نوشته‌های پراکنده

خواب رهایی

 

در خطِ عمر هر کسی جایی هست که او دیگر از ناآگاهی خطر نمی‌کند بلکه از آگاهی خودش را در مهلکه می‌اندازد. ریسک می‌کند و چون کودکی لجباز به عاقبت کار فکر نمی‌کند. جایی که صبر آدم لبریز می‌شود: از محتاط بودن، از همیشه آدم خوب و معقول بودن، از تکیه‌گاه بودن، از  قدعلم کردن در برابر غصه‌ها، از شبیهِ همه بودن، شبیه همه رانندگی کردن، شبیه همه پدر بودن و بله، همین می‌شود که آدم ناگهان همهٔ بند‌ها را  می‌بُرد و می‌خواهد طعم آزادی را بچشد. تنها در لحظه‌ شناور باشد و در لمحه‌ای خواب رهایی را ببیند. می‌خواهد فکر نکند و فکر نکردن یعنی آغوشش را باز کند برای همه چیز، برای همهٔ آنچه دنیا قرار است در یک ثانیه در اختیارش قرار بدهد. حتا اگر تنها تحفهٔ دنیا برای پیشکش کردن به او مرگ باشد.

۳۰ بهمن ۹۶

****

 

مروری بر کتاب اندر آداب نوشتار

پیش نوشت: این متن را به عنوان ریویو در گودریدز گذاشته بودم، تصمیم گرفتم از این به بعد دربارهٔ کتاب‌هایی که می‌خوانم نظرم را بنویسم. و آن را اینجا هم قرار می‌دهم.

همان طور که در ویکی‌پدیای جعفر مدرس صادقی آمده، این کتاب به نوعی یک رساله در باب نوشتارِ صحیح است. در فصول ابتدایی نویسنده با توسل به ارجاعات تاریخی نابسمانی‌هایی که برای خط و دستور زبان فارسی پیش آمده را مرور می‌کند و در ادامه به تبیین اصولی می‌پردازد که موجب هماهنگی بیشتر گفتار با نوشتار می‌شود.

فصل‌ها بسیار کوتاه هستند و نویسنده سریع به نتیجه و بیان اصل ها می‌رسد بدون آن که مخاطب به اندازه کافی قانع شده باشد.

وجه مؤثر کتاب آن است که نویسنده خواننده را با بسیاری از اشتباهات رایج آشنا می‌کند. هر چند با توجه به حجم کتاب نمی‌توان انتظار داشت که تمام کلمات بررسی شوند.

موضع نویسنده یک موضع میانه است. یعنی تا آن‌جایی که می‌شود بر طبق اصول پیشنهادی‌اش پیش می‌رود و از یک جایی به بعد هم اقرار می‌کند که بیش از اندازه سخت‌گیر بودن و در چارچوب این اصول قرار گرفتن باعث کژتابی و کژفهمی می‌شود چرا که برخی ترکیبات و املای کلمات آن چنان در فرهنگ و زبان ریشه دوانده‌اند که دور انداختنشان به زبان فارسی آسیب می‌رساند.

یکی از نکات جالب برای من در این کتاب این بود که در قرن پنجم هجری رسم‌الخط صحیح‌تری حاکم بوده و از آن زمان به بعد به تدریج افول پیدا کرده است. برای مثال در قرن پنجم کاتبان از «همزه» استفاده نمی‌کردند و از «ی» بهره می‌گرفتند. یا نشانهٔ «تنوین» و «الف مقصوره» آن زمان کاربرد نداشته است.

در فصول انتهایی، نویسنده به بررسی نشانه‌گذاری‌ها می‌پردازد و این قسمت هم حرف های جالبی دارد، از جمله اینکه از منظر برخی نویسندگان فارسی زبان و انگلیسی زبان نشانهٔ نقطه ویرگول خیلی معنا ندارد یا این که نشانه دو نقطه می‌تواند در موارد مختلفی (بیش از آن چه فکر می‌کنیم) مورد استفاده قرار بگیرد.

