کارآفرینی در عکاسی از نگاه اریک کیم

اریک کیم (Eric Kim) از عکاسان خیابانی شناخته ‌شده ایست که آوازه تکنیک‌ها و ترفندهای حرفه‌ای‌ اش در همه جای جهان پیچیده است. شاید بدین علت که می‌توان عکاسی خیابانی را جز دشوارترین ژانرهای عکاسی دانست  و هر نکته و سخنی می‌تواند شبیه یک چراغ، راهنمای این مسیر سخت باشد.

بسیاری از عکاسان بر این باور هستند که ۸۰ درصد عکاسی خیابانی جرأت و ۲۰ درصد آن تکنیک و ترفند است. اریک دو کتاب شناخته شده دارد که توسط نشر تیسا به چاپ رسیده است: عکاسی خیابانی با اریک کیم و ذن در هنر عکاسی خیابانی. کتاب اول او به بررسی تکنیک ‌ها و ترفند‌ها می‌گذرد و کتاب دوم او که هم اکنون آن را در دست مطالعه دارم، عکاسی خیابانی را از جهت نگرش ذهنی و درونی و مباحث فلسفی به بیانی ساده و روان  بررسی می‌کند.

مدتیست با وبسایت او آشنا شدم و مطالبش را مطالعه می‌کنم. هفته پیش یک مقاله انگلیسی از او درباره راهنمای کارآفرینی در عکاسی دیدم که ۴۱ صفحه بود. با اینکه ترجیح من خواندنِ متونِ انگلیسی بلند نیست اما همان لحظه شروع به خواندن کردم و هرچه بیشتر پیش می‌رفتم اشتیاقم بیشتر می‌شد. نثر وی بسیارساده و روان است و علاوه بر این یک مزیت طلایی دارد. نوشته‌های او چه در کتاب و چه در وبسایت معمولا از نوت‌های کوچکی تشکیل شده که همین امر کار خواندن را آسان‌تر می‌کند. در ابتدای کتاب ذن در هنرعکاسی خیابانی می‌گوید نیازی نیست که این مطالب را پشت سرهم بخوانید، می‌توانید از هرجای کتاب شروع کنید و هر قسمتی را که دوست داشتید مطالعه کنید.

در مقاله‌ی او نیز همین روند طی شده، یعنی مقاله از چند فصل تشکیل شده و هر فصل به زیرفصل‌های کوچکتری تقسیم می‌شود. اگرچه که در نوشته‌هایش بسیار صریح صحبت می‌کند اما این صراحت و آزادی بیان دوطرفه بوده و نه تنها آزاردهنده نیست بلکه توجه خواننده را بیشتر جلب می‌نماید.

در این مقاله که او به طور تخصصی‌تر به راهکارهایی برای کارآفرینی می‌پردازد در همان ابتدای امر تاکید می‌کند که این شرایط و مشکلات چیزهاییست که من در پیش روی خودم می‌بینم و بنابراین راه‌ حل‌ها و راهکارهای ارائه شده مختص من هستند و ممکن است برای شما هم بتواند مفید باشد. در واقع او اهمیت این مساله را در جای جای نوشته‌اش تکرار می‌کند و به عبارت عامیانه تر آب پاکی را همان ابتدا روی دست مخاطبش می‌ریزد.

در مقدمه‌ی مقاله راهنمای کارآفرینی، اریک کیم مروری بر روندهایی که پیش روی خودش می‌بیند دارد و پس از آن به شرح نیازهای خودش می‌پردازد و در نهایت ترجیحاتش برای انتخاب دوربین عکاسی و راهکارهایی که برایش در زمینه کارآفرینی مفید هستند را بیان می‌کند. و در ادامه مقاله به صورت گام به گام تجربیات خودش را ارائه می‌کند.

اریک کیم منتقد جدی شبکه‌های اجتماعیست و در مقاله‌اش به نکات جالبی در این زمینه اشاره می‌کند. از جمله اینکه شبکه های اجتماعی آزادی را از شما می‌گیرند. و شما برده لذت لحظه‌ای لایک‌ها و کامنت‌ها خواهید بود یا اینکه در ترتیب مطالبی که برای شما نشان داده می‌شود یا تبلیغاتی که برایتان به نمایش گذاشته می‌شود دخالتی ندارید. شاید بتوان گفت مهمترین مساله‌ای که اریک کیم را به کارآفرینی سوق داده است، عدمِ آزادی در انتخاب آن چیزی است که خودش می‌خواهد. به همین علت او ترجیح می‌دهد وبسایت داشته باشد و عکاسان را به داشتن یک وبسایت شخصی و کسب و کار آنلاین تشویق می‌کند.

