‌ها گیر کند. انگار که طبیعت دلش نخواهد تو وارد قلمرواش بشوی. انگار که دوست نداشته باشد دستِ بشر گوشه‌هایی از تن و بدن بی‌جانش را لمس کند.

همین است که گاه با سماجت راه را برایت باریک و باریک‌تر می‌کند و در مسیرت چاله‌های عریض و عمیق ایجاد می‌کند. اما به هرحال همیشه این بشر بوده که زور و توان و دانش و کنجکاوی انسانی‌اش طبیعت را مورد حمله قرار داده و با چوب و سنگ و سیمان سخت‌ترین تمهیداتِ او را بی اثر کرده، جاده‌ها را دلش باز کرده و به درونش خزیده است.

برای چه؟

در خوش‌بینانه‌ترین حالت برای دمی‌ آسایش، برای لحظه‌ای از خود بی‌ خود شدن، برای دورشدن از همهمه و هیاهوی هم‌نوعانش و سکنا گزیدن در دلِ طبیعت؛ به سانِ جنینی درون شکمِ مادر.

برای آن که ثابت کند شهربندِ شهر نیست و به اراده‌ای می‌تواند خودش را از بندِ آن برهاند.

***

به هرحال از استعاره و تشبیه و تمثیل که دور شویم باز هم نمی‌توان نقشِ طبیعت را در زندگی انسان نادیده انگاشت. چه اینکه هرچه فکر می‌کنم مکانی آرامش بخش‌تر از طبیعت نمی‌یابم. جایی که بتوان پا به درونِ خود گذاشت و به آرامشِ درون رسید و برای زیستن جنگید.

عکس های زیر را از سَنگان با موبایل گرفته‌ام.

 

 

 

 

 

 

 

برای مرگ این چیز نافهمیدنی

 

هیچ وقت نتوانستم بفهممت. نتوانستم بفهمم چگونه یک آدم، یک زندگی، یک وجود با تمامِ افکار، عواطف، احساسات، باورها را می‌گیری و بعد گرد فراموشی را روی آن آدم می‌پاشی. پوف. تمام می‌شود آن آدم. نیست می‌شود.

چگونه می‌توان این اندازه بی‌رحم بود؟ چگونه می‌توان شور زندگی را در لحظه‌ای و در کسری از ثانیه نابود کرد؟

چگونه می‌توان عشق را به فراموشی بدل کرد؟

هیچ وقت نتوانستم به عنوان پدیده‌ای طبیعی به تو نگاه کنم. هیچ وقت نتوانستم تو را یک پدیده بیانگارم.

همیشه در ذهنم تو موجودی بودی بی‌رحم که یکی یکی آدم‌هایی که دوستشان داشتم، که حتی ندیدمشان، که حتی خواندمشان، که حتی تنها عکسی از آن‌ها دیدم را برمی‌داری و می‌بری و من خشکم می‌زند.

یک زمانی یک جایی نوشته بودم تنها برای انتقام از تو زندگی می‌کنم، برای انتقام از تو وجودم به حرکت در می‌آید، در تکاپوام، تلاش می‌کنم. برای اینکه ثابت کنم تو هیچ چیز نیستی و این زندگیست که قوی‌تر است و این من هستم که قوی ترم. این من هستم که همچنان آدم‌ها را دوست خواهم داشت و به آن‌ها عشق خواهم ورزید. این من هستم که از عشق ورزیدن ناامید نمی‌شوم.

هنوز با تو سر جنگ دارم وتو مصرانه خودت را در خواب‌هایم وارد می‌کنی. می‌دانم می‌خواهی آرامش را از من بگیری. می‌خواهی مرا تسلیم کنی. من اما از تو متنفرم.

بیش از آنکه از تو بترسم، از تو متنفرم. اما از تو هم می‌ترسم. از اینکه می‌دانم روزی مرا هم انتخاب می‌کنی و تمام می‌شود و از من هیچ باقی نمی‌ماند مگر همین کلماتی که در این وقت صبح با بغضی که گلویم را می‌فشارد وارد دنیای عظیم و بی سر و ته وب می‌کنم.

می‌خندی. می‌خندی از سادگی ام. از اینکه فکر می‌کنم اینها می‌ماند و من دارم خودم را اینجا جاودانه می‌کنم. من اما آگاهم. آگاهم به میرا بودنم در پهنه‌ی هستی. آگاهم که در کل این جهان این کلمات هیچ‌اند.

اما صبر کن. اینجا من هستم که به تو لبخند می‌زنم. می‌دانی چرا؟ چون تا زمانی که هستم عشق می‌ورزم. چون عشقی پایان ناپذیر در وجودم نسبت به آدمها و زندگی وجود دارد که اگر چه روزی با من ناپدید می‌شود اما تا زمانی که هستم همچنان شعله‌ور است و می‌جوشد. چون اگر چه تمام می‌شوم اما عشقم بدون مرز است.

پینوشت: به بهانه مرگ فروه ناموری؛ زنی که با سرطان خندید، جنگید، دردکشید و رفت. مرگ خود نویس روسی را تمام کرد.

پینوشت۲: عکس را روزبه روزبهانی گرفته است.