به نظرم این کتاب برای کسی که نمی‌خواهد عمیقاً وارد حیطهٔ زبان‌شناسی شود، کتاب خوبیست. البته خیلی خلاصه است و پیش‌تر هم اشاره کردم که بسیاری از مواردی که نویسنده بررسی می‌کند دلیل محکمی ندارد. یا حداقل من نتوانستم قانع شوم. برای مثال نویسنده بر این باور است که باید «سرمه‌یی» نوشت نه «سرمه‌ای» یا «حرفه‌یی» نه «حرفه‌ای» و موارد دیگر.

یک نکته‌ای که برایم تا انتهای کتاب مبهم باقی ماند این بود که متن کتاب هم طراز (Justify) نشده بود و خیلی تعجب کردم و دلیلش را هم نفهمیدم. با توجه به این که رسم‌الخط کتاب مطابق سلیقهٔ نویسنده بوده، احتمالاً این موضوع هم از همان جا سرچشمه می‌گیرد اما در کتاب سخنی از آن به میان نیامده بود.

۲۸ بهمن ۹۶

****

 

یک ذهنِ پرحرف

ذهن من بسیار پر حرف است. همیشه در ذهنم صداهایی را می‌شنوم که مدام به تحلیل موضوعات و اتفاقات پیرامون خودش مشغول می‌شود. از اتفاقات ریز و درشتِ زندگی روزمره تا نوشته‌های کتاب‌هایی که می‌خوانم و یا حرف های آدم‌ها در شبکه‌های مجازی. ذهنِ پرکاری دارم. و همین سبب خستگی بیش از اندازه من می‌شود. مثلاً امروز قرار بود دربارهٔ کتاب اندر آداب نوشتار که هم‌اکنون آن را می‌خوانم اینجا بنویسم، اما بعد ذهنم به سمت دایره واژگان ناقصم در جملات محبت‌آمیز کشیده شد و بعدتر به یاد چخوف افتادم که هرشب یکی از قصه‌های کوتاهش مهمان شبانه‌ٔ من می‌شود.

دلم می‌خواست از همهٔ این‌ها بنویسم. اما وقت کم می‌آورم و علاوه بر آن خستگی چشم و گردن و کمر و دیگر اعضای بدن را هم باید به ان اضافه کرد. ترجیح می‌دهم تنها از چخوف بنویسم.

من همیشه از چخوف می‌ترسیدم. نمی‌دانم چرا تصویری که در ذهنم ساخته شده بود، به مراتب وحشتناک‌تر و بی‌رحم‌تر از داستایوسکی بود. فکر می‌کردم نوشته‌هایش باید سرشار از مفاهیم سخت و فلسفی و دردناک و رنج‌آور باشد. می‌توانید چهره‌ٔ من را تصور کنید که وقتی متوجه شدم احمد گلشیری طنز را درون‌مایهٔ برخی از داستان‌هایش دانسته بود، چه قدر متعحب شدم.

این روزها برگزیدهٔ داستان‌های کوتاه چخوف را به انتخاب و ترجمهٔ احمد گلشیری می‌خوانم و باید اعتراف کنم که بیش از اندازه لذت می‌برم. نثرش بی‌نظیر است و البته از تبحر گلشیری در ترجمهٔ آن‌ها هم نباید غافل شد. با این‌که تقریباً تا نیمهٔ کتاب رفتم و داستان‌های کوتاه بسیاری از او خواندم اما هم‌چنان سادگی و شیوایی و توجه به جزییات و وفضاسازی که چخوف در داستان‌هایش دارد مرا انگشت به دهان می‌کند. او با زبان طنز صحبت می کند و درد و رنج مردم را در دورانی که زندگی می‌کرده در داستان هایش به تصویر می‌کشد.

نکتهٔ جالبی که دیشب کشف کردم این بود که هم در جنگ و صلح تولستوی و هم در داستان‌هایی که تا کنون از چخوف خوانده‌ام همیشه زن‌ها به مردها خیانت می‌کنند و مردها عاشق‌پیشه‌ترند. زن‌ها اغلب با یک فریب ساده و اغوا شدن توسط مرد دیگری که حضورش در داستان بسیار کمرنگ است و اغلب از او هیچ نمی‌دانیم، مردِ خود را ترک می‌کنند.