اگرچه که او منتقد شبکه‌های اجتماعیست اما استفاده از آن‌ها را برای توسعه کسب و کارش مفید می‌داند. همچنین اریک معتقد است شما باید رسانه خودتان را بسازید. تاکید وی بر ساخت وبسایت ‌هم از همین جهت است. اریک کیم در وبسایتش علاوه بر قسمتی که در آن مقاله‌هایش را منتشر می‌کند، بخش دیگری را به تجربیات خودش و همچنین فروش محصولات و کتاب‌ها و دفترچه‌های کوچکِ مخصوصِ عکاسی خیابانی که با کمک همسر و خواهرانش طراحی کرده اختصاص داده است.

در پایان فکر می کنم اریک کیم را می‌توان از عکاسان حرفه ای در شاخه خودش به شمار آورد که آینده نگری تحسین برانگیزی دارد. شاید این نقل قول از او که در همین مقاله بعد از انتقاد صریحش از شبکه‌های اجتماعی  بیان می‌کند به عنوان حسن ختام ایده خوبی باشد:

 

“There is no real enemy. The only enemy is ourselves”

 

 

سری مطالب نگاه عکاسان

خواندن ادامه مطالب

عکس‌ها چه می گویند؟ در گفتگو با محسن زنگویی

پیش‌نوشت۱: عنوان این نوشته خلاصه سوالی بود که محسن عزیز در مطلب قبل مطرح کرده بود:

«من موقع نگاه کردن به عکس ها نمی دونم اون عکس از چی حرف میزنه. انگار که اون عکس رو درک نمیکنم. حرف اصلی و داستان اون عکس رو نمی فهمم.
نمی دونم توی عکس اول بودن یه انسان روی برف توی شیب درون یا بیرون اون حصارها چه داستانی داره. ممکنه چیزایی هم به ذهنم برسه اما داستان اون عکس رو نمی فهمم.
یا برای عکس دومی نمی دونم باید اینجوری معنیش کنم که کلاغ سمت چپی می خواد با سمت راستی حرف بزنه اما اون بی محلی میکنه یا هر دو دارن به یه نقطه ی خارج از عکس نگاه میکنن. شاید هم هر دوی این نگاه ها غلط باشه.

نمیدانم این عدم درک عکس ها از خالی بودن از احساس میاد یا یه چیزه دیگه. اما به گمانم افرادی چون من یا حداقل من باید یه عکس رو با یه جمله از عکاسش یا نویسنده ی اون مطالب معنی کنن.»

تصمیم گرفتم در مورد این سوال رایج که بارها از من پرسیده‌اند: «این عکس یعنی چی؟» مجموعه نکاتی را که اکنون به ذهنم میرسد در قالب یک نوشته جدا بیان کنم.

پیش‌نوشت۲:

محسن عزیز

قبل از اینکه بحثم را شروع کنم یادآور می شوم که من مدت زیادی نیست که وارد این هنر به شکل حرفه‌ای شدم. درست است که کتاب هایی در این زمینه خوانده‌ام و مطالعات جانبی هم داشته‌ام اما با این حال چیزهای زیادی هم هست که نمی‌دانم. بنابراین این حرف‌ها را با این فرض در نظر بگیر که من یک فردِ علاقه مند به عکاسی هستم و همچنان سررشته ی زیادی در این هنر ندارم. بنابراین ممکن است در آینده متوجه شوم خیلی از مواردی که اینجا ذکر کردم ناشی از اشتباهات و کژفهمی‌ها بوده‌است اما این دلیل بر ننوشتن باورها و عقاید امروزم نمی شود.

اصل بحث:

محسن من لینک هایی که در زیر عکس‌ها گذاشته بودم را یک بار دیگر نگاه کردم. حتما متوجه شدی که این لینک‌ها لینک اصلی خود عکس در صفحه‌ی آن عکاس هستند. در بین آن‌ها استاد کیارنگ علایی توضیح و ایمان تهرانیان و محمدرضا ماندنی عنوانی برای عکس خود برگزیده بودند.

بنابراین متوجه می‌شویم خیلی از عکاس‌ها ترجیح می‌دهند که عبارت طولانی یا داستانی از اینکه چگونه آن عکس را گرفته‌اند ننویسند. با اینکه اینستاگرام چنین بستری را برای عکاس‌ها فراهم کرده‌است و رایج است که آدم ها برای عکس خود کپشن و توضیحی بنویسند، اما اگر چرخی در اینستاگرام بزنی می بینی معمولا به جای توضیحات افراد یک سری هشتگ برای دیده شدن عکس خود انتخاب می‌کنند یا اینکه جملاتی از بزرگان را می‌گذارند. جملاتی که شاید هیچ ربطی به آن عکس نداشته‌باشد.