جهانی که در برابر ما قدرت‌نمایی می‌کند

پیش نوشت: این نوشته طولانی‌ست. ابتدا یک خبر رو بررسی می‌کنم و بعد درباره امواج گرانشی صحبت می‌کنم و در ادامه دیدگاه خودم رو می‌نویسم.

خبر: جایزه نوبل فیزیک سال ۲۰۱۷ به طور مشترک به سه دانشمند برای آشکارسازی امواج گرانشی تعلق گرفت که آن‌ها به ترتیب Rainer Weiss و Barry C. Barish وKip S. Thorne  بودند.(+)

پایان نامه کارشناسی ارشد من مروری بر امواج گرانشی و روش آشکارسازی آن بود که توسط این افراد و تیم شان در رصدخانه لایگو (LIGO) انجام گرفت. دیشب رویای ارائه پایان نامه‌ام رو می‌دیدم و میتونید حدس بزنید که خوشحالی این خبر چه اندازه بوده که تونسته به رویای شبانه‌ام هم درز پیدا کنه:)

امواج گرانشی چی هستند و چرامشاهده شون جایزه نوبل به همراه داشته؟

تصمیم گرفتم امروز در موردش توی وبسایت بنویسم و سعی کنم کاری که این آدم‌ها تونستند بعد از صد سال انجام بدهند رو توضیح بدم. صد سال پیش آقای اینشتین معادلات نسبیت عامش رو درآورد و مشهور شد. البته معادلات به تنهایی مشهورش نکردند. معمولا ریاضیات به تنهایی نمی‌تونه باعث شهرت بشه. اما آقای اینشتین انقدر خوش‌شانس بود که فیزیک پیشه‌ها تونستند در طول دوران زندگی‌اش حرفهاش رو با ابزارهای رصدی مشاهده و اثبات کنند.

با این وجود خیلی هم خوش شانس نبود، چون همه حرف‌هاش اون زمان رصد نشد. یکی از اون‌ها امواج گرانشی بود. اینشتین صد سال پیش معادلات امواج گرانشی رو درآورد و گفت همونطور که موج الکترومغناطیس داریم، موج گرانشی هم داریم.

نور یک موج الکترومغناطیسه، یک موج مرئی، اگر همین الان چراغی بالای سرتون روشن هست یا در معرض یک منبع نور مثل خورشید هستید، در واقع شما در معرض یک موج الکترومغناطیس قرار دارید.

موج الکترومغناطیس چرا بوجود میاد؟

اگر بخوام خیلی ساده بگم، چون یک سری بار الکتریکی هستند، که پیوسته در حال حرکت هستند. همین:)

از اونجایی که توی فیزیک خیلی از جاها شبیه همه و فیزیک پیشه‌ها از این بابت باید سپاسگزار طبیعت باشند، امواج گرانشی هم شبیه امواج الکترومغناطیسه اما یک تفاوت وجود داره.

در اینجا اگر دو جرم دور هم بچرخند ما موج گرانشی داریم. و یک تفاوت دیگه، امواج گرانشی خیلی ضعیف تر از امواج الکترومغناطیس هستند. شما همین الان در معرض امواج گرانشی هستید، اما چیزی احساس نمی‌کنید. چرا؟ یک: چون برخلاف امواج الکترومغناطیسی، امواج گرانشی در ناحیه مرئی نیستند و دو: چون خیلی ضعیف هستند.

خب گفتیم امواج گرانشی خیلی ضعیف اند، انقدر ضعیف که صد سال طول کشیده تا اون‌ها رو ببینند. اما چطوری این سه نفر و البته تیم بزرگشون در رصدخانه لایگو تونستند این امواج رو رصد کنند؟ خب این تیم دو تا رصدخانه خیلی بزرگ ساختند. این دو رصد خانه در فاصله‌ی ۳۲۰۰ کیلومتر از هم قرار دارند. هر کدام از این ها یک شکل L مانند داره. این که چرا دو تاساختند واقعا توضیحش فراتر از اینجاست اما اینکه هرکدومشون چطوری کار می‌کنند رو در ادامه میگم.

شکل زیر یک رصد خانه واقعی هست. طول هر کدوم از این بازوهای L مانند، ۱۵ کیلومتر هست.

 

 

 این رصدخانه چطور کار می‌کنه و چطور امواج گرانشی رو آشکار کردند؟

کار خاصی نکردند فقط از چند تا آیینه استفاده کردند:) تو شکل زیر این اتفاق رو به صورت خیلی ساده توضیح میدم.

 

 

دو تا بازو داریم، در انتهای هر بازو یک آیینه به صورت معلق قرار گرفته. (حالا چطوری، مهم نیست) فرض کنید یک نفر در محل تقاطع بازوها کمی دورتر ایستاده و با استفاده از یک لیزر به سمت روبرو نور می تاباند. در مسیرِ حرکتِ نور همونطور که می بینید یک چیزی هست که بهش میگن شکاف دهنده لیزر و کارش اینه که پرتو لیزر رو به طور همزمان به سمت دو بازو هدایت می کنه. اگر هیچ اتفاقی نیافته، این پرتوها توی بازوها حرکت می‌کنند، به آینه‌ها برخورد می‌کنند، انعکاس پیدا می‌کنند و دوباره برمیگردند سر جای اولشون. اما اگر یک اتفاقی بیافته که یکی از آینه ها کمی جابجا بشوند و برای مثال دورتر بشوند (یادمان باشد که آیینه ها معلق هستند)، نور در یکی از بازوها مسیر طولانی تری طی میکنه.