البته برای قضاوت بسیار زود است اما نمی‌دانم چرا نویسنده‌های روس، حداقل در آن دوران، این‌گونه فکر می‌کردند:) اگر به جواب رسیدم آن را اینجا خواهم نوشت.

۲۷ بهمن ۹۶

****

 

بسیار نوشتن باید…

اینجا را ساخته بودم تا کمتر در ذهنم حرف بزنم و فکر کنم. اینجا قرار بود پناهی باشد برای ناگفته‌هایم. آن‌ حرف‌هایی که رویم نمی‌شود به دیگران بگویم. قرار بود اینجا نوشتن را تمرین کنم و در سایت خودم را محک بزنم. اینجا قرار بود مکان دنجی باشد که در آن آرام بگیرم و از شبکه‌های اجتماعی دورتر بشوم. اما چند روزی نگذشته که به روال سابق برگشتم و این اصلاً خوب نیست. 

نفس وبلاگ‌نویسی و نوشتن برای وبلاگ باعث می‌شود که ناخوداگاه آدم محتاط شود. هربار که فکر می‌کنم یعنی چند نفر اینجا را می‌خوانند یا در آینده خواهند خواند رفته رفته از نوشتن فاصله می‌گیرم. 

دیروز دوستم شاهین کلانتری در مورد کمیت صحبت کرد. کمیت در نوشتن. این امر از این جهت پراهمیت است که آدم با نوشتن دوست بشود. از تولستوی نقل می‌کرد که گفته بوده جنگ و صلح و آناکارنینا را بدون نوشتن یادداشت‌های روزانه محال بوده بنویسد. هرچند که تأکید او بر کمیت در نوشتن را بارها به شیوه‌های مختلف از زبان او شنیده بودم و به درست بودنش معترف هستم، چون خودم آن را امتحان کردم، اما با این وجود این روزها کمتر درگیر نوشتن می‌شوم. بیشتر وقتم به خواندن و عکس دیدن در سایت‌های متفاوت و دیگر کارهای روزمره می‌گذرد و کمال‌طلبی نمی‌گذارد که افکارم را به تحریر دربیاورم. گواهش همین چند نوشتهٔ روی تخته وایت‌بورد که یک هفته است در صف تولید به سر می‌برد و هنوز نوبتش سرنیامده است. 

اینجا قرار بود جایی باشد که کمال‌طلبی را کنار بگذارم و بیشتر بنویسم. من به آرامشی که از نوشتن حاصل می‌شود، به قدرت نوشتن و به لذت نوشتن ایمان دارم. 

وقتی می‌خواستم عبور از رنج‌ها را بنویسم، خیلی زود به این نتیجه رسیدم که نوشتن حتی درباره‌ی جزییات روزمره و گذشته‌ای که خود تک تک لحظاتش را گذراندی چه اندازه دشوار است. به طور متوسط بعد از نوشتن هزار و پانصد کلمه خسته می‌شوم و بسیاری از جزییات را جا می‌اندازم. کلی گویی می‌کنم و همین هم باعث می‌شود که ابهامات در ذهن خواننده بیشتر بشود. 

به همین دلیل من هم موافق این روند هستم که آدم زیاد بنویسد. برای خودش کمیت را حفظ کند. و زیاد نوشتن عضلهٔ نویسندگی را قوی می‌کند. درست مثل ورزشکاری که منظم تمرین کند و بعد از مدتی خواه ناخواه می‌بیند که دیگر دنبل‌های چندکیلویی را می‌تواند به راحتی بلند کند. نویسندهٔ پرکار هم بعد از مدتی منظم نوشتن متوجه می‌شود که نوشتن پست‌های سیصد کلمه‌ای برایش سخت نخواهد بود. 

قرار گذاشتم هر روز اینجا بنویسم. هر اندازه که شد. امیدوارم که پابند نوشتن باقی بمانم.