فکر می‌کنم همانطور که اشاره کردی نوشتن توضیحی برای یک عکس که بتواند منظور عکاس را برای خواننده ملموس‌تر کند. و خواننده را به هدفی که در این عکس دنبال شده برساند. و البته این امر در عکاسی خبری اهمیت ویژه‌ای می‌یابد.

 

اما همه عکاس‌ها خبری نیستند و معمولا این کار را انجام نمی‌دهند. پس چگونه منظور یک عکس را بفهمیم؟

محسن من در اوایل ورود به عکاسی با این مشکل مواجه بودم. هنوز هم در برخی از شاخه های عکاسی مانند فاین آرت و آبستره با این مشکل مواجه هستم. چون رشته ی دانشگاهی من فیزیک بوده و اگر چه که با علاقه آن را خواندم و از خواندن آن پشیمان نشدم اما در ابتدای ورود به هنر متوجه شدم داشتن یک ذهن ریاضی و تحلیلی که آشنایی چندانی با هنر و عناصر هنری ندارد، کار را خیلی دشوار می‌سازد.

به تدریج که کتاب‌هایی در زمینه ترکیب‌بندی و رنگ و فلسفه عکاسی خواندم و نقدهای دیگران را مطالعه کردم فهمیدنِ عکس‌ها برایم راحت‌تر شد. نگاه به ترکیب‌بندی، این  که عکاس چگونه از خطوط استفاده  کرده‌است، چه رنگ هایی را برگزیده، چه زاویه‌ای را انتخاب کرده‌است و … کمک زیادی به من کرد. چون پشت همه این المان ها مفاهیمی نهفته‌است. اجازه بده مثال بزنم:

می دانیم رنگ سبز نماد امید و سرزنده بودن است یا رنگ آبی آرامش را برای اکثریت آدم‌ها تداعی می‌کند. رنگ‌های سرد احساس مردگی و خستگی و خمودی را ایجاد می‌کنند. خطوط افقی سکون را تداعی می‌کنند در حالی که خطوط مورب پویایی را به ذهن می‌رسانند. یا وقتی از شما درخواست کنند تنهایی را به تصویر بکشی احتمالِ زیاد از یک آدم در یک دشت بزرگ استفاده می‌کنی.

بنابراین دانستن این نکات که برای اکثریت آدم‌ها مشترک است و به همین دلیل به عنوان نماد در نظرگرفته‌ شده‌است، کمک زیادی به فهمیدنِ عکس‌ها می کند. تا اینجا پارامتر احساس به نظر من خیلی دخیل نیست. با شناخت این نمادها شما می‌توانی تا حد زیادی مفاهیمِ موجود در یک عکس را دریابی.

 

اما محسن داستان خودت را بساز

«دیدن پیش از کلام آغاز می‌شود. کودک پیش از سخن گفتن نگاه می‌کند و باز می‌شناسد.» این جمله را جان برجر در کتاب شیوه های دیدن گفته‌است. در این کتاب جان برجر اشاره می‌کند ما قبل از اینکه بتوانیم کلام را آغاز کنیم و با کلمات و واژگان آشنا شویم با تصاویر ارتباط برقرار می‌کنیم. اگر به چند کتاب عکاسی مراجعه کنی می‌بینی در همه آن‌ها گفته‌شده که یک عکس هزاران کلمه را در خودش جای می‌دهد. درواقع عکاسی روشی است که عکاس بوسیله آن آنچه را که نمی‌تواند بیان کند، به تصویر می‌کشد.

علاوه بر این شیوه دیدن آدم‌ها با یکدیگر متفاوت است. با وجود مشترکاتی که به نمادها تعبیر می‌شود، نمی‌توانیم همه آدم‌ها و احساسات و باورهایشان را در ظرف محدود نمادها بگنجانیم. برای مثال یک عکاس ممکن است اصلا تنهایی را نشان دادن یک آدم در یک دشت بزرگ نداند، بلکه فوکوس کردن رو یک آدم در یک چهارراه شلوغ که آدم‌ها وماشین‌ها در حال رفت و آمدند بداند.

یا مثلا برداشت من از یک عکس ممکن است با مفهومی که عکاس خواسته برساند و المان‌هایی که روی آن تاکید داشته متفاوت باشد. شاید یک نفر دریای آرام را نماد آرامش و سکون نداند چون در کودکی اش شاهد غرق شدن یکی از عزیزانش در آن بوده‌است.

میبینی؟ شیوه دیدن ما به باورها، خاطرات، احساسات و خیلی چیزهای دیگر بستگی دارد. به جز عکاسی خبری که عکاس موظف است منظور خودش و خبری که می خواهد آن را بازگو کند به واضح‌ترین و صریح‌ترین شکل ممکن به مخاطب برساند، فکر می‌کنم در شاخه‌ها و سبک های دیگر لزومی ندارد متوجه آن شویم که عکاس “دقیقا” در پشت این عکس چه مفهومی را پنهان کرده‌است.