حالا چه اتفاقی ممکنه بیافته؟ مثلا یک موج گرانشی عبور کنه. در این صورت آیینه تکون می خوره و پرتو نور مسیر طولانی تری طی می‌کنه.

اما یک مشکلی وجود داره، یک مشکل همیشگی. امواج گرانشی ضعیف هستند. بنابراین آیینه به مقدار خیلی کوچکی جابجا میشه. می خواهید بدونید چه اندازه ای؟ یک ده هزارم قطر پروتون. دقت کنید پروتون نه اتم!!!

اندازه گیری این فاصله واقعا نیاز به تکنولوژی پیشرفته ای داره و فیزیک پیشه‌ها و البته در کنار مهندس‌ها، تونستند این فاصله رو اندازه گیری کنند و بعد با استفاده از این فاصله و معادلات شون و معادلات اینشتینِ خدا بیامرز، بفهمند این امواج گرانشی مال چه جرم‌هایی بودند. و اون جرم‌ها در چه فاصله‌ای از ما قرار دارند. همین تنها کافیه ما بتونیم اون فاصله رو اندازه بگیریم که البته کار سختی بوده.

این امواج مربوط به چه جرم‌هایی هستند؟

در یکی از رصدهایی که در فوریه ۲۰۱۶ انجام شد، فیزیک پیشه‌ها امواجی را مشاهده کردند که متعلق به برخورد دو تا سیاهچاله با جرم‌های ۳۶ برابر و ۲۹ برابر جرم خورشید بود که در فاصله ی یک بیلیون سال نوری! از ما قرار داشتند. درواقع چه اتفاقی افتاده؟ در یک بیلیون سال نوری آن طرف تر از کهکشان ما، دوتا سیاه چاله با این جرم‌هایی که گفتم دور هم با سرعت بالایی می‌چرخند و در نهایت به هم برخورد می‌کنند و در هم فرو می‌روند و در نهایت یک سیاهچاله با جرم ۶۳ برابر جرم خورشید تشکیل میشه.

برای اینکه بهتر متوجه بشین، ویدیوی زیر که یک شبیه سازی از چنین اتفاقی هست رو می‌تونید مشاهده کنین. البته این ویدیو مربوط به دو تا ستاره نوترونی هست و نه دو سیاه‌چاله. و اون امواجی که ساطع میشه، موج گرانشیه که به صورت شبیه سازی شده قابل مشاهده است.

 

 

قدرت بشر!

وقتی از پایان‌نامه‌ام دفاع می‌کردم، یادمه در انتها با حالت شگفتی بسیار رو کردم به حاضرین و گفتم بشر امروز انقدر توانمند هست که تونسته فاصله‌ای در حد ده هزارم قطر پروتون رو اندازه بگیره و با استفاده از این فاصله کوچک به دوردست‌ها دست پیدا کنه و متوجه بشه در میلیادرها کیلومتر آنطرف‌تر از ما چه اتفاقی می‌افته. و حتی اجرامی که اونجا هستند رو محاسبه کنه. و چه بسا امواج گرانشی بتونند به بشر کمک کنند که بتونه بفهمه در فواصل زمانی دورتر یعنی بیگ بنگ چه اتفاقی افتاده.
اون زمان قدرت تکنولوژی و ساخته‌های دست بشر من رو به شدت حیرت زده کرده بود. من کار تیم لایگو و این سه نفر رو ستایش می‌کنم. فوق العاده بوده. اما الان از یک زاویه دیگه به این قضیه نگاه می‌کنم.

 این جهان است که در برابر ما قدرت نمایی می‌کند.

کافیه یک لحظه سعی کنید مقیاس عظیم مکانی و زمانی جهان رو تصور کنید. عالم از سیزده میلیارد سال پیش (دست کم چیزی که می‌دونیم) تا کنون وجود داشته و تا میلیاردها سال بعد هم ادامه داره. و از نقطه نظر وسعت مکانی تا بینهایت ادامه داره. در این عالم با این وسعت من به عنوان یک گونه انسانی کجا هستم! صرفا در یک برهه کوتاه وارد این دنیا شدم و دارم اون رو میبینم و تا اونجایی که بتونم کشف می‌کنم. من بخشی از این سیستم طبیعی هستم. و جالب اینجاست که برخی آدمها فراموش می‌کنند همه دنیا کره زمین و یا حتا کشورشون نیست.

فکر می‌کنم اگز از نقطه نظر دورتری نگاه کنیم خیلی از مفاهیم از معنا می‌افتند. قدرت، شهرت، برتری جویی و جنگ و سنت‌هایی که اگرچه چند هزار سال هم قدمت داشته باشند اما در برابر مقیاس عالم چیزی نیست.