۲۶ بهمن ۹۶

****

 

چرا تراپی نمی‌روم؟

به پیشنهاد دوستی کتاب تئوری انتخاب آقای ویلیام گلاسر را دست گرفتم و شروع کردم به خواندن. ماه‌ها پیش هم این کتاب را خریده بودم و تا یک فصل جلو رفته بودم اما بعد آن را نیمه رها کردم. دقیقاً به همان علتی که تا پای کتاب فلسفه‌ای برای زندگی ویلیام بی‌اروین وسط کشیده شد، آن را برای بار دوم نیمه گذاشتم. نه که تئوری انتخاب گلاسر را قبول نداشته باشم، که اتفاقاً با این عقیده که خود ما مسئول تمام خوشبختی ها و بدبختی‌هایمان هستیم و این ما هستیم که بدبختی‌هایمان را انتخاب می‌کنیم و یا به شرایط اجازه می‌دهیم که بر ما چیره شوند و خلاصه چرخ احساس و عمل و انتخاب همه به فرمان ماست کاملاً موافقم. با این وجود همان ابتدا که فلسفه‌ای برای زندگی را شروع کردم بیشتر به دلم نشست و بیشتر مشتاق خواندنش شدم. شاید به این علت که دوست داشتم از فیلسوفان رواقی بیشتر بدانم. از سنکا و مارکوس اورولیوس و اپیکتتوس. اوایل کتاب خیلی جذاب بود. چون از تاریخ و از سرگذشت این فیلسوفان و مکتب رواقی بیشتر دانستم. اما زمانی که پای دستورالعمل‌هایشان رسید از کتاب کمی فاصله گرفتم. فکر می‌کنم این قسمت باید برای بسیاری قابل توجه باشد، اما برای من این گونه نبود. همانطور که ویلیام بی‌اروین در مقدمهٔ کتاب ذکر می‌کند، بسیاری از آموزه‌های این مکتب را باید سرآغازی برای علم روانشناختی دانست و هرچه کتاب را بیشتر بخوانیم با نویسنده در این زمینه هم عقیده می‌شویم. ریشهٔ بسیاری از آموزه‌های روانشناسی را می‌توان در مکتب رواقی یافت. دریافتم که من خودم هم شاید به واسطهٔ خواندن برخی کتاب‌ها به ویژه کتاب‌های یالوم، بخشی از این روش‌ها و اصول را در زندگی پی می‌گیرم. یا حداقل حرف و ادعایش را دارم. 
آن چه که گلاسر گفته شاید به صورت خیلی کلی‌تر در این کتاب و در بخش روابط اجتماعی مشهود بود. 
این‌ حرف‌ها را به عنوان یک مقدمه گفتم تا مطلب دیگری را بیان کنم. 
این کتاب‌ها، حرف ها و نوشته‌ها را که می‌خوانم (منظورم بخش دستورالعمل هاست) و یا در محفلی می‌شنوم، به این فکر می‌کنم که این مطالب آن چنان جنبهٔ عملی ندارند. ببینید فیلسوفان رواقی بر این باورند که برای داشتن یک زندگی مطلوب و رسیدن به آرامش باید عقل را مبنا و پایهٔ زندگی قرار داد. با این حرف کاملاً موافقم. اما مشکل اینجاست که چگونه به فرمان عقل گوش دهیم؟ فکر می‌کنم حجم بیشماری از مطالبی که در کتاب ها نوشته شده و دستورالعمل هایی که گفته شده و نظم شخصی‌ها و عادت‌ها و حرف هایی که برای موفقیت زده می‌شود در این راستاست که آدم‌ها بتوانند بر مبنای عقل‌شان تصمیم بگیرند. من بر این باورم که در بیشتر موارد یک فرد می‌داند که راه درست چیست و انتخاب درست کدام است اما به آن عمل نمی کند. او بر پایۀ میل تصمیم می‌گیرد نه عقل. همان حرفی که داستایوسکی در یادداشت‌های زیرزمینی می‌زند و نقل به مضمون می‌گوید: آدم برای آن که ثابت کند آدم است و نه کلید پیانو گاهی آگاهانه ضرر خودش را می‌خواهد. 
این که چطور و چگونه می‌توان بر میل فائق شد مسأله نیست، آدم می‌داند که چطور و چگونه. مسأله اینجاست که گاهی آدم می‌خواهد که در جهت مِیلش عمل کند نه عقلش. آدم می‌خواهد و برای خواستن‌اش هیچ دلیلی ندارد. اگرچه که می‌توان هزاران دلیل منطقی برای اشتباه بودن چنین عملی برشمرد. اما چرا؟ چرا آدم هزاران دلیل را در مقابل هیچ دلیل رد می‌کند؟ 
جوابی نیست مگر این که چون آدم است و نه کلید پیانو!
اگر من بعد از مدت‌ها کارگاه و مشاوره و تراپی به این نتیجه رسیدم که دیگر برای چنین مواردی هزینه نکنم به این دلیل است که می‌دانم برای رسیدن به یک زندگی مطلوب و یا آرامش و یا رضایت چه چیزی لازم است؛ عقل. و روانشناسان هم چنین چیزی را در قالب مصداق‌ها و نمونه ها برایمان تجویز می‌کنند. اگر به این مصداق‌ها و دستورالعمل‌ها عمل نمی‌کنیم دلیلش این نیست که عقل نداریم، آن است که می‌خواهیم کلید پیانو نباشیم. 

۱۷ بهمن ۹۶

****

و قسم به کلمات…

فکر می‌کنم به فروه ناموری. همان خانمی که پیش‌ترها درباره‌اش در وبلاگ‌ نوشته بودم. همان که سر کچل خوشگلی داشت و چشم‌های گرد و می‌نوشت، می‌نوشت چون قرار بود زودتر برود و چون می‌دانست که قرار است زودتر برود. و رفته بود. همان کسی که  سرطان برایش راه را بسته بود. همان کسی که نمی‌شناختمش اما با مرگش برای همیشه گوشه‌ای از ذهنم جا خوش کرده است. با آن عکسی که از چند کاناپهٔ رنگ و رو رفتهٔ شکلاتی در حیاط خانه، همان جایی که پیچک‌ها گوشه و کنارش را پوشانده بودند، گرفته بود و آپلود کرده بود. و زیر آن‌ عکس کلماتی را به یادگار گذاشت. برای همیشه. برای ابد. و تا زمانی که من زنده‌ام آن تصویر و آن کلمات در من جان دارند و فروه در من نفس می‌کشد.

امروز دوستی، رفیقی، همراهی، گفت نگاهت به زندگی برای گرفتن نباشد. نگاهت در جهت دادن باشد. این است که آدم را آزاد می‌کند و حالا فکر می‌کنم باید به کلمهٔ آزاد، جاودانه را هم اضافه کنم.

گاهی فکر می‌کنم تمام رمز و رازهای این جهان هستی را از بَرَم و البته که شما یا مرا از خودراضی می‌خوانید یا احمق. اما چه فرقی می‌کند؟ گاه فکر می‌کنم آمادهٔ دادنم. دادن تمام کلمات، تمام آنچه در درونم می‌گذرد. مثل روزهای آخری که فروه زنده بود. که کلمات را رها می‌کرد و نمی‌دانست که با این کار بر مرگ و هر آن‌‌چه رفتنیست فائق می‌شود.

و قسم به کلمات. به عجیب‌ترین ساختهٔ بشری که می‌تواند برای همیشه، برای ابد کافی باشد. کافی باشد و همین و همین.

۱۶ بهمن ۹۶

****

چرا وجود نداری؟

 

خدایا از نبودنت به که پناه برم

جز خودت 

و از بودن خودم….

 

از دفتر یادداشت‌های بد ـ محمد منصور هاشمی

۱۵ بهمن ۹۶

****

کوه باش و دل نبند…

تنها نکتهٔ مثبتش آن‌جاست که یاد گرفتم از آدم‌ها عبور کنم. نمانم و فرسوده نشوم.