البته شاید کنجکاو باشیم و دلمان بخواهد بدانیم ولی اگر عکاس هیچ توضیحی برای عکس نداده باشد، فکر می‌کنم تنها راهی که پیش رویمان قرار دارد توجه به نمادها و مفاهیمِ کلی است. در همین حد می‌توانیم بدانیم. تازه با توجه به تفاوت‌های آدم ها با یکدیگر و شیوه‌های متفاوت دیدن و نگاهشان به دنیای اطراف حتی ممکن است در موارد خاصی باور یک عکاس با مفاهیمِ نهفته در رنگ‌ها و الگوها و نمادها فرق داشته باشد. (همان مثال هایی که در بالا اشاره کردم) و اگر عکاس توضیحی ننویسد شما باز هم به آنچه که عکاس خواسته بگوید نرسی.

شاید این از نظر بعضی‌ها محدودیت باشد. اما به نظر من این‌گونه نیست. عکس یک دنیای بزرگ است. یک دنیایی که هزاران کلمه را در خودش پنهان می کند. یک دنیایی که می توان ساعت‌ها به آن نگاه کرد و در آن غرق شد و داستان های زیادی پرداخت. دیدن عکس می‌تواند روش مناسبی برای داستان‌پردازی و نویسندگی باشد. (این موضوع را البته باید به شاهین یادآوری کنم:) )

خلاصه‌ی همه این حرف‌ها این است که به گمانم می توان با مقادیر زیادی حوصله و کمی تأمل در یک عکس و نگاه به تمام اجزای آن و اندکی تخیل، یک داستان برای آن در ذهنمان بسازیم. این داستان می‌تواند آنقدر بر روی ما تاثیرگذار باشد که هیچ‌گاه از یادمان نرود.

در مورد عکس نردبان و آسمان که فوق العاده زیبا و تماشاییست من فکر می‌کنم عکاس خواسته سادگی زندگی روستایی را نشان دهد و نزدیک بودن آن‌ها به آسمان و معنویت‌ها. دیوار کوتاه کاهگلی مبین آن است. یا آرامشی که در یک آسمان آبی صاف وجود دارد. اینکه روستایی‌ها به دور از شهر و هیاهوهای آن به آرامش دسترسی بیشتری دارند. نردبان کوچکی که می توان با بالا رفتن از آن به سادگی آرامش بی‌کران آسمان را لمس کرد.

در مورد موارد دیگر هم می‌توان داستان‌هایی نوشت. شاید مطالب دسته یادداشت های من روی عکس‌ها این روزها بیشتر بشود.

تعبیر و داستانت درباره کلاغ ها خیلی جالب بود. می تواند این‌گونه اتفاق افتاده باشد. چرا که نه؟ 🙂

 

 

 

 

 

 

 

خواندن ادامه مطالب

ایده هایی که می پَرند

من همیشه ایده هایی که نوشتن و پروبال دادنشان به نظرم جالب می رسد و می تواند برای خودم هم مفید باشد را در نوت بوک گوشی موبایلم می نویسم. اما  با این حال سعادت نوشتن تعداد کمی از آن ها را پیدا می کنم. بسیاری از ایده هایم لابلای نوشته های دیگر در طول روز محو می شوند. پنداری اگر زمان مناسب سر وقتشان نروی پر زده اند و رفته اند و دیگر دغدغه ات نیستند. هرچه هم کوشش کنی دستت به آن محتوای غنی که در ذهن داشتی نمی رسد یا به نظرت می آید آنچنان که فکر می کردی پر مغز و پر طمطراق نبوده و کاملا توهمی از روی هیجان بوده است. در هر صورت ایده پَر زده و از آن تنها یک حبابِ واژه مانده است.

به این فکر می کنم که نباید به زمان فرصت داد. حتی در اوج مشغله هایمان هم اگر اگر ایده ای نرم نرمک به ذهنمان آمد و چراغی را روشن کرد باید مانند یک کودک دو دستی به آن بچسبیم و رهایش نکنیم. پیش نویس اولیه اش را بنویسیم  تا بعد به سراغ ویرایش و انتشارش برویم. در غیر این صورت زمان آن را می بلعد و ایده می پرد. و ما می مانیم و حوضِ خالیِ ذهنمان!

البته در راستای همین ایده پروری یک راه حل عملی دیگر هم به ذهنم رسیده است. یک صفحه اضافی در وبلاگم درست می کنم و نامش را “ردِ پای واژه ها” می گذارم. و در آن هم تمرین های نویسندگی تسلط کلامی ام را قرار می دهم و هم ایده هایی که خیال پریدن به سرشان زده بود را باز می یابم.

 

 

خواندن ادامه مطالب