منظورم این نیست که برخی از این مفاهیم پسندیده نیستند، خیلی از این‌ها غرایز طبیعی ما آدم‌ها هستند، اما می‌خوام بگم وقتی اینطوری نگاه کنیم متوجه میشیم در برابر این عالم هیچ چیز نیستیم و اثری که می‌گذاریم هم در این مقیاس اصلا به حساب نمیاد.
راستش تنها چیزی که بهش فکر می‌کنم اینه که فقط خوبه آدم چنین مقیاسی رو در ذهنش داشته باشه وبهش فکر کنه. شاید با این دیدگاه خیلی از ارزش‌های آدم تغییر کنه. به قول دوستی یک زمانی انسان‌ها زمین رو مرکز عالم می‌دونستند و من فکر می‌کنم این نگاه اگر چه امروز باطله اما هنوز توی ذهن خیلی از آدم‌ها هست. و شاید به شکل بدتری. آدمهایی که خودشون، محیط اطرافشون، سنت‌هاشون، رسم‌هاشون، مذهبشون، همه اونچیزی که هست تصور می‌کنند و نمی‌دونند اون‌ها فقط یک بخش خیلی خیلی کوچیک از جهان هستند.

پینوشت یک: من توضیحاتی که درباره امواج گرانشی دادم رو بسیار ساده شده نوشتم و قطعا در این مدل ساده شده، خطاها و اشتباهاتی وجود داره.
پینوشت دو: نمی‌دونم از این پست چیزی فهمیدین یا نه، قسمت آخر رو بارها پاک کردم و نوشتم، بهانه‌ی این نوشته، شنیدن این خبر و بحثی بود که با یکی از دوستانم داشتم و هرچند که این نگاه احتمالا هنوز خام و ناقصه و بهتره که دقیق‌تر آدم در موردش بنویسه، و در روزهای آتی بیشتر بهش فکر می‌کنم. و البته دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.

 

پیشه‌ام ساختن است

 

ده روز گذشت و به تعبیری این روزه‌ی رسانه‌ای به پایان رسید. نسبت به ده روز پیش حال خوبی دارم. فکر می‌کنم در این دنیایی که سرعت حرف اول را می‌زند، چنین تامل‌هایی برای من که همیشه از روی دور تند بودن متنفرم و دچار استرس می‌شوم لازم است.

استرس، اضطراب، آشفتگی، تنش همیشه در زندگی من به کرات وجود داشته و راستش را بخواهید همیشه به حال کسانی که بی‌خیال هستند و کیف زندگی و دنیا را می‌کنند، از جهت آسودگی، غبطه می‌خورم. برای من هر تصمیم، هر قدم، هر فکر، هر هدف و هر اتفاق و رویداد و هر احساسی مهم بوده و گاهی با دقتی وسواس‌گونه زمان زیادی برای تفسیر آن وقت گذاشته‌ام.

 دیگران آن را به سخت گرفتنِ زندگی تعبیر می‌کنند اما به هرحال، خوب یا بد، چنین شخصیتی و چنین ویژگی‌ای در من وجود دارد. به جای آن که بخواهم با آن مقابله کنم و آن را از ریشه از خودم جدا کنم، سعی می‌کنم به گونه‌ای مسالمت‌آمیز در خودم حل کنم و به جلو بروم. یکی از مصداق‌هایش این می‌شود که وسط هیاهوی زندگی وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم بناهای فکری، یا انتخاب‌های بیرونی‌ام مال خودم نیست و با سرعتِ‌ دیوانه‌وار زندگی همراه شده‌ام و آجرها را کج می‌گذارم، ترمز دستی را می‌کشم و به خودم چند روزِ معین فرصت برای خراب کردن آنچه که مال خودم نبوده و ساختن آن طور که خودم می‌خواهم هدیه می‌کنم.

در این ده روز، تصمیم گرفتم هر روز یک پاراگراف کوتاه یا یک جمله بنویسم از آن چیزی که آن روز فهمیدم و یادگرفتم. خواستم با این کار سنگ بنای اعتقادات و باورها و افکار خودم را محکم‌تر کنم و هر آنچه که دیگران در ذهن من کاشته‌اند را ویران کنم. راستش را بخواهید فکر می‌کنم این باورها به سانِ خاکی برای بذر تصمیم‌ها و انتخاب‌های آینده‌ام هستند و بارها در زندگی به من ثابت شده که آدمی به تصمیمی که دیگران برای او می‌گیرند متعهد نخواهد ماند؛ ولو اگر به ظاهر خودش آن را گرفته باشد.

 من همیشه اهل ساختن بوده‌ام. چه در دنیای بیرونی که از لحظه‌ها عکس خلق کردم و از کلماتِ بی معنا نوشته‌ای خیال‌انگیز و دوست‌داشتنی آفریدم و چه در دنیای درونیِ خودم که این روزها سعی کردم از رنج و اندوه و سکون چیزی خلق کنم و بیرون بکشم که مایه تلاش و انگیزه‌ی بیشتر برای زندگی باشد. به قول کاموی عزیز در دفتر چهارم یادداشت‌هایش: “این جهان، جهانِ جبران‌هاست” و همین رنج و اندوه هم می‌تواند سبب خیر و شادی گردد.

 

نویسنده کسی است که…

نویسنده‌ها و شاعرها را خیلی دوست دارم می‌دانی چرا؟ چون برخلاف آدمهای دیگر که حقیقت را در پستوی ذهنشان تلنبار می ‌کنند آنها آن را جاری می‌کنند. آن‌ها خودشان را می‌نویسند و چه حقیقتی بالاتر از این است که آنچه خودت هستی را بنویسی؟

به همین دلیل نویسنده ها را دوست داریم. چون آن‌چه که جسارت بیانش را نداریم به تحریر می‌آورند.

من معتقدم درون ما آدمها یک شخص دیگری نهفته است. همان که گاهی به حرفش گوش نمی‌دهیم و همان که از دید دیگران پنهانش می‌کنیم. همان که همیشه راست می‌گوید و اگر به حرف او گوش دهیم پشیمان نمی‌شویم. درون من هم چنین کسی هست. همان که ساده تر از خود من گوشه ای نشسته و همه چیز را می‌داند. و البته شنیدنِ او خیلی سخت است. چه برسد به اینکه حرفهایش را هم بنویسیم. اما آدمهای کمی هستند آن چیزی که درونشان می‌گوید را ساده و روان و بی‌پروا روی کاغذ می‌آورند و من به این آدمها می‌گویم نویسنده. اگر حرفهایشان موسیقی هم بیافریند می‌گویم شاعر. به هر حال نویسنده‌ها و شاعر‌ها چنین آدمهایی هستند. چه بسیارند آنان که مهجور مانده‌اند و چه بسیارند آنان که قلابی‌اند.

بهمن فرسی هم یکی از همان نویسنده‌هاست. او را نویسنده نمی‌نامم چون توصیفات هنرمندانه‌اش از صحنه‌ها و موقعیت‌ها و شخصیت پردازی‌ها در رمان شب یک شب دو انگشت به دهانت می‌کند. او را نویسنده می‌نامم چون مفاهیم را لابلای توصیفاتش هوشمندانه می‌پیچد، آن چنان که کمتر کسی جرأت گفتن و نوشتنش را دارد و حتا تابِ خواندن و شنیدنش را.

به بهانه روز جهانی‌ عکاس

 

در تقویم میلادی ۱۹ آگوست را “روز جهانی عکاس” نامیده‌اند. علت این نام‌گذاری به سال ۱۸۳۹ بازمی‌گردد که دولت فرانسه تصمیم گرفت در یک گردهمایی بزرگ در پاریس “عکاسی” را به عنوان یک فن و هنر به مردم جهان معرفی کند.(+)

اما در روزگاری که تکنولوژی عکاسی را از نقطه نظر تکنیک بسیار سهل‌الوصول کرده است، همواره بحث بی‌پایانی در این باره که چه کسی عکاس است وجود دارد.

لغت نامه دهخدا “عکاس” را شخصی معرفی می‌کند که عکس برمی‌دارد و پیشه‌اش عکاسی است. شاید این تعریف امروزه آنچنان به کار نیاید و یا نتواند طیف خاصی را  مشخص کند. از طرفی دیگر فردی که به مهارت و استادی در این زمینه رسیده باشد در لغت نامه دهخدا با عنوان “عکاسباشی” معرفی می‌شود.

راستش را بخواهید فکر می‌کنم این لغت هم کمی مهجور است و امروزه متداول نیست.

پس عکاس چه کسی است؟ این سوال مدت‌ها من را درگیر خودش کرده، و شاید در ذهنم همان تعریفی را که برای “عکاسباشی” در لغت نامه دهخدا آمده است، در نظر می‌گرفتم. اما دیروز اتفاقی افتاد که باورم را در این‌باره تغییر داد.

در گردهمایی ۲۶ مرداد متمم از دوستانم عکس‌هایی را گرفتم و با توجه به اینکه این دومین تجربه فضای بسته و قرار گرفتن در چنین جوی بود متاسفانه آنچه که می‌خواستم محقق نشد. با اینکه قبل از همایش خودم را به آرامش دعوت کرده بودم اما هیجان و ذوق و اشتیاق دیدن دوستان و ثبت لحظه‌های بی‌نظیرشان باعث شد طبق معمول عجول باشم و تمام آنچه که با خودم مرور کرده بودم را فراموش کنم. نتیجه این شد که به جز چند مورد از عکس‌های خودم راضی نبودم.

دیروز جایی نوشتم: من اصلا عکاس نیستم.عکسام خوب نشدن. (با تاکید روی “اصلا” و چند صورتک ناراحت)

دوست عزیزی نوشت: یک حرف شعاری بزنم؟

فکر می کنم هیچ کس عکاس نیست، همینطور شاعر و داستان‌نویس و … فقط بعضی افراد خودشون رو در جریان عکاس و شاعر شدن قرار میدن و بعضی‌ها نه. 

فکر می‌کنم اون‌هایی که “عکاس” و “شاعر” نامیده میشن، صرفا کسانی هستند که خودشون رو توی جریان صیرورت و شدن قرار دادن.

این حرف حتی اگر شعاری هم باشد بازهم برای من تامل برانگیز است. نه از آن جهت که تعریفی پیدا کرده باشم که بتوانم خودم را در جرگه عکاس‌ها بگنجانم بلکه  بیشتر به من یادآوری می‌کند، امروزه بسیاری از حرفه‌ها یک جریان پایان ناپذیر هستند که نمی‌توان آغاز و پایانی برایشان متصور بود. تنها اگر به آنها علاقه مندیم باید خودمان را همراه جریان و نسیمی که از آن ها برمی‌خیزد قرار دهیم. به گمانم این نگاه بیش از آنکه قاعده و قانون معینی را برای “عکاس بودن” معرفی کند،  آن را به منزله یک تجربه دائمی و همیشگی می‌بیند. و همین امر در عین سادگی در طولانی‌مدت، وجه تمایز افرادی‌ست که برای سرگرمی یا مسیر شغلی‌شان عکاسی را برگزیده‌اند و یا افرادی که آن را به عنوان یک همراه همیشگی پیشه خود کرده‌اند.

 

چرا اینستاگرام را دوست ندارم؟

پیش‌نوشت: من مدت زیادیست که کاربر اینستاگرام هستم. تقریبا از همان زمان قاب‌های مربعی. هرچند یک مدت غیر فعال بودم و دوباره به آن بازگشتم. تنها معیارم برای استفاده از آن اینست که یک بستر آسان و قابل دسترس برای آرشیو کردن عکس‌هاست. و می‌توان عکس‌های زیادی را هم در آن دید. اکانت‌هایی که دنبال می کنم اکانت‌هایی هستند که عکس می‌گذارند و مربوط به تبلیغات یا یک کسب و کار اعم از کافه یا شهر کتاب و… نیستند. همانطور هم که می‌دانید من یک تازه وارد در دنیای هنر عکاسی هستم و این نوشته تنها نظر شخصی من و تجربه این روزهای من است که دوست داشتم آن را مکتوب کنم.

من معتقدم کسی که می‌خواهد در دنیای عکاسی پیش برود، باید عکس زیاد ببیند. همین شده که این روزها بیش از پیش عکس می‌بینم. در این بالاو پایین کردن ها و اسکرول‌ها متوجه یک سیر مشابه و خاص در عکس‌ها شدم.

همانطور که شما هم می‌دانید و اعداد و ارقام هم می‌گویند اینستاگرام یکی از پرکاربردترین رسانه‌های اجتماعیست. استفاده روز افزون از آن سبب شده که در دورانی زندگی کنیم که تولید انبوه تصاویر بیداد می‌کند. و مشکل آن جاست که در میان این همه عکسی که توسط افراد تولید می‌شود، بسیاری از آن ها از یک قالب و فرم و محتوا پیروی می‌کنند.

اینطور به نظر می‌رسد که یک قالب مشخص برای عکس‌ها وجود دارد که اگر از آن پیروی کنی به سرعت می‌توانی به یک جایگاه در اینستاگرام دست پیدا کنی و به عنوان یک عکاس پردرآمد شناخته شوی. منظورم اکانت‌های فیک یا استفاده از ربات‌ها نیست. منظورم دقیقا خود عکس‌ها هستند. عکس‌هایی که توسط افراد واقعی گرفته می‌شوند.

پیدا کردن یک مدل زیبارو و گرفتن عکس از زاویه‌های خاص از او، چیدمان و دیزاین میز محل کار، سفرهایی که افراد می‌روند و عکس‌هایی که در آنجا گرفته می‌شوند، عکس‌هایی که از عروس‌ها و دامادها و مراسم آنها گرفته می‌شود، عکس‌هایی که از کودکان گرفته می‌شود، عکس‌هایی که از بناها گرفته می‌شوند همه و همه یک قالب و فرم خاص دارند.

حتی ویرایش عکس‌ها هم چنین است. استفاده از تم آبی زنگاری و نارنجی، ویرایش افراطی پوست و تخریب و از بین بردن حالت طبیعی آن، ویرایش چشم‌ها. و این موضوع تنها در اکانت‌های افراد ایرانی دیده نمی‌شوند، حتی اکانت‌های خارجی هم از یک قالب و فرم استفاده می‌کنند. عکس‌های منظره و رنگ مصنوعی آبی آسمان و حالت مصنوعی ابرها و انعکاس‌ها و بازتاب‌های بیش از اندازه مصنوعی که اگرچه عکس را زیبا کرده اما طبیعی نیست. و مهمتر از آن یک قالب تکراریست.

جایی به نقل از راس ویلسون می‌خواندم که اصلی‌ترین خصوصیت هنر، خودانگیختگیِ اثر هنریست. سوزان سونتاگ هم در کتاب درباره عکاسی که این روزها مشغول مطالعه آن هستم حرف جالبی می‌زند:

«اکثر مردم عکاسی را همانند هر فرم توده‌ای هنر، به عنوان یک هنر به کار نمی‌گیرند. عکاسی برایشان یک رسم اجتماعی، روش مقابله با اضطراب و ابزار قدرت شده است»

به نظر من اینستاگرام این روزها دیدگاه افراد را از هنر عکاسی به صنعت عکاسی تقلیل داده است. چند روز پیش زمانی که با یک کارمند که در یک دفتر آموزش عکاسی کار می کرد صحبت می‌کردم میگفت: من قبل از اینکه وارد این دفتر بشوم و عکس‌ها را ببینم نظرم این بود که عکاسی اصلا هنر نیست. یک دوربین داری و عکس می گیری. اما از زمانی که اینجا آمدم و بیشتر مطالعه کردم و عکس‌های برتر از عکاسان مشهور را دیدم متوجه شدم هر شخص یک نگاه خاص دارد و این نگاه خاص است که آن عکس‌ها را منحصر به فرد و ماندگار کرده است.

در نتیجه اینکه از اینستاگرام دلزده شدم و شاید در طول روز فقط چند عکس باشد که توجه من را جلب کند و باعث شود روی آن تامل کنم. مشکل اینجاست که بسیاری از اشخاصی که در هنر عکاسی استاد هستند اکانت اینستاگرام ندارند یا اگر هم داشته باشند معمولا عکس‌هایشان را در اینستاگرام نمی گذارند. گمنام بودن و دزدیده شدن بعضی از عکس‌ها هم مشکلی ست که گویا همه با آن کنار آمدند. حتی بسیاری از آن‌ها در وب‌سایت‌هایشان یک آلبوم کوچک از آثار شناخته شده‌شان دارند و عکس‌ها و کارهای جدیشان را در وبسایت آپلود نمی‌کنند.

به هرحال این دستپخت تکنولوژیست. و حداقل من که راهکاری به  ذهنم نمی‌رسد.

 

متعهد بودن معجزه می‌کند

درست هشت روز پیش جایی در لابلای ایمیل های شبانه ام نوشتم ، من این روزها به راه حل های عملی کوچک فکر می کنم، و سعی می‌کنم به آن ها متعهد باشم. تعهد آن چیزی بود که آنشب شاید برای چند مین بار متوجه آن شدم:

 تیپ شخصیتی من INFJ است و شاید ترجیح J در آن توجیه خوبی باشد برای اینکه بگویم آدم متعهد و مسئولیت پذیری هستم. در مقایسه با دیگران فکر می کنم از معدود آدمهایی هستم که دوران کنکورشان از بهترین دوران های زندگیشان محسوب می‌شود. چون همیشه ساعت شش صبح بیدار می‌شدند و تا دوازده شب با یک برنامه ریزی منظم مشغول انجام کارها و درسها و تمرین‌هایشان بودند. از معدود آدمهایی که لذتِ خوابِ عمیقِ نیم ساعته ی نیم چاشت را در هر روز کنکوری بودنشان درک کردند.

اکنون که باز هم به عقب برمیگردم و گذشته را می بینم خاطره شیرینِ چهل روز پایان نامه نویسی برایم پررنگ می شود. آن خاطره هم از دستاوردهای تعهد من بود که طعم شیرین آن به یاد می ماند و می توانم بارها با آن فخر فروشی کنم.

اما فکر می‌کنم هرچه آدم در مسیر زندگی جلوتر می رود با شاه کلیدهای که در جیب دارد درهای بیشتری را باز می‌کند و جلوه‌های تازه‌تری را می بیند. من اخیراً معنای متفاوتی از تعهد را کشف کرده ام و معجزه شگفت انگیزی از آن دیده ام.

بگذارید برایتان کمی شرح دهم:

روزهایی در زندگی آدم هست که حالش خیلی خوب است. کارهای متفاوتی انجام میدهد، پروژه ها را از سر میگیرد، پیش می برد، روزهای پر دستاوردی نصیبش می شود. خاطره های خوب می سازد با اعداد بازی می کند و خیلی چیزهای دیگر. اما وقتی روزهای بد از راه برسند همه چیز به یکباره تعطیل می‌شود. بهتر است اینجا هم از توجیه تیپ شخصیتی استفاده کنم. منِ‌ ایده آل گرا، کسی که یا خوب است یا بد، منِ احساسی که اتفاقات به ظاهر کوچک به راحتی ذهنم را آشفته می کند، در این روزها شکست را تجربه می کنم. بی حوصلگی، پاپس کشیدن از جمع، انزوا، اندوه و سکوت. البته که همه مان می‌دانیم “این نیز بگذرد” اما آیا لازم است که روزهایی از زندگیمان را به بهای سنگین از دست بدهیم و منتظر گذر زمان باشیم و دست آخر بگوییم این نیز می گذرد؟!!

بله. نقش تعهد درست همینجاست که پررنگ می‌شود. من برای خودم کارهای کوچکی را در نظر گرفتم که تصمیم گرفتم هیچ گاه آن ها را ترک نکنم. کارهایی که تا آخرین سکانس زندگی به آنها پایبند باشم. اما نکته جالب اینجاست که این طور نبود که این تصمیم را بگیرم و بعد به انجام آن ها متعهد بشوم، نه. فعالیت‌هایم را منظم انجام می‌دادم و بعد متوجه شدم این باور در من پرورش یافته است و درجای دیگری از زندگی ام هم  نمود پیدا کرده است.

من خیلی وقت است که صفحات صبحگاهی را می نویسم. تقریبا از نیمه فروردین ماه. اما در هیچ مقطعی آن را ترک نکردم. حتی روزهایی که غم کنارم جا خوش کرده بود. شاید فقط دوبار ننوشته باشم و علت آن هم نبودِ وسایل نوشتن بوده است، چه کاغذی و چه الکترونیکی.

یا مثال دیگر روزانه سی دقیقه برای زبان وقت صرف می‌کنم. یا مثلا از اواسط تیرماه روزانه یک عکس ویرایش وادیت می‌کنم. و زمانی که فهمیدم در این مدت تکنیک های ویرایشی ام واقعا تغییر ملموسی پیدا کرده است، یک لنز ۵۰ پرایم به خودم هدیه دادم. یا کم پیش می‌آید روزی را سپری کنم که حداقل یک ساعت کتاب نخوانم.

همه این کارها که اکنون چند فعالیت کوچک دیگری را هم به آن اضافه کرده کرده ام، در روزهای روشن و تاریک زندگی انجام می دهم و گاهی فکر می‌کنم انجام دادن این کارها چگونه مانند یک کاتالیزور حالم را به سرعت بهبود می‌بخشد.

آن اوایل که صفحات صبحگاهی را می نوشتم اصلا به معجزه تعهد فکر نمی کردم. کم کم این باور در من ریشه دواند که نوشتن و منظم نوشتن تاثیر به سزایی در زندگی دارد. نه فقط نوشتن که هر فعالیت دیگری اگر به صورت روزانه و منظم انجام شود، اثرش را در جای دیگری از زندگی هم خواهد گذاشت.

مدتیست یکی از دوستانم تصمیم گرفته  پروژه صد روز شادی را شروع کند. برایش نوشتم درست است که شادی و نشاط اهمیت زیادی دارد اما مهمتر از آن تعهد تو نسبت به این پروژه است. اگر تعهد نباشد شادی هم رفته رفته کمرنگ می شود.

بزرگان هم در زمینه تعهد کم نگفته اند. همین آقای ماکارنکوی خودمان جایی در کتاب شکوفایی تن وجان نقل به مضمون گفته بود من در ابتدا از پسرها انتظار ندارم که دزدی نکنند، چون می‌دانم به این کار عادت کردند. اما از آن ها می خواهم صبح ها به موقع بیدار شوند و مشغول فعالیت‌های روزانه شان باشند. البته آنها دست به دزدی می‌زنند و من موقتا چشم پوشی می کنم.

هدف آقای ماکارنکو این نبوده که بگذارد بچه ها به راحتی دزدی کنند یا همیشه دزدی را ندیده بگیرد، بلکه او عمیق تر نگاه می کرده، در جای دیگری از آنها انتظار تعهد و انضباط داشته و می‌دانسته این تعهد آرام آرام روی رفتارهای دیگرشان هم تاثیر می‌گذارد.

من فکر می‌کنم تعهد، توقع می‌آورد. آدم وقتی خودش را متعهد می‌کند توقعش از خودش بالا می‌رود و از خودش می‌پرسد چرا فلان کار دیگر را انجام ندهد. همین امر سبب می شود کیفیت زندگی بهتر شود.

جایی دیگر در روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی خواندم: «تلاش کردن حتی اگر بیهوده باشه، مقدسه». چه حرف خوبی بود و چه قدر آن را دوست داشتم.

من هم می‌خواهم بگویم متعهد بودن حتی اگر به آن ایمان نداشته باشیم، معجزه می کند.

 

در حاشیه درس مدل ذهنی: در ستایش وبلاگ‌نویسی

درباره وبلاگ نویسی و اهمیت آن چند مطلب نوشته بودم. (+ + + +)

در وبلاگ قبلی اشاره کرده بودم که وبلاگ‌نویسی آینه ایست برای خود را دیدن.(+) من فکر می‌کنم بیش از آنکه دیگران در نوشته‌های منتشر شده‌مان مدل ذهنی ما را پیدا کنند، ما خودمان را در نوشته‌هایمان بیشتر می‌شناسیم.

در این زمینه تعبیر آینه دقیقا گویای مطلب است. ما وقتی خودمان را مقابل آینه می‌گذاریم، جزییات چهره و بدن خودمان را بهتر از دیگران و سریعتر از آنها کشف می‌کنیم.

مثال تازه و داغی که می‌توانم بزنم نوشتن کتاب زندگیست که به تازگی آن را شروع کردم. اکنون چیزهای جدیدی را در آن می‌یابم که قبل از نوشتن آن به صورتی کاملا طبیعی در ذهنم جلوه می‌نمود. این روزها که درگیر پروژه مدل ذهنی هستم و هنوز آن را انجام ندادم این دریافت‌ها واقعا موثرند.

به نظر من اتفاقات بزرگی ممکن است در دنیای ما روی بدهد. اتفاقاتی که به ظاهر و حتی به تعبیر دیگران دنیای ما را دگرگون کرده باشد. اما رخ دادن رویدادهای بزرگ دلیل بر ایجاد یک تغییر شگرف در مدل ذهنی ما نمی‌شود. 

به گمانم شناخت مدل ذهنی خودمان یک سکه دو رویه است. یک طرفش لذتِ کشف را دارد و طرف دیگر دردِ فهم را. وقتی آدم اساس بسیاری از تصمیم گیری‌ها و انتخاب‌هایش را درک می کند، آن لحظه‌ای که می‌فهمد و تکه ای از دنیای ناشناخته خودش می‌درخشد، پنداری مرحله‌ای از بازی زندگی را به پایان رسانده باشد و الماس درخشانی از وجودش را به خودش هدیه داده باشند.

حالا الماسی در دست دارد، اگرچه که بدست‌آوردن این الماس حس خوشایندی را در پی دارد اما اکنون این وظیفه را در فرد ایجاد می‌کند که بازی زندگی‌اش را این بار هوشمندانه‌تر ادامه دهد….