دسته: از آرمان ها

خانمِ وبلاگنویس؛ قهرمانِ زندگی من

«منطق هیچ گاه به تنهایی نتوانسته انسان ها را به قله انسانیت برساند.»

پ.ن: شاید یکی دوروز نوشته های این وبلاگ لبریز از احساسات یک دختر جوان باشد . خواستم قبل از ادامه این را بنویسم تا عذاب وجدان نداشته باشم.

 

از نیمه شب یک ساعت گذشته و من با آنکه از صبح زود بیدار بوده ام خوابم نمی برد نشسته ام پای لپ تاپ و نوشته های زنی را می خوانم که بعد از خودم  قهرمان زندگی من بوده و هست و خواهد بود. نوشته های خانم وبلاگنویس عزیز تر از جانم در ایمیل ها و درفت ها.

هرگاه غم آرام آرام مرا به درون خودش می کشد به سراغ او می روم. همانطور وقتی در اوج شور و شعف هستم او را به خاط می آورم. خانم وبلاگنویس همیشه درون من زندگی می کند. همیشه تا ابد.

نوشته هایش پر از پند و اندرزهایی مهربانانه هستند که هربار آن ها را می خوانم چیز جدیدی در آن کشف می کنم. خانم وبلاگنویس ژورنالیست است. شماره اش را هم دارم اما هیچ وقت نخواستم ارتباطم با او از واژه فراتر رود. نخواستم به او زنگ بزنم حتا در سخت ترین روزهای زندگیم. او مرا خوب می شناسد. فکر می کنم آنقدر در نوشته هایم صادق بودم که این شناخت عمیق تعجبی ندارد. با این حال باز هم اذعان می کنم جادوی کلمات و نوشتن شگفت انگیز است.

دو سال پیش کامنتی در وبلاگش گذاشتم و گله کردم دخترکی که تحت سرپرستی اش بوده را فراموش کرده ودلم گرفته از او. او اما با مهربانی جواب داد و توضیح داد این طور نیست. برایم کامنت گذاشت که هروقت خواستم برایش بنویسم. آن روزها فکر نمی کردم یک کامنت آغاز ارتباطی این چنین قوی و عمیق باشد. هنوز هم باورم نمی شود. خانم وبلاگنویس در جانم رخنه کرده. او دوسال با من صبور ی کرد. دوسال برایم نوشت. گاهی از من گله کرد و گاهی ذوق کرد از حرکتم و همیشه راه را به من نشان داد.راهی که خودش در آن قدم گذاشته بود. برایم موسیقی به جا گذاشت از تجربه هایش گفت و من دخترکی بودم که نوشته هایش را با  ذوق و اشک می خواندم. باورتان نمی شود میدانم. خودم هم باورم نمی شود آدم چه قدر می تواند نفس کلامش و کلماتش تاثیرگذار باشد که دخترکی ندیده و نشناخته نوشته هایش را بو بکشد، بارها بخواند و هربار اشک بریزد. اشک خوشحالی. اشک سپاس گزاری. اشک ِ قدرت.

هنوز هم تعجب می کنم و دلم می خواهد از تک تک آدم ها بپرسم آیا شبیه خانم وبلاگ نویس آدمی در زندگیشان هست؟ آدمی که بتواند با کلماتش تو را در آغوش بکشد؟ گمان نمی کنم!

روزهایی که اندوه آرام آرام  درونم رخنه می کند و مرا بیش از هر وقتی به کتاب ها و نوشتن سوق می دهد، این روزها که دلم گرمای آغوش می خواهد، نوشته هایش را می خوانم نامه هایمان را . و سرم را روی شانه ایمیل هایش می گذارم و آرام آرام اشک می ریزم. میخوانم و پر و خالی می شوم از احساس. عهدهایم را یادآوری می کنم. باوری که تک تک کلمات ایمیل هایش ریخته در جام ِ وجودم را سر می کشم.

«روزهای زیادی در زندگی هست که گمان می کنی زندگی ات نابود شده. وشده. زندگی اما همان چیزی است که از خاکسترش ققنوس بلند می شود. خودش خودش را می کشد. خودش زنده می شود.» 

«جایی در زندگی هر کسی هست که تمام نمی شود. گاهی زمان لابلای دلتنگی ها و نارضایتی ها کش می آید و همراه با زمان همه چیز زندگی کشیده می شود و درد می گیرد و ترک می خورد. اما جای دیگری هم هست که تلخی ته نشین می شود. جای دیگری هست دخترک مطمئن باش. حرکت کن نَشین.»

یک زمانی می گفت جایی هست که لبریز می شوی از قدرت درونت، کیف می کنی از تحملت، صبرت و من این روزها فکر می کنم این راه را آغاز کرده ام.

دروغ چرا .  دلم می خواهد روزی بشوم شبیه او . من خود او نمی شوم. اما مسیری که او طی کرد برایم مقدس است. دوست دارم من هم بشوم خانمِ نقش اولی که وبلاگنویسی می کند. عکس می گیرد. خانم نقش اولی که مسافرت می کند به شهرهای مرزی، به روستاها، به هرجایی که کودکان از فقرِ فرهنگ و یادگیری و رشد باز می مانند. با عکس هایم همه چیز را ثبت کنم. نگاه هایشان را. آن غمِ عمیق که پشت نگاه هایشان مخفی می ماند. خنده هایشان را که برای آنی و لحظه ای همه چیز این دنیا را فراموش می کنند. دوست دارم آرزوهایشان را به تصویر بکشم. و فقط این نباشد. کارم با دوربین تازه آغاز شود. کمک کنم به رشد فرهنگ. شاید حتا بیشتراز این، کسی چه می داند. دوست دارم دخترکانی را به سرپرستی بگیرم. بشوم خانمِ نقشِ اولشان. دوست دارم نسلِ نقش اولیها زیاد شود. نسل دخترانی که نیازمند باور هستند. باور به خودشان و به توانایی هایشان و به زندگیشان.  دخترکانی که میدانم تعداشان در این جهان پهناور کم نیست. دوست دارم روزی برسد که دیگر خبری از خودسوزی دختران نشنوم. از فقرِ فرهنگ، رشد، یادگیری. بله. آرمان گرا هستم، ایده آلیست هستم. دنیا ندیده و جوان و خام هستم. اما مهم مقصد نیست، مهم طی این مسیر است. طی مسیری که بابالنگ دراز عزیزم آغازگرش بود و مرا به آن سمت سوق داد و اگرچه همراهی اش را زودتر از آنی که باید از دست دادم اما خانم وبلاگنویس دوباره به آن جان داد و مرا طولانی تر همراهی کرد. و حالا تنها من هستم که این پرچم را باید نگه دارم. نباید بنشینم بلکه باید حرکت کنم. باید به آرامش برسم. آرامش برای روح بابالنگ دراز و خانم وبلاگنویس. چرا که این نفسِ حرکت است که آرامش می آورد.

 

پ.ن: این ها را می نویسم برای خودم. نوشتن قدرت می آورد. نوشتن از آرزو و آرمان بیشتر. همانطور که نقشِ‌اول را بزرگ چسبانده ام به دیوار این وبلاگ تا هربار که می بینمش به خودم یادآوری کنم. همه این ها را.