۱۵ بهمن ۹۶

****

راز جاده‌ها

همیشه فکر می‌کنیم باید یک اتفاق غیر منتظره بیافتد تا ما راهی جاده و سفر شویم، اما این‌طور نیست. اگر فقط چند رخداد کوچک و بی‌اهمیت زنجیروار به سان دومینویی قطار شوند خودت را در جاده پیدا می‌کنی. میان راهِ بی‌انتها و با فکر‌های بی‌پایانی که وجودت را به تسخیر درآوردند. انگار که روحت دیگر کشش نداشته باشد و به تن تحمیل کند که کمی هوای تازه لازم است برای زنده ماندنش. و تن هم که همیشه مطیع و گوش به فرمان است. اما نکتهٔ دیگری هم هست که اغلب پوشیده می‌ماند. این اتفاقات کوچک قابل دیدن نیستند. آ‌ن‌ها شبیه بال زدن پروانه‌ای هستند که در یک جای دیگر، در یک زمان دیگر رخ داده‌اند و کسی متوجه آن‌ها نبوده اما درونمان طوفان به پا می‌کنند. و همین می‌شود که باز هم جاده مأمن می‌شود. مأمنِ طوفانِ دردها و ناگفته‌ها و رنج‌های بی‌پایان.

شاید بپرسید چرا جاده؟ چرا جاده را پناهی برای طوفان روح می‌دانم؟ چون راه‌ها، جاده‌ها، خراش‌هایی بر دل طبیعت‌اند. این را کیارستمی خدابیامرز می‌گفت. و جای گرفتن در دل این خراش‌ها به سان آرام شدن در آغوش طبیعت است. طبیعتی که چون مادری مهربان بی هیچ شکوه و شکایتی همیشه چشم به راه بازگشت فرزندش است.

بله همین است راز جاده‌ها.

۱۴ بهمن ۹۶

****

بسیار سفر باید؟

یک: اولین سفری که تنها یعنی بدون پدر ومادرم رفتم را خوب یادم است. هشت یا نه ساله بودم که گروهی از فامیل کمی دورِ پدری به همراه پدربزرگ و مادربزرگم تصمیم گرفتند مسافرت چندروزه‌ای به شمال داشته باشند. بنا بود با اتوبس بروند، از همان‌ها که دستگیره‌ٔ پنجره‌اش هم‌سطح دستت بود و می‌توانستی دستت را بیرون ببری و بگذاری باد لای انگشتانت بپیچد و کمی قلقلکت دهد. یک نفر جا داشتند و البته منظورم یک صندلی نیست. آن زمان بچه‌ها روی صندلی نمی‌نشستند، یک نفر روی پا جا داشتند. این شد که من هم چون تا به حال شمال نرفته بودم بدون لحظه‌ای بالا و پایین کردن و اینکه مادرم نیست و شب‌ها تنها هستم و فلان و بهمان پذیرفتم. حقیقتاً از همان کودکی دختر وابسته‌ای نبودم. بعد از آن هم در دوران نوجوانی هر اردویی که مدرسه می‌گذاشت، من نفر اولِ ثبت‌نام بودم! گاهی به مادر دوستانم زنگ می‌زدم و می‌خواستم که اجازه دهند فلان دوستم با ما به اردو بیاید. یادم نمی‌آید مدرسه اردویی گذاشته باشد و من نرفته باشم. از گلزار شهدا تا مشهد و جنوب همیشه پایه بودم. پدر مادرم مخالفت چندانی نداشتند و اگر هم داشتند به اجبار و اصرار من راضی می‌شدند. رضایت‌نامه‌ها را همیشه خودم می‌نوشتم و امضای پدرم را هم آن‌قدر تمرین کرده بودم که بهتر از خودش می‌کشیدم.

دو: این چند روز به سفر رفتن خودم خیلی فکر می‌کنم. بعد از آن اتفاق کذایی که سه هفته پیش افتاد و البته بهتر است بگویم در نگاهِ من کذایی بود، تصمیم گرفته بودم کوه و سفر را برای همیشه کنار بگذارم. گمان می‌کردم که این هم از سر هیجان است. هیجانات لحظه‌ای و تکانشی. شاید یک جور فرار از زندگی و شاید اثبات اصلِ “باید زندگی کنیم” به خود.

سه: رفیقی دارم که می‌گوید یک چیزهایی باید مثل قرمه‌سبزی جا بیافتد. در ابتدا برای رسیدن به آن شور و شوق داری اما بعد وقتی عقل هم وارد می‌شود، آن احساس لذتِ لحظه‌ای، عمیق‌تر می‌شود. و این سیر پخته شدنِ لذت‌ها برای همه پیش می‌آید. گاهی در طی  چند سال و گاهی چند ماه.

چهار: من در زندگی معتقدم که آدم باید آن‌چه که هست را زندگی کند. یعنی باید خودش را زندگی کند. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم میل به سفر و جاده از کودکی در من وجود داشته، و اگر من خودم نخواهم جلوی این روند بایستم، این اتفاقات قطعاً رخ می‌دادند. منظورم علاقه‌ام به سفر و البته بیشتر تنها سفر کردن است. وقتی کودکی و نوجوانی را مرور می‌کنم، می‌بینم که آن پریسای نه ساله که با گروه فامیل سفر می‌کرد، آن پریسای پانزده ساله که با گروه دوستانش سفر می‌کرد، قطعاً در بیست و پنج شش سالگی هم سفر می‌کند. و بسیار سفر می‌کند.

همه این‌ها را می‌نویسم و کنار هم می‌گذارم تا خودم را زندگی کنم. تا از اتفاقات یاد بگیرم اما پا پس نکشم. تا خودم را بپذیرم و با خودم سر جنگ نداشته باشم. می‌نویسم تا خودم را باور کنم.

همین.

۱۰ بهمن ۹۶

****

تاوان دوست داشتن

مدت‌هاست در هراس از مرگ زندگی می‌کنم. در هراس از این واقعیت اجتناب‌ناپذیر. می‌دانم که بیهوده است، بله می دانم. اما امروز درست وسط یک جادهٔ خیس که از برف نمناک بی‌نصیب نمانده بود، بغضم گرفت و اشک قلپ قلپ جاری شد. فکر کردم که چه قدر می‌ترسم از دنیای بدون برادری که کنارم نشسته است. برادری که تمام دنیای من است. و البته خودش هم نمی‌داند که هست. هیچ چیز پایدار نیست، همه چیز از بین می‌رود و نیست می شود. نمی توان با مقتضیات روزگاری که در آن زندگی می‌کنم جنگید. خیلی چیزها هستند که تنها باید پذیرفت. و همین. پذیرفت. باید انتخاب کرد که یا قلبت را از سنگ انباشته کنی تا جایی برای دوست داشتن کسی نماند یا اگر نخواستی و یا نتوانستی و کسی را دوست داشتی، بدانی که همیشه هراس از دست دادنش سایه به سایه تو را دنبال خواهد کرد. در زیباترین لحظه‌ها، در خوشی‌های کوچک و بزرگ، در شب های بی‌حوصلگی، در روزهایی که از شور زندگی سرشار هستی. در همه جا. همه وقت. همیشه. این ترس، این هراس با تو خواهد بود. 

بعدالتحریر: یکی از دوستان خوبم به من کتاب فلسفه‌ای برای زیستن ویلیام بی‌اروین را پیشنهاد کرده است که در باب مکتب رواقیون است. امشب در این کتاب خواندم یکی از تعلیمات آن‌ها این است که زمانی را صرف تأمل دربارهٔ از دست دادن همان چیزی می‌کنند که دارند از آن لذت می‌برند. فکر می‌کنم خواسته یا ناخواسته با این مکتب فلسفی اشتراکات زیادی دارم. وقتی کتاب را خواندم کاملتر می‌نویسم. قول می‌دهم.

۸ بهمن ۹۶

****

این چه وضعی است که من نمی نویسم؟ امروز قرار بود مطلبی که درباره ادوارد وستون در ذهنم بود را بنویسم و از پیچ و خم کارهایش بگویم. اما همینطور نشستم وبلاگ می‌خوانم، چارتار گوش می‌دهم و چای می‌نوشم و مدام زیرچشمی هم شبکه های اجتماعی را می‌پایم. تصمیم گرفتم مدتی در شبکه‌ها ننویسم. باید شارژم را پر کنم وقتی آن‌جا می‌نویسم شارژم خالی می‌شود. باید چند پست وبلاگ بنویسم و به کار و زندگی‌ام سروسامان دهم. این چه وضعی است؟ گیرم که هورمون‌ها حمله کرده باشند بی‌هوا، من باید کار و زندگی را زمین بگذارم؟ اصلاً نوشتن با درد لذت بیشتری دارد. چتر پهن کرده‌ام وسط وبلاگ‌ یک نویسنده و دارم مطالبش را شخم می‌زنم. بعد همین‌طور کلمه‌ها جاری و ساری می‌شوند در ذهنم و تصمیم می‌گیرم بیایم اینجا رهایش کنم. این آقای نویسنده هم صبح‌ها به نوشتن‌اش می رسد و بعد هم به کاروبار دیگرش. همه نویسنده‌ها صبح می‌نویسند چون احتمالاً هیچ وقت دیگری در طول روز برایشان نمی‌ماند. اصولاً وقت سحر، مال خود آدم است انگار.

من که کار و بار رسمی ندارم اما می‌خواهم صبح‌ها زود بیدار شوم برای نوشتن. برای دست به کیبورد شدن و سرخوشی بی‌پایانی را رها کنم در تنم، طوری که تمام روز سرحال باشم. من نه نویسنده‌ام و نه قرار است بشوم. اما نوشتن را دوست دارم و اینجا را از هر جای دیگری بیشتر دوست دارم.

می‌نویسم.

۵ بهمن ۹۶

****

مدت‌ها بود می‌خواستم مکانی را در سایت در نظر بگیرم که نوشته های پراکنده‌ام را آن‌جا بگذارم. نوشته‌هایی که دست نخورده‌اند و معمولاً از جنس نوشته‌های لحظه‌ای هستند. به هر حال به چنین جایی احتیاج دارم. امروز که موتور جست‌و‌جوی گوگل مرا به یک وبلاگ بلاگ‌اسکای رساند، فهمیدم چه قدر دلم چنین جایی را می‌خواهد. جایی که نگران ارزش‌آفرین بودن مطالب سایتم نباشم. البته هنوز هم مطمئن نیستم چه اندازه نوشته‌های من می‌تواند ارزش ایجاد کند اما به هر حال برای نوشتن یک پست برای سایت بیش از دو ساعت وقت صرف می‌کنم و همین نشان می‌دهد که زحمت زیادی می‌کشم و برایم اهمیت دارد. اما اینجا نگران سئو نیستم، نگران اینکه چه چیزی بنویسم که محتوا محسوب شود نیستم. این‌ها نوشته‌های دست نخورده‌اند که نگران شکل و شمایل ظاهری‌شان و اینکه عکس جالب داشته باشند نیستم. اینجا شبیه یک وبلاگ شخصی است. هنوز هم اعتقاد دارم که سایت، سایت است و وبلاگ، وبلاگ. حتی اگر تنها تفاوت این دو در یک دامنه باشد اما برای من تفاوتش بیشتر است. وبلاگ شخصی‌تر است و سایت رسمی‌تر.

برای منی که زیاد حرف دارم و همه حرف‌هایم در صفحات صبحگاهی و شبکه‌های اجتماعی و حتی دفترچه یادداشت‌های گوگل هم جا نمی‌شود و دوست درام زیاد بنویسم، اینجا غنیمت است. پس چرا استفاده نکنم؟ یک گوشه وبسایتم خالی است برای همه این حرف‌های ناگفته. بدون هیچ آدابی و ترتیبی. بدون سئو.

اینجا با خودم حرف می‌زنم، با شما حرف می‌زنم، یک برش از کتاب می‌گذارم، یک جمله زیبا می‌نویسم، از دلگیری‌های روزانه‌ام می‌گویم، از بی‌حوصلگی‌ها و از اندوه‌ها و سختی‌ها و تلاش‌هایم برای پیدا کردن راه حل. بعد همه راه حل‌ها را در وبسایت می‌نویسم. وقتی همهٔ این‌ها تمام شد. در وبسایت نتیجه می‌گیرم و پست بهتری می‌نویسم که سئو هم شده باشد:)

امیدوارم اینجا مرا از نوشتن در سایت بازندارد. باید آن‌جا هم زیاد بنویسم. الان چند پست هست که روی دستم مانده، دربارهٔ هری کالاهان و ادوارد وستون و فرم و محتوا و البته تولستوی عزیزم باید بنویسم.

می‌نویسم.

۵ بهمن ۹